قصيده حر سروده عليرضا قزوه
سد كردهاي از كينه چرا راه مرا حر؟! از جان من امروز چه ميخواهي يا حر!
فارس: عليرضا قزوه به مناسبت ماه محرم قصيده ديگري با نام قصيده حر سروده است. عليرضا قزوه به مناسبت ماه محرم قصيده ديگري با نام قصيده حر سروده است. اين قصيده به شرح زير است: سد كردهاي از كينه چرا راه مرا حر؟! از جان من امروز چه ميخواهي يا حر! هر بار كسي آمد و پيكي ز بلا داشت اين بار چه آوردهاي از معركه،ها! حر! در دست تو شمشير نميبينم انگار بياسب و سلاح آمدهاي جانب ما، حر! سردار نبايد كه فرود آيد از اسب افتاده مگر كار تو امروز به ما، حر! من تشنه ترم از همه حتّي از خورشيد تو سرخ شده چهرهات از شرم چرا، حر! دنبال كه اي؟ ما همه آنيم كه بوديم شاداب نميبينم امروز تو را، حر! تو آب شدي، آب وجودش همه درياست جاري شدي و روي به ما كردي تا حر! دير آمدهاي، امّا شير آمدي اي مرد دير آمدهاي، زود بيا، زود بيا، حر! دير آمدي و شور جنون داري، اين راه اين راه پر است ازعطش و زخم و بلا، حر! وسواس مبادا كه به جان تو بيفتد بسم الله آن كوفه و اين كرببلا، حر! بسم الله بسم الله اين جاده خون است من غيرت بسم الله، من نقطه با، حر! جز كرببلا مشعر شوريده دلان نيست اين جا عرفات است، همين جاست منا حر! از قلب يزيديت برون آ و برآ زود حرّ ابن شهيدا، همه حر باش، هلا حر! حرّ ابن شهيدا، همه حر باش از اين پس حر باش، رها باش، رهاتر باش، يا حر آيينه منم، راه منم، ماه منم، من من خون خدا، خون خدا، خون خدا، حر! خورشيدم و منظومه شمسي شهادت اي سر زده در آينه شمس و ضحي، حر! از قبله چه ميپرسي، راه حرم اين جاست من خود حرمم، قبلهام و قبله نما، حر! تو پنجرهاي بودي سمت عطش باغ تو آينهاي بودي، ديدي همه را، حر! تو نيستي از اهل ريا، اهل فنايي اينك تو و اينك كرم آل كسا، حر! من آمدهام نور بپاشم به شب تو تقصير مكن، آينه برگير و بيا، حر! ** - مولا! نظري! گفت و دل سنگ فرو ريخت موج ادب و شرم شد و غرق حيا، حر تو اهل نجاتي و شهيد ادب عشق بو برده اي از معرفت آل عبا، حر! انگار دعا كرده تو را مادر سادات انگار خبر داري از اسرار دعا، حر! تاريك دلان را شتر شب به عدم برد از روشني خويش چشانديم تو را، حر! كورآمدگان جرعه رؤيت نچشيدند نور آمده بودي تو و ما عين بقا، حر! آن قوم ستمپيشه همه اهل چرايند اي جانب ما آمده بيچون و چرا، حر! يك لحظه ببين با تو تب عشق چهها كرد يكسان شده اجر تو و اجر شهدا، حر! اين طوف نخست است، ببينيد، ببينيد! اين بار امام شهدا آمده با حر از بس شدهاي دوست، سرت آينه اوست تا روز حساب است حساب تو جدا، حر! آن روز كه سر بر قدم عشق نهادي هر آينه فرياد زدي: صل ّ علي حر تا نور هوالله به جان و دلت افتاد ديدم همه جا آينه، ديدم همه جا حر در تابش يك پلك تماشا چه شهودي ست ديروز كجا بودي و امروز كجا؟ حر! فردا عطش و تشت و تنور است و خرابه فردا علي اصغر و لا حول و لا... حر!
دیدگاه تان را بنویسید