من و روزگار خوشنویسان
هر آن و هر لحظه احساس میکنم که مرا چه شده است؟!
روزی روزگار ما را در گردونه خود نهاد و بگردانید و بگردانید و به زمزمه در گوشم ندا بداد که در جایی فرود آوردمت که ببینی زیباییها را، بنگری لطافت را و حس کنی حسها را و شکر کنی خدا را و کمتر نق زنی که چرا چنین است و چنان است و الخ ... گفتمش جانا باز بر مرکب نشستهای و در نسیم میرانی و سر نصیحت باز کردهای که چه؟! خوش میگذرد نازنین؟! اما از دل واماندهام چه خبر داری؟! گفت محکم بنشین و بدخلقی مکن. اخمت باز کن. به لبخندی دلت شاد کن که امروز برایت دیگر روز است و به ناگهان پالهنگ اسبان تکانی بداد و گردونه چونین باد صرصر به راه افتاد و هم راهش مرغ ذهن خستهام که مردم شوق پروازی به دل دارد پرکشید و آسمان خیال که کجایم برد این نازنین همراهم؛ که آواز به داد؛ در جایی خوش. گفتمش جانا از کدام خوش سخن میگویمی که از تو برای خود ندیدهام. گردش گردونه آرام کرد و برگشت و عمیق به چشمانم نگریست. چشمان آبیاش به زلالی دریا بود و عمق آن. گیسوان سپید و بلندش در رقص نسیم تاب میخورد. لبخندی بس به مهر بر لب داشت. نگاه عمیقش تا عمق وجودم را در نور دیده نگاه در آن همه زیبائی و مهر برایم بزرگ نعمتی بود. خجولانه سر به زیر افکندم، بغض اما در گلویم گره خورده بود که به تلنگری شاید باز میشد و سیلاب اشک از آن روان میگشت. به دل گفتم: آخر چه گویم تو را که هیچگاه درکم نکردی و هر بار که زبان به اعتراض گشودم، لب به نصیحت گشودی. بس کن. خستهام. خسته. خسته شدم از نصیحتهایت. خوب در من بنگر...!! از من چه مانده است؟! نیم قرن و اندی مرا بگرداندی، موهای چون شبقم سپید کردی، زیبا چهرهام چروکش بدادی. خار مغیلان به پایم کردی. تازیانه بر گردهام به زدی. رستم را که رستم بود؛ اسفندیار را که اسفندیار بود از - هفت خان - بگذراندی؛ آخر بیانصاف، کمی انصاف. من نه رستمم، نه اسفندیار؛ گذر از این همه خان! آخر چرا؟! دیگر توان دیدن ناملایمت نیست. دست از سرم بدار و رهایم کن آخر ... فریاد دلم ببرید و آواز بداد و به گفت: جانا این قدر بدسگالیدن چرا؟! امروز روز از کدام دنده بر خاستهای که چنین تیره و تار میبینی؟! مرا به بیانصافی متهم مکن که هرآنچه بر تو گذشته است جز به ـ مهر ـ نبوده است. آنچه را به دادهای در مقابلش ستاندهای و حال وقت تنگ است؛ دیگر زمان در این باب با هم سخن گوئیم. گفتمش جانا باز هم کم آوردی و وعده بر خرمن دادی. لبخندی به مهر بزد. چشمان زیبایش را در چشمانم دوخت. نگاهش تا عمق وجودم را در نوردید و آرامش نیکویم بداد. عجب است که هرگاه اینگونه مرا مینگرد مدت زمانی از خود بیخود میشوم و آرامشی باور نکردنی مییابم. گویی حال و هوایم را چون همیشه دریافته بود، دیگر بار به لبخندی گفت: آنکه کم آورده است توایی. وعدهام به خرمن نیست. شب دراز است و قلندر بیدار. محکم بر گردونه بنشین تا در جایی فردت آورم که خیره شوی از آن همه زیبایی. این به گفت نهیب بر اسبان بداد. ارابه در نسیم چرخی زد و سینه زمان بشکافت. آسمان برقی زد، نم باران در نسیم آسمان بر صورتم نشست و خنکایش احساسی دگر داشت. آسمان دگر بار در آن دور دست به غرید؛ دل آسمان هم چونین دل وامانده من بود. میغرید و میغرید و ... ناگهان از هم بپاشید. اشکش سرازیر گشت و بر زمین ریخت. زمین نفس کشید، سبزهها لبخند زنان از دل خاک سر بر میکشیدند. درختان شکوفه زدند. پرندگان، این خنیاگران آسمان به خنیاگری پرداختند. چوپان در نیلبکش دمید و گوسپندانش شادیکنان در میان سبزهها به چرا مشغول شدند. مردمان کوهسار دستهایشان را بر آسمان گشوده بودند و گویی شکر میکردند. آسمان آرام شده بود. آرام آرام. قوس و قزح پدیدار گشته بود. هفت رنگ. هفت بند بند دلم از آن همه زیبایی و آرامش به لرزشی شکرآور بلرزید. وای خدای من، این همه زیبایی. نمیتوانستم وصفش کنم؛ فقط و فقط باید ـ حسش ـ میکردم؛ تا عمق وجود. از خود گویی بیخود شده بودم. در مقابل آن همه زیبایی مبهوت شده بودم. آن غریدنها و آن تیرگیهای نخست و از دل آن، این همه زیبایی!! خدایا چه میبینم!! غرق در نشئه زمان بودم که صدایم کرد و گفت: جانا چگونهای؟ میبینم مبهوت گشتهایی؟ وعدهام به خرمن نبود. مقدمه سخن بعدم هست آنچه را که دیدی. آن غریدن و آن تیرگی که دیدی ماحصلش ـ مهر ـ بود. دلت را چون دل آسمان بدار. چرا گاه بدسگالی پیشه میکنی؟! فقط نگاهش کردم. نمیدانم در عمق نگاهم چه دید که کمی اخم کرد و بعد لبخندی زد. از آن لبخندهای معنادار همیشگیاش و گفت حالا هیچ مگو، باشد برای بعد، چون به مقصد رسیدهایم. از اوج به فرود آمدیم. دلم گری ریخت و سپس آرام گردونه بر زمین نشست. گفتمش جانا اینجا کجاست؟ گفت: دیاری از دیار خداوند. گفتمش من میشناسمش؟ گفت آری، به خوبی خوب. گفتم: نامش؟ گفت: قزوین. گفتمش اینجا به چه کاریم؟ گفت مگر به دیدن زیبایی نیستی؟ مگر وعده دیدنش را نداده بودم؟ حال رسیدهایم. آنجا را نگاه کن. آن چهارسوق را میبینی که مردمان در اطراف و اکنافش گرد شدهاند؟ برو در میانشان و خواهی دید چیزهایی را و کسانی را که دلت همیشه برایشان میتپد. برو. برو که وقت تنگ است. گفتمش جانا هوشیارم کن کجا میروم. باز همان لبخند معنیدار بر لبانش نشست، نگاه عمیقش دیگر بار عمق وجودم را در نوردید؛ پس از مکثی کوتاه گفت نمایشگاه بزرگ خوشنویشان و زبردستان این وادی را خواهی دید. دلم ریخت. باورم نمیشد. وای خدای من چه سعادتی نصیبم شده است. یعنی من اساتید بزرگ خوشنویسی این دیار را همراه با آثارشان از نزدیک میبینم؟! با عشق نگاهش کردم. نگاهم میکرد و این بار؛ لبخندش معنایی دیگر داشت. درنیافتم. به سرعت به سوی چهارسوق به راه افتادم؛ هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدایم کرد و گفت: با عشق ببین. برگشتم نگاهمان در هم دوخته شد. گفتم مگر قرار است با چیز دیگری ببینم؟ گفت عاشق عاشقانه میبیند و دل اگر باشد دلدار هم هست؛ اگر عاشقی عاشقانه ببین و اگر دل داری دلدار را بیاب اما... اما امروز تو از دیگر دنده برخاستهای پس بدسگالی مکن. وای که از تکرار چندین و چند باره این واژه امروز از سوی او به شدت دیگر شده بودم به گونهای که برای لحظهای عنان اختیار از کف بدادم و فریاد زدم: هم دل دارم وهم عاشقم. توقع داری اگر معشوق و دلبرم را برنجانند سکوت اختیار کنم؟! هیچ نگفت. فقط اشارتی با دست کرد که برو. چهارسوقی دیدم که یک طرف آن بسته شده بود و تختگاهی از آن ساخته بودند و وسایل سخنرانی در آن جاسازی شده بود. در میانه، صندلیهایی بسیار گذاشته شده بود و امتداد صندلیها به موازات تختگاه سخنرانی خودنمایی میکرد. جای سوزن انداختن نبود. بسیار مردمان از زن و مرد پیر و جوان بر آن نشسته بودند. برای رفتن بر تختگاه پلهای به معنی پله نبود؛ آنان که قرار بود به تختگاه بروند و سخن بگویند به دشواری باید خود را به آنجا میرساندند. بر تختگاه فرشهایی انداخته بودند و بر روی آن تریبونی گذاشته شده بود و بر تریبون میکرو فونی نهاده شده بود. از چیدن صندلیها و آرایش تختگاه معلوم بود که همه چیز در این مراسم که افتتاحیهاش مینامیدند شتاب زده انجام شده است و من در ذهن خود میگشتم که چرا چنین شتابزده و درهم مراسم آغازین این رویداد فرخنده رقم خورده است؟ نگاهم در میان انبوه آدمیان چرخید. از صدر تا ذیل. مکان مملو از جمعیت بود. عدهای جایی برای نشستن نداشتند اما عاشقانه ایستاده بودند. نگاه جستجوگرم در میان مردم دوید، جز عشق چه انگیزه دیگری میتوانست آنها را در این چهار سوق گرد آورد؟ حالا نگاهم در جایی ایستاد. دلم بارگُری ریخت، لرزید. اشک شوق در چشمانم حلقه زد. پیرمرد ا دیدم، آرام بر صندلیاش نشسته بود و انگشتان دستهایش را، همان دستها و انگشتانی را که؛ دلم میخواست میتوانستم بفهمم استاد بزرگ خوشنویس دیار ما، ـ استاد امیرخانی ـ به چه میاندیشد؟ صاحب آن دستهای افسونگر در چه سیر و سلوکی با خود است؟ آن سوتر استاد بزرگی دیگر، آن سوتر استادی دیگر و استادان دیگر همه و همه جمع بودند. اینجا، در این میدان انسانهایی بزرگ بر صندلیها نشسته بودند که هرکدام چونین جواهری میدرخشیدند. قلبم به شوق دیدن آنها در سینه چنان میطپید که گویی هر آن ممکن بود از قفسه خارج شود. شوق یکجا دیدن همه آنها اشتیاق دیدن آثارشان را در وجودم دوصد چندان کرده بود اما باید صبر و تحمل میکردم تا مراسم برگزار شود. از آقایی موقر که در کنارم ایستاده بود و چشمانش جستجوگرانه به همه سو میچرخید و تلاش میکرد اضطراب درونیاش را کنترل نماید پرسیدم: پس مراسم کی شروع میشود؟ با لبخندی گفت هم اکنون. از لبخندش و رفتار مؤدبانه و محبتآمیزش و قاطعیت کلامش دریافتم که او باید در این برگزاری نقشی داشته باشد. مجدد نگاهش کردم و پرسیدم میتوانم سوالی بپرسم؟ با محبت گفت: حتماً، بفرمائید. گفتم: به نظر شما افتتاح چنین رویداد هنری خجستهای با حضور این اساتید نامآور و این جمع مشتاق شتابزده و محقرانه نیست؟! متواضعانه سخنم را تأیید کرد و گفت قرار نداشتیم در اینجا جمع شویم. محلی دیگر را برای این مراسم آماده کرده بودیم اماآسمان ابری و بارانی ما را برآن داشت که به سرعت مکان را عوض کنیم و فرصت زیادی برای این تعویض نداشتیم؛ اگر شتابزدگی در کار هست که ـ هست ـ به این خاطر است. منتظر ماند پاسخی بدهم؛ آسمان غرید و صدایش از دیوارهای چهارسوق عبور کرد. اشارتی به صدا کردم. خندید. مراسم آغاز شد. سرود جمهوری و قرائت قرآن. خانمی که مجری برنامه بود به سختی بر تختگاه رفت. شعری خواند و خیرمقدمی گفت و از مسئول برگزاری نمایشگاه دعوت برای صحبت کردن. هم صحبتم لبخندی زد و به سوی تختگاه رفت. خانم مجری در حال پایین آمدن بود و او در حال بالا رفتن. در دلم دعا میکردم آنها و آنهایی دیگر در هنگام بالا و پائین رفتن نیافتند. هم صحبتم پشت تریبون رفت و پس از سلام و خیرمقدم و صحبتهای مرسوم گزارشی کوتاه اما منسجم از چگونگی برگزاری این رویداد ارائه کرد، پس از او آقای استاندار بود او هم آمد و سخن گفت. پس از او مسئولی دیگر آمد و سخن گفت؛ او از چگونگی خوشنویسی با ادبیات خودش در حضور اساتید بزرگ خوشنویس سخن میگفت!! ایشان زیره به کرمان میبرد. نگاهم پر کشید به سوی پیرمرد. استاد بزرگ ـ امیرخانی ـ به ظاهر آرام نشسته بود اما گره ابروانش چیز دیگری میگفت. دلم میخواست بدانم به چه می اندیشد. چرا از استاد بزرگ ما دعوت نمیشد یا از دیگر اساتید دعوت نمیشد در باب هنرشان که شهره آفاق است سخن بگویند؟ مرغ ذهن و نگاهم در انبوه مشتاقان حاضر در آن مراسم چرخید. همه ساکت بودند. شاید آنها هم در سکوتشان همان سوالی را داشتند که من؛ چگونه میتوانستم پاسخ این سکوت و سوالم را دریابم؟ فقط ـ روزگارـ است که میتواند پاسخ درست را بدهد. عجب ـ روزگار ـ ی است؛ بر بالای گردونهاش نشسته و با همان لبخند ـ معنا ـ دارش مرا مینگرد. میدانم که سوالم را میداند اما گفت نمیخواهد پاسخ بدهد. مجدد نگاهش میکنم و میپرسم: جانا اگر باز نمیگویی بدسگالی میکنم چرا پاسخم را نمیدهی؟ با انگشتش اشاره میکند سکوت کنم و سپس اشاره به تختگاه میکند. مردی را میبینم که از تختگاه بالا میرود و در پشت تریبون قرار میگیرد. قدبلند و سینههای ستبرش برایم آشناست. آری خود او است. دکتر حجتا... ایوبی. او را میشناسم. عجب روزگاری است این ـ روزگار ـ . باز مرغ ذهنم به پرواز درمیآید، از چهارسوق شهر باستانی قزوین به طرفته العینی میجهد و میرود در دیارم؛ آنجایی که امروز شهر ـ قلمدانها مرصع ـ میخوانند. شهر حکیم بزرگ خیام. دیار شیخ و عارف بزرگ عطار؛ بر تپههای شادیاخ، کنار آرامگاه این دو نامور نامی در نوجوانی. مرغ ذهن بر تپه های آلپ ارسلان میچرخید و گم گشته را طلب میکرد: خجند، خوارزم، مرو، سمرقند، بخارا بدخشان، آن مردان نامی و نامور ناصرخسرو، مولانا و رودکی و ... این حس نوستالوژیک ـ آن خراسان بزرگ ـ از نوجوانی تا جوانی، از جوانی تا میانسالگی هیچگاه رهایم نکرد و سرانجام همین روزگار که امروز بر گردونهاش نشسته و مرا مینگرد قرارش بر آن شد که مرا به همان خطهای ببرد که عمری ذهنم را به خود مشغول کرده بود. این رفتن مناسباتی داشت که باید آن را فراهم میکردم. میخواستم بدانم مردانی که از کشورمان به عنوان سفیران فرهنگی به دیگر نقاط عالم میدوند که هستند و در دیار مأموریتشان چه میکنند؟ عجب روزگاری است این روزگار؛ حالا آن مرد که در پشت تریبون ایستاده یکی از آنها است. او رایزن فرهنگی ایران در فرانسه بود. مرد بزرگی است. هنگام مأمورتش در فرانسه انصافاً خوب کار کرد و خوب آبرو نگه داشت. مناسباتش با هنرمندان خوب و سنجیده بود. وقتی از دوستان هنرمندم که برای اجرای کاهاری هنریشان به پاریس میرفتند سوال میکردم جز به نیکی از او یاد نمیکردند؛ او یکی از خوبترین رایزنان فرهنگی بود. حالا او مسئولیت مؤسسه فرهنگی اکو را دارد. به روزگار نگاه می کنم. بر گردونه اش نشسته و ریشهای سپید و بلندش را با انگشتان کشیدهاش شانه میزند. به تریبون نگاه میکنم دکتر ایوبی ناگزیر است اندکی شانه خم کند تا بتواند صدایش را از میکروفن به گوش مخاطبینش برساند. به جمعیت نگاه میکنم، سرد و خاموش بر صندلیهایشان نشستهاند. چونین آدمکهای یخین بر صندلیهایی یخین. نگاه مبهوتم روی پیرمرد میماند؛ آرام بر صندلیاش نشسته و نظارهگر تختگاه است و آنکه در آن بالا سخن آغاز کرده است. در یمین و یسارش دیگر اساتید چون او آرام نشسته بودند. احساس میکردم برودتی فضا را پر کرده است. آنها گویا از فضای ایجاد شده گرمایی حس نمیکردند! برای لحظهای احساس کردم منهم از درون سردم شده است. نگاهم بدون اراده به سوی روزگار چرخید؛ همچنان آرام بود و با ریشهایش بازی میکرد. برای لحظهای نگاهمان در هم تنیده شد؛ گویی سوالم را از پیش میدانست! اصلاً او همه چیز را میدانست. لبخندی د و اشارتی به تختگاه کرد که متوجه آنجا باش. به دکتر ایوبی نگاه کردم؛ سلام و احوالپرسیاش تمام شده بود و بدون اینکه مستقیم وارد قصه خط و خطاطی شود از ارزش و اهمیت هنر و هنرمندان صحبت میکرد؛ اما در کمال دقت و دور از هرگونه شائبهای. به نظرم نکته حائز اهمیت در نوع صحبت کردنش ـ احساسش ـ بود؛ او با احساس و گرم صحبت میکرد و همین نکته بود که بر ـ دل ـ مینشست؛ احساسی که حتماً از سر صداقت او به هنر و اهالیاش برمیخاست. احساس کردم جمعیت آرام آرام به جنب و جوش افتادهاند. یخها گویا کم کم در حال ذوب شدن بود، گرمایی انگار برفضا دمیده میشد. اخمها از هم باز میشد و لبخند آرام و با طمأنینه فضا را اشغال میکرد. اوج آن زمانی بد که دکتر ایوبی قزوین را پایتخت خوشنویسی کشورهای اکو معرفی کرد. حالا سالن و جمعیت به وجد آمده بود. اوج خوشحالی و سپاس آنها. برایش دست میزدند و او با آن قامت بلند در تواضعی آشکار ایستاده بود. پیرمرد همچنان به ظاهر آرام بود اما لبخندش حکایت از درونی سپاسگزار نسبت به سخنران داشت. گرمای نگاهش حکایتی دیگر بود. چیزی زیر سینهام میلرزید. بغض گلویم را میفشرد. بالاخره نمردیم و یکی پیدا شد و ـ نه ـ از سر تکلیف که از ـ سر ـ عشق و احترام، به این چیره دستان، چیرهگر خوشنویس و به زبانی دیگر ـ به هنرمندان عاشقانه اظهار عشق کرد ـ بغضم درحال ترکیدن بود و اشکم در حال جاری شدن. یاد گرفته بودم که در این گونه مواقع که روزگار که حالا عاشقانه نگاهم میکرد و همچنان با ریشهای سپید و بلندش بازی میکرد؛ خود را کنترل کنم و نگذارم درونم به بیرون راه یابد؛ هرچند اگر راه هم مییافت غمی نبود. فضا برایم فضایی دیگر بود. آن مرد با آن قامت بلند که حالا درحال پائین آمدن از آن تختگاه بود چنان شور و هیجان ایجاد کرده بود که با ارائه واژگان معنا نمییابد ـ فقط ـ باید حس داشت و احساسش کرد. همین. با خود میگفتم: او همیشه اینگونه خواهد ماند؟! من همیشه این حس و حال را که امرو دارم نسبت به او همچنان خواهم داشت؟! این ـ روزگار ـ بنا به مصلحتهایش او را تغییر نخواهد داد؟! او میتواند همچنانکه امروز هست عاشق بماند و عاشقانه هنرمندان را دوست داشته باشد؟! از ما که گذشت؛ اما دیگر اهالی ما!! اگر مجنون دل شوریدهای داشت * دل لیلی از آن شوریدهتر بی. همچنان در این افکار غرق بودم که سنگینی نگاهی را بر خود حس کردم. روزگار بود. حالا با ریشهایش بازی نمیکرد. نگاهش عجیب بود. هیچ نمیگفت. فقط نگاهم میکرد؛ از آن نگاهها که به راحتی نمیتوانستم دریابم. او بعضی مواقع اینگونه میشد! فهمیدنش سخت میشد. اما تردید نداشتم که افکارم را در رابطه با آن مرد نیکو دریافته و نگاهش در همین رابطه است. خیلی دلم میخواست پاسخ سوالم را میداد؛ اما او متأسفانه اینگونه نبود؛ به قول خودش: - هر چیز به موقع - . اما نگاهش امروز جور دیگری بود. خدایا باز قصد آزارم را دارد. دوباره نگاهش می کنم. لبخندی کوتاه می زند و به آسمان حواله ام می دهد. زیر سقف چهارسوق آسمان هویدا نیست. دیگر اصلاً او را نمی فهمم. فقط باید صبر کنم. مگر چاره دیگر هم هست؟! آسمان دوباره می غرد. سه باره و چند باره و حالا صدای باران بر پشت بام آجری میدان چهارسوق. قطره ای باران بر صورت گُر گرفته ام می نشیند. چقدر خنک و پاک است. روزگار نگاه می کند و لبخند می زند. به زلال باران بر گونه ام اشاره می کند. انگار حرفی می زند. زلال باران. زلال باران. حالا مردم در بازار خوشنویسان در گردشاند و نظارهگر تابلوهای آنان. یکی از یکی زیباتر. در گوشهای پیرمرد را میبینم که مردم و خبرنگاران دورهاش کردهاند و او با عشق به سوالاتشان پاسخ میدهد. در گوشهای دیگر دکتر ایوبی را میبینم که او را هم مردم و خبرنگاران دوره کردهاند. آنها از اینکه او شهرشان را پایتخت خوشنویسی کشورهای اکو خوانده است به وجد آمدهاند. او با آن قامت افراشته یک سر و گردن از بقیه بلندتر است و به راحتی میتوان نظارهاش کرد. سیل جمعیت راهبر من است و به هر سو که کشانده میشوم غرفههایی میبینم که در آن تابلوهایی بس زیبا از خوشنویسان دیارمان قرار دارد. اگر ساعتها به چرخم نه تنها احساس خستگی نمیکنم که برعکس احساسی خوش تمام وجودم را در نوردیده است. انگار در فضا حرکت میکنم. مدتها است چنین حال و هوایی نداشتهام. اما این روزگار مگر میگذارد! بر گردونهاش نشسته و اشاره به رفتن دارد. میگویم کمی دیگر صبر کن. ابر و بالا میاندازد. ناگزیر باید رفت. مگر میشود روی حرف او حرفی زد؟ کنارش می نشینم. مهمیز میزند و سوتی میکشد. چهار اسب به سرعت برق گردونه را از جا میکنند و در چشم بر هم زدنی از بازار هنر خارج میشویم و بر آسمان قزوین سیر میکنیم. عجب هوایی است. نم باران در دل نسیم حال و هوایی دیگر دارد. ستارهها بر آسمان چشمک میزنند و گردونه روزگار چرخی میزند و بر بلندای البرز راه سفر به خانه را پیش میگیرد. روزگار آرام نشسته است و به دوردستها خیره شده است. عجب آرامشی دارد؟ کمتر پیش آمده است که این قدر به او نزدیک نزدیک شده باشم. دستم را به دور بازویش گره میکنم. فشاری میدهم. آرام و مهربان است. میپرسم چرا پاسخم را ندادی؟! باز همان لبخند معنادار بر لبانش مینشیند. میگویم خب، بله، پاسخم را نمادین دادی ولی یادت باشد اگر تو زرنگی که ـ هستی ـ من هم زیرکم؛ خودت یادم دادی که اینگونه باشم؛ پس پاسخم را به درستی بده. به چشمانم عمیق شد و پس از لحظاتی گفت: باشد. سفری دیگر؛ در جایی دیگر میبرمت؛ آن وقت اگر باز هم همچنان سوالت به قوت خود باقی بود برایت خواهم گفت. لحظهای مکث کرد. نگاهش برای لحظاتی سینه آسمان را شکافت. مجدداً نگاهم کرد و پرسید: حالا چه شده است که میخواهی بدانی او در نهایت چگونه خواهد بود؟! او هم یکی مثل دیگران. گفتم بیانصافی نکن. الااقل امشب این حال و هوای خوبمان را برهم مزن. نمیدانم از کدام دیگران صحبت میکنی. و... سخنم را قطع کرد و گفت: به نظرت به یک گل بهار میشود؟! گفتم: نه، به یک گل بهار نمیشود اما هر گلی خودش گل است و بوی خودش را دارد. لطفاً پاسخم را بده؛ فلسفه بافی مکن. بحث فلسفه به وقتش. گفت: باشد؛ بعد از سفری دیگر. گفتم: کی؟ گفت: به همین زودی. گردونه چرخی زد و در خانه رهایم کرد و رفت. عجب روزگاری است این روزگار! نمیدانم این روزگار را چگونه میشود خوب شناختش. هر روز به رنگی در میآید و سازی میزند. یک روز با صد من عسل هم نمیشود خوردش و روزی دیگر ـ وای ـ آنقدر شیرین است که شیرینی عسل در مقایسهاش واقعاً هیچ است. هر چقدر بیشتر او را میشناسم بیشتر متوجه میشوم که چقدر او را نمیشناسم. "تا به آنجای رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم." در مقابل این روزگار واقعاً کم آوردم؛ اما هیچگاه به گونهای رفتار نکردهام که متوجه شود. وای از آن وقتی که بفهمد مقابلش کم آوردهای؛ چنان دماری از تو در میآورد که ربّ و ربّت را یاد کنی! اما اگر راست قامت در مقابلش به ایستی، دریوزگیاش را نکنی، ـ نه ـ اینکه کاری به کارت نداشته باشد ـ نه ـ اما نیش و نیشهایش را میتوانی تحمل کنی، حتی اگر به گریهات وا بدارد؛ نباید بگذاری گریهات را ببیند؛ باید با مشت چنان به سینهاش بکوبی که برود و با برف سال دیگر بیاید؛ وقتی که بیاید حواسش را در مقابل تو بیشتر جمع میکند. میگویند: نیش عقرب نه از ره کین است * مقتضی طبیعتش این است. خلاصه اینکه این روزگار با همه خوبیها و حسنهایش نهایتاً قابل اعتماد نیست. مخصوصاً زمانیکه آدمهای ناجوانمردش را به سراغت میفرستد! آنها به توصیه او سرت را با پنبه و لبخند میبُرند!! الغوض چند روزی نگذشته بود که آمد. چقدر امروز زیبا بود. لباس محلی خراسان را در بر کرده بود، از پارچهای حریر فیروزهای رنگ. شال فیروزهای بر سر و کفش فیروزهای بر پا. چشمانش چون فیروزه نیشابوری میدرخشید. ریشها و گیسوان سپید و بلندش بر حریر فیروزهای ریخته شده بود. لعبتی شده بود. نمیدانم چرا مطراق در دستش گرفته بود؟! محو جمالش شده بودم. فهمید. لبخندی نمکین زد و گفت: هان، چطورم؟ گفتم: ظاهری بس زیبا داری. انگار از این جوابم خوشش نیامد؛ اما به روی خودش نیاورد، فهمید که حواسم کاملاً جمع است. گفت دستت را در دستم بگذار، چشمهایت را ببند، و تا وقتی که نگفتهام باز مکن. دستش را گرفتم. وای خدای من، چه لطافتی دارد این دست. انگار دستم را لای پر گذاشتهام. چه بوی خوش و سُکر آوری میدهد. زیر دلم لرزید. احساس کردم در فضا معلق شدهام. برای لحظاتی در خلسهای عجیب فرو رفتم که احساس کردم انگار یکی با من حرف میزند؛ درست است؛ اشتباه نمیکردم، صدای روزگار بود ـ چه صدای خوشی ـ آرام در گوشم میگفت چشمهایت را به آرامی باز کن، در گوشهای بنشین و نظاره کن. یادت باشد به سئولت پاسخ میدهم. آهسته گفتم واقعاً. گفت: آری. گفتم من که باور نمیکنم. آخر مگر میشود او را کاملاً باور کرد؟! میگویند: خرس یک بار تخم میکند، یک بار میزاید. پرسیدند مگر میشود؟ بالاخره یا باید بزاید یا باید تخم کند! گفتند: از این دم بریده هر چه بگویی بر میآید. حال شده نقل این روزگار ما. گویا فهمید به چه فکر میکنم و چه مقایسهای میکنم. نیشگونی از گونهام گرفت و گفت: باشد جوابت برای بعد؛ حالا آهسته چشمهایت را باز کن. به آرامی چشمهایم را گشودم. در یک سالن بسیار زیبا قرار داشتم. پردهها و تابلوهای زیبایی بر دیوارها و پنجرههایش آویخته بودند. میز کنفرانس بزرگ و زیبایی در میانه سالن همراه با صندلیهایش نهاده بودند و دور تا دور آن عدهای نشسته بودند. وای خدای من، خیال کردم خواب میبینم. گیج شده بودم و مبهوت. روزگار دوباره نیشگونی گرفت و نجواکنان گفت: خواب نیستی، بیداری، نگاه کن. تقریباً همه اساتید بزرگ خوشنویسی حضور داشتند. پیرمرد ـ استاد امیرخانی ـ در کنار دکتر ایوبی آرام و با وقار نشسته بود. این سوتر استاد افجهای، آن سوتر استاد کابلی، آن سوتر استاد بختیاری و... این سو و آن سو گلهای سر سبد هنر خوش نویسی نشسته بودند. دکتر ایوبی میزبان بود و داشت حرف میزد. آرام اما با شور و احساس. همان احساسی که بر بالای آن تختگاه داشت و مردمان را به شور آورده بود. سخنانش برایم جالب بود. اولاً او کاملاً دریافته بود که میهمانانش چه کسانی هستند و دریافته بود که در حضور این جواهرها چه باید بگوید. او هوشمندانه سخن میگفت، اما آنچه برای من قابل توجه بود اینکه دریافتم او ـ صادقانه و درعین صداقت ـ حرف میزند. و این نکتهای نبود که از دید من پنهان بماند. در مکتب همین روزگار آنقدر آموختهام که بتوانم ـ بازی ـ را از صداقت و درستی تشخیص دهم، ضمن اینکه ادبیات به کار گرفته شدهاش نشان از صفا و صمیمیت میداد. او هوشمندانه دریافته بود آنچه از آدمی باقی میماند نام نیک است آنهم در حضور چنین بزرگانی وگر ـ نه ـ این چند صباح به سرعت میگذرد و چه خوب که با نیکی بگذرد. او به درستی در سخنانش به مقام شامخ آنها احترام میگذاشت و در کمال تواضع گفت که من دستان شما را میبوسم. او ارزش این لعلها را دریافته بود. او پیشنهاد داشت نمایشگاهی از آثار این هنرمندان و دیگر هنرمندان کشورمان در تاجیکستان در شهرهای دوشنبه، خجند و کولاب برگزار شود و سپس در دیگر کشورهای اکو به نمایش درآید. او از روزگاری میگفت که در فرانسه رایزن فرهنگی بوده است و کارهای فرهنگی از جمله برگزاری نمایشگاه خوش نویسی در حوزه مأموریتش داشته است. او گفت: وقتی میخواستم در فرانسه، در پاریس، نمایشگاه خوش نویسی بگذارم عدهای موافق نبودند و میگفتند خوش نویسی در فرانسه چه معنی دارد؟! او گفت: "به عنوان یک ایرانی اعتراف می کنم وقتی نمایشگاه را گذاشتم قدر هنر ایرانی را و فرهنگ ایرانی را از حس و حال فرانسویان فهمیدم" ـ البته به گمانم او شکسته نفسی میکرد او هم آن زمان و هم حالا فهمیده بود که هنر و هنرمند ایرانی چه جایگاهی داشته و دارند وگر ـ نه ـ این بزرگان لعلها را میزبان نمیشد. او از هنرمندان و مدیران فرهنگی هنری فرانسه صحبت میکرد که چگونه سر تعظیم بر ساحت هنر و هنرمند ایرانی فرود میآوردند. او از رویاها و آرزوهایش برای نشان دادن هنر ایرانی در دنیا حرف میزد؛ چقدر با احساس و با اشتیاق حرف میزد؟! دنبال روزگار گشتم؛ بر روی کاناپهای آرام نشسته بود و با انگشتهای بلندش طبق معمول با ریشهایش بازی میکرد. معنی نگاه پرسشگرانهام را دریافته بود. لبخندی زد و شانهای بالا انداخت. آرام به سویش رفتم و نجواکنان پرسیدم: او واقعاً میتواند همیشه همینگونه باشد؟! نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت: حالا بقیه داستان را ببین. دکتر ایوبی سخنانش تمام شده بود. کلی برایش دست زدند. سکوتی چند محفل را فراگرفت. همه نگاهها به پیرمرد دوخته شده بود. سری تکان داد. لبخندی زد. از دکتر ایوبی به خاطر سخنانش سپاسگزاری کرد. از اینکه او اینگونه میاندیشد و اینگونه قدر هنر و هنرمند را میشناسد تشکر کرد. او از اینکه هستند اینگونه مدیرانی که قدر و ارزش میدانند خوشحال بود. او برای توفیق دنیای هنر در کشورمان مدیریت فرهنگی را وزنهای دانست که اگر پشتیبان هنر و هنرمند نباشد، هنر و هنرمند آن کشور امکان رشد و تجلی نخواهد داشت. او نقش مدیران فرهنگی و هنری را بسیار ارزشمند میدانست. احساس میکردم پیرمرد اگر چه آرام و با وقار و با دقت سخن میگوید اما درونش مطلاتم است. گویی از چیزی رنج میبرد. او توقعش از مدیر فرهنگی هنری چیز دیگری است و ـ نه ـ آنچه که هست. او از مدیریت فرهنگی هنری رنجیده خاطر به نظر میرسید و این از چهرهاش کاملاً هویدا بود. او گرچه در کمال آرامش حرف میزد اما غمی هزار ساله را گویی بر دوش دارد. او معتقد است این هنر و هنرمند است که میتواند جایگاه واقعی و راستین هر قوم و ملتی را به تماشا بگذارد. اما معتقد است که مدیران فرهنگی اگر فرهنگی نباشند، اگر در حوزه فرهنگ و هنر بیاطلاع باشند ملتشان مغلوب است. به راستی که پیرمرد، این استاد بلامنازع خوشنویسی سخنانش چون خودش لعل و گوهر بودند. استاد کابلی، استاد افجهای این دیگر پیرمردان حوزه هنر خوش نویسی هم در سخنانی کوتاه همان مضامین و مواردی را میگفتند که پیرمرد گفته بود. مخلص کلام این بود که: هنرمند برای نانش در نمانده است. او آنقدر توان و صلابت دارد که برای نانش نیازی به کسی نداشته باشد؛ اما هنرمند چیزی دیگری میخواهد: او عزتش را میخواهد. بیعزتی به او مساوی با نابودی او است. نابودی او ـ یعنی ـ نابودی ملتش. خدای من قلبم میخواهد از جای کنده شود. بغض راه گلویم را بسته است. هر آن و هر لحظه احساس میکنم که مرا چه شده است؟! به چشمان و برو بالای این موی سپیدان دیار خوش نویسی نگاه میکنم. آی عشق، آی عشق. این چه عشقی است در وجودتان که چنین پرصلابت نگاهتان داشته در حالیکه روزگار جز اندوه و غم برایتان به ارمغان نیاورده؟! شما و امثال شما راستقامتان تاریخ فرهنگ و هنر این مرز و بوم هستید؛ خاک کفشتان توتیای چشمم. روزگار هرقدر بر شما بدکردار باشد باز هم راست قامتاید. استواریتان چونین کوه البرز و درخشندگیتان چون فیروزه نیشابور مستدام باشد. گویا روزگار از این اندیشهام که او را بدکردار خوانده بودم خوشش نیامده بود. سنگینی نگاهش را بر گُردههایم حس میکردم. نگاهش کردم. در چشمانش گویی برقی میدرخشید. لبخندش کمی تلخ بود. آرام به سویش رفتم. دستم را بر شانهاش گذاشتم. روی برگرداند. رنجیده بود. گفتم چرا چونین دخترکان قهر میکنی و ناز میفروشی؟! قبول کن که به اینان بدکردهای. به من و نسل من بد کردی. میدانم سرشتت به گونهای است که حرف گوش نمیکنی و ساز خود را مینوازی، اما بیا و مرد و مردانه با اهالی من کمتر سر ناسازگاری داشته باش. ما که از تو چیزی نخواستهایم. خواستهایم؟! سکوت کرده بود. سکوتش معنادار بود. پرسیدم: بالاخره پاسخ سئولم چه شد؟! در چشمانم زل زده بود. در آن سکوت دنیایی از ناگفتهها را داشت. در نگاهش همه چیز یافت میشد. همه چیز. دریافتم که در این گونه مواقع که ضربهای کاری خورده باشد سخن نمیگوید یا اگر بگوید اندک است. در اندک کلام. دست در گردنش انداختم و بوسیدمش. گفتم میدانید که مرا خیلی آزار دادهای و رنجاندهای. میدانی که هیچگاه از تو نترسیدهام و نخواهم ترسید. اما دوستت دارم. اگر دوستم داری پاسخ سئولم را بگو. میخواهم بدانم در نهایت با این گونه آدمها چه میکنی؟ واقعاً چه میکنی؟! برگشت. شانههایم را گرفت و مستقیم به چشمانم زل زد. تلاش کردم در مقابل عظمت آن نگاه از هم نپاشم و خم نشوم و نشدم. تمام نیرو و استعدادم را به کار گرفتم که نلرزم و درست مثل خودش به چشمانش زل زدم. عجب حرارتی داشت آن نگاه! عجب عمقی پیدا کرده بود آن چشمها! نگاهم تا عمق چشمها نگاهش نفوذ کرده بود. در عمق نی نی چشمهایش رنگ میدیدم؛ رنگ در رنگ، رنگها در هم دیزالو میشدند، یکی پس از دیگری؛ آبی، بنفش، فیروزهای، نارنجی، زرد، سرخ و سرخ. خدای من این نگاه آتشین، این رنگها برایم آشنا است. کی و کجا اینها را دیدهام؟! انگار منگ شده بودم. نزدیک بود در مقابل عظمت آن نگاه و رنگها از پا درآیم که در گوشم آواز داد: به جوی تا بیابی. و مرا تنها با دنیایی از افکار درهم تنیده وانهاد و رفت. برای لحظاتی بر جای میخکوب شده بودم. ناگهان هفت بند بند دلم پاره شد. یافتم. یافتم. آن نگاه آتشین! آن رنگها! آن جمله! خودش بود. خود خودش. همین ـ روزگار ـ . در کودکی، در پساکو، همین گونه گرفته بودم و نگاهم میکرد. همان شرارههای رنگارنگ از نگاهش در چشمان کوچکم میبارید و همین جمله: ـ به جوی تا بیابی ـ و تنها رهایم کرد و رفت. کودکی خُرد را. بر فراز قلهای. تنهای تنها. فقط آسمان آبی لایتناهی بود و نگاه و دستهای کودکیام برآسمان. لبخندی بر لبانم نشست. سبکبال شده بودم. بیاختیار گفتم: جوینده یابنده است. ـ عجب روزگاری است این روزگار ـ پاسخ سئولم را داده بود. بجوئید تا بیابید. بجویند تا بیابند. حسین نصرآبادی/ تهران/ خرداد 89
دیدگاه تان را بنویسید