تو ساده تر از سلام بودی ای مرد

کد خبر: 139945

ساواک در زندان از ایشان می پرسد، آخر چرا همیشه آیات توده ای قرآن را تفسیر می کنی؟ مگر آیات قحط است؟“ آیت الله طالقانی با تمسخر جواب می دهند، ” آخر قرآن ما آیات شاهنشاهی ندارد، چه کنم؟“

تو ساده تر از سلام بودی ای مرد

مصطفی مسجدی آرانی/ «گفتم،» اینکه چه باید کرد تا عاقبت به خیر بشیم. «گفت،» خیلی نمی‌خواد بخونی. فقط یک قولی به خودت و به من بده. «فکر کردم موضوع ساده است. جوانی کردم و قول دادم. گفت،» فقط به خودت و به من قول بده که در تمام زندگی‌ات جز این باور نکنی که ایاک نعبد و ایاک نستعین. همین! «گفتم،» آقا! اگر قضیه به این سادگیه که شما می‌گین، پس چرا همه می‌گن سخته؟ «گفت،» اولاً انشاءالله به همین سادگیه که تو فکر کردی، ثانیاً واسه اینکه نوندونیشونه! «» و این جملهٔ ایاک نعبد و ایک نستعین شاید تمام زندگی مردی باشد که فقط برای خدا بود. محمود علایی طالقانی. **** سید ابوالحسن از ازدواج اول سه دختر بزرگ و داماد داشت، اما فرزند ذکوری نداشت. بنا به اصرار خواهرش به ازدواج مجددی تن در داد و با دختری از اهل گوران به نام فاطمه (عذرا) ازدواج کرد. اولین ثمره ازدواج پسری بود که به نام جد خود، او را سید محمود نام نهاد و آن‌گاه اینطور نوشت در انتهای قرآنی که:» ولادت نور چشمی سید محمود روز شنبه چهارم ربیع الاول ۱۳۲۹ قمری «که می‌شود ۱۵ اسفند ماه ۱۲۸۹ (۱۲۹۰؟). البته در شناسنامه، تاریخ ولادتش را ۱۲۸۲ شمسی نوشته‌اند. درباره این اختلاف مرحوم آسید آقا (برادر کوچکش) توضیح داد که مرحوم پدرم به هیچ وجه حاضر نمی‌شد برای فرزندانش سجل (شناسنامه) بگیرد تا آنکه بعد از فوتش، مرحوم اخوی (یعنی آیت الله طالقانی) که در قم طلبه بود، برای همه ما شناسنامه گرفت و به خاطر رهایی از شر سربازی پهلوی، تاریخ تولد خودش را چند سال بیشتر نوشت. **** پدر سید محمود، آیت الله حاج سید ابوالحسن حسینی طالقانی بود. اجدادش از سادات گلیرد طالقان بودند و سلسله نسبش به ۳۶ پشت متوا‌تر می‌رسد به امام محمد باقر (ع). شغلش ساعت سازی بود و به شدت از مصرف سهم امام بیم داشت و به همین خاطر زندگی زاهدانه‌ای را می‌گذراند. سید محمود برای پدر چنین می‌گوید: دلی پر از ایمان و سری پرشور داشت، در آغاز تحولات (مشروطه)، شب و روز در حرکت و تلاش بود تا شاید علما را متحد کند و جلوی سیل بی‌دینی و استقرار خودسری را بگیرد. و رابطهٔ خود را چنین وصف می‌کند: با مرحوم پدرم چون بزرگ‌ترین فرزند ذکور او در سنین پیری‌اش بودم، در همه مجالس دینی و اجتماعات سیاسی علما و رجال و مبارزین می‌رفتم و در گوشه‌ای می‌نشستم و این باعث می‌شد که خون مبارزه و سیاست از قلب پدر به رگ‌های او نیز سرایت کند.

****

۵ ساله بود که به مکتبخانهٔ گلیرد رفت و خواندن و نوشتن را در آنجا آموخت. ضمن اینکه در مقدمات از پدر آموزش می‌دید. هفت ساله بود که به تهران، نزد پدر آمد. پدرش در محلهٔ قنات آباد تهران منزل داشت و در مدرسهٔ مروی درس می‌داد. اما محمود ابتدا به آنجا نرفت. ابتدا در مدرسهٔ ملارضا درس را آغاز کرد و بعد از سه سال در ده سالگی به قم «پرت شد». به مدرسهٔ رضویه و فیضیه رفت. اساتیدش در قم یکی حاج شیخ عبدالکریم حائری بود که او را شیخ موسس می‌خوانند به اعتبار احیای حوزهٔ علمیهٔ قم و دیگرانی چون مراجع ثلاث اول. او نزد آیات حجت و خوانساری تلمذ کرد و فلسفه را از آیت الله کمره‌ای آموخت. به نجف هم رفت. آنجا هم اساتید بزرگی چون آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، مرجع عام آن روزگار، در کنار بزرگانی چون آیت الله غروی (کمپانی) و ضیاءعراقی به او درس آموختند. اینگونه بود که توانست از دو مرجع بزرگ آن دوره، یعنی آسید ابوالحسن اصفهانی در نجف و حاج شیخ عبدالکریم حائری در قم اجازهٔ اجتهاد بگیرد. البته به این کفایت نکرد. بر اساس «نظامنامهٔ امتحان طلاب و تشخیص مدرسین علوم منقول و معقل» از «وزارت معارف» گواهینامهٔ سمت مدرسی در فقه و اصول را هم کسب کرد. البته اجازهٔ نقل حدیث را از محدث قمی و روایت دعای یمانی را از آیت الله مرعشی نجفی هم دریافت کرد. قریب به بیست سال در قم و نجف تحصیل کرد. در این میان پدر فوت کرد. اصرار داشتند که او به تهران بیاید و جای پدر را در مسجد محلهٔ قنات آباد بگیرد که او موافقت نکرد و گفت:» آدم نباید اسلام و برنامه مبارز ه‌اش را در محدوده خانه و یک مسجد، آن هم در یک محله کوچکی چون قنات آباد قرار دهد. من کارهای مهم تری دارم. «سال ۱۳۱۸ بود که به تهران بازگشت. «خطری را که اخلاق و ایمان جوانان را تهدید می‌کرد، از نزدیک دیدم. چاره‌ای نداشتم جز آنکه به اصول اسلام و قرآن برگردم.» به مدرسهٔ سپهسالار رفت و آنجا درسی پی گرفت و در عین حال مجالس تفسیر خود را راه انداز ی کرد. تا اینکه اولین زندانش رقم خورد. به روایتی به خاطر کشیدن چادر از سر یک زن و به روایتی به خاطر اینکه ماموری از او جواز لباس روحانیت خواسته بود. به هرحال به جرم اهانت به مقامات بلند پایه به شش ماه زندان محکوم شد. که البته ظاهرا ۳ ماه آن را تحمل کرد. در آن ایام همچنین به تحقیق در نهج البلاغه به همراه آیت الله کمره ای-متفاوت با مرجع تقلید-می پردازد و آن را در ۲۲ کتاب به چاپ می‌رساند. این کار نوعی طبقه بندی موضوعی نهج البلاغه است. **** شهریور ۱۳۲۰ است. متفقین کشور را تسخیر کرده‌اند و رضا خان را به تبعید فرستادند. از آن هنگام تا سال ۱۳۳۲ فضا برای فعالیت باز می‌شود. شاه جوان هنوز اقتدار پدر را ندارد. آیت الله کانون اسلام و ارگان آن، مجلهٔ دانش آموز را تاسیس می‌کند که بعد از یازده شماره توقیف می‌شود و در آنجا به فعالیت می‌پردازد. در همین سالهاست که برای نخستین بار با مهندس بازرگان-به واسطهٔ آسنایی پدرانشان- و مهندس سحابی آسنا می‌شود. تاسیس کانون اسلام در حقیقت کار مشترک آنان است. اقدامات دیگری هم در ایام صورت می‌دهد. اتحادیهٔ مسلمین را بنا می‌نهد و درجلسات انجمن اسلامی تازه تاسیس دانشجویان دانشگاه تهران سخنرانی می‌کند. در اواخر سال ۱۳۲۸ مرکز فعالیت را به مسجد هدایت منتقل می‌کند. ****

مهرماه ۱۳۲۸ است. در انتخابات دورهٔ شانزدهم مجلس شورای ملی اعمال نفوذ می‌کنند و این زمینهٔ اعتراضات دکتر مصدق و یارانش را ایجاد می‌کند. مصدق به همراه ۱۹ نفر از یارانش تحصن و اعتصاب غذا می‌کنند. انتخابات باطل می‌شود و مصدق این بار به عنوان نمایندهٔ اول تهران وارد مجلس می‌شود تا سرانجام در ۲۹ اسفند سال ۲۹ نفت ملی اعلام می‌شود. زمان می‌گذرد تا اینکه تقویم‌ها مرداد ماه ۱۳۳۲ را نشان می‌دهد. انگلیس و آمریکا به علاوهٔ عده‌ای از عمال داخلی دولت قانونی و مردمی ایران را ساقط می‌کنند. هستهٔ ۲۰ نفرهٔ اعتصاب و تحصن در زمان انتخابات مجلس شانزدهم به اضافهٔ تعدادی دیگر چون مرحوم طالقانی پایهٔ نهضت مقاومت ملی را می‌گذارند. در جریان مبارزات ملی شدن صنعت نفت و قبل و بعد از آن، طالقانی همواره با تجلیل از مصدق یاد می‌کند. بعد‌ها زمانی که مصدق در گذشت به احمد آباد رفت و ضمن اهدای یک جلد تفسیر پرتوی از قرآن خود در صفحهٔ اول آن چنین نوشت: «بسم الله العزیز المنتقم، لهدای ثواب تلاوت و تفکر در آیات این جلد از تفسیر به روح پاک و شکست ناپذیر مفخر شرق و اسلام و موجب سربلندی ایرانیان شرافتمند، مرحوم جناب دکتر محمد مصدق رحمت الله و برکاته» البته رابطهٔ او با مصدق به اینجا ختم نمی‌شود. او چنان به دکتر نزدیک بود که دکتر او را نایب خویش برای انجام اعمال حج گرفت؛ هرچند که به طالقانی هم اجازهٔ خروج از کشور برای انجام اعمال حج را ندادند.

**** علاء را که ترور کردند. به نواب صفوی و یارانش پناه داد. حامی فداییان اسلام بود به خاطر آن‌ها هم برای بار دوم به زندان افتاد. سال ۱۳۳۶. شدند. «رئیس دادرسی ارتش به آقا می‌گوید،» چرا نواب را در منزلت راه دادی؟ «آقابه او می‌گویند،» درب منزل به روی همه باز است من سید اولاد پیغمبر را که به من پناه آورده، راهش ندهم؟ تو هم که دشمن هستی، اگرروزی به من پناه بیاوری، تو را هم راه می‌دهم و به دست دشمن نمی‌دهم. «» شخص نواب را هم خیلی دوست داشت. «نواب که از اجلاس اسلامی فلسطین بازگشت از میان روحانیون فقط او به استقبالش رفت.» این به این معنا نیست که تمام نظریاتشان را قبول داشت اما اصل برای او مبارزه بود. به خاطر همین اصالت بود که مبارزهٔ مسلحانه را هم تایید می‌کرد و حتی به آن کمک می‌کرد. حتی با کمونیست‌ها تا وقتی که به دنبال مبارزه بودند مشکلی نداشت. همین هم شد که بعد‌ها مجاهدین خلق را فرزند معنوی او دانستند و البته او بود که از تغییر ایدئولوژیک آن‌ها ضربهٔ کاری خورد. شهید بهشتی در این باره می‌گوید: «ایشان مکرر می‌گفتند که من می‌دانم نقص و انحرافی در این گروه‌ها هست، ولی می‌ترسم اگر آن‌ها را به حال خودشان بگذاریم، وضعشان از این هم بد‌تر شود.» بعد از تغییر ایدئولوژی هم از آن‌ها فاصله گرفت. «بهرام آرام ماشین را گرفت و آقا را برد. بعد‌ها فهمیدم پیش وحید افراخته برده. آن‌ها می‌روند پیش وحید. درباره چه چیزی صحبت می‌کنند؟ من نمی‌دانم، ولی قطعاً درباره تغییر ایدئولوژی صحبت کرده بودند، چون آقا‌‌ همان موقع یا چند روز بعد از من پرسیدند،» این‌ها تغییر ایدئولوژی داده‌اند؟ «من جواب دادم که نمی‌دانم، ایشان گفتند، کمک کردن به این‌ها دیگر جایز نیست.» **** طالقانی یکی از افراد پیشتاز در امر تقریب مذاهب اسلامی است. به طور کلی او را با تفرقه و چند گانگی نسبتی نیست و حتی می‌توان گفت که او معتقد است که تمام آتش‌ها از این گور بر می‌خیزد. بنابر این اوست که در سالهای ۳۱ و ۳۸ و ۴۰ در اجلاسهای اسلامی در کراچی و قدس شرکت می‌کند و به نمایندگی از آیت الله بروجردی به مصر می‌رود تا از فتوای تاریخی شیخ شلتوت در رسمیت مذهب شیعه تشکر کند. **** در بین اعضای جبههٔ ملی اختلاف نظرهایی بروز کرد. آن‌هایی که بر تعصب مذهبی آن‌ها خرده گرفته می‌شد تشکلی را بر پا کردند و نام آن را چنین نهادند:: «نهضت آزادی ایران». موسسان اصلی آن را می‌توان دکتر یدالله سحابی، مهندس مهدی بازرگان و آیت الله طالقانی دانست. نهضت در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۴۰ اعلام موجودیت کرد. ****

سوم و چهارم بهمن ۴۱ موج دستگیری اعضای نهضت آزادی آغاز شد. جرمشان اعتراض به رفراندوم شاه بود. این سومین زندان آیت الله است که خرداد ماه ۴۲ و چند روز قبل از قیام به پایان می‌رسد. بعد از پانزده خرداد، آقا برای چهارمین بار به زندان می‌رود. به همراه دیگرانی چون آیت الله شیخ حسن قمی در مشهد، آیت الله شیخ بهاء الدین محلاتی در شیراز آیت الله خمینی در قم. البته جرم طالقانی علاوه بر روحانی بودن یک بیانیه هم بود. بیانیهٔ نهضت آزادی با عنوان «دیکتاتور خون می‌ریزد». خیلی‌ها معتقدند که نهضت آزادی آن بیانیه را با نظر آیت الله صادر کرد. آیت الله دوباره آزاد می‌شود اما ظاهرا این بار برای سنگین کردن پرونده. «دو تن از ماموران ساواک، مقداری دینامیت به منزل طالقانی می‌برند و در انبار مخفی می‌کنند. همچنین اطلاعیه‌ای به پرویز عدالت منش- خواهرزادهٔ آقا-می دهندتا منتشر شود. باز هم آیت الله دستگیر می‌شود و این بار باید به محکمه برود. اما قبل از آن سیل پیام‌ها و تلگراف‌های مراجع تقلید و علما از راه می‌رسد. آیات عظام میلانی، مرعشی نجفی، رضا صدر، حسینی زنجانی، سید کاظم شریعتتمداری، محمد صادق روحانی، مرتضی حائری، سید رضا و سید ابوالفضل موسوی زنجانی و سید نصرالله موسوی بنی صدر و عده‌ای از علمای بلاد با ارسال تلگراف‌هایی ضمن رساندن سلام و تحیات خود به زندانیان علی الخصوص آقایان طالقانی و بازرگان و سحابی خواستار آزادی آنان شده بودند. لحن برخی از تلگراف‌ها و پیام‌ها تند و لحن برخی ملایم است و برخی تلگراف‌ها فقط عرض ارادت و تسلی به آیت الله طالقانی است.

**** دادگاه در عشرت آباد برگزار می‌شد. رئیس دادگاه ارتشبد قره باغی بود. همو که در اوان انقلاب شش ماه مخفیانه در ایران زیست و پس از آن هم به فرانسه گریخت «. در زمان تنفس، به سرتیپ قره باغی گفتم،» تیمسار! کارت دارم. با من ترکی صحبت کن. من اردبیلی هستم. ببین همشهری! این آقای طالقانی که داری می‌بینی، در میان همه دانشگاهیان تک است، همین طور آقای مطهری و راشد. قدر این‌ها را بدانید. ایشان در تمام دنیای اسلام چهره‌ای است شناخته شده. شما می‌خواهید او را تحقیر کنید؟ کوچک کنید؟ این طالقانی است. به شما گفته باشم که فردا صدای این قضیه در می‌آید و رادیوهای همه جا این را منعکس خواهند کرد. شما خودت را خراب نکن. این دادگاه نیست. نمایشنامه است. این آقای دادستان بلند می‌شود و هر چه به دهنش می‌آید، می‌گوید، آن هم از روی نوشته. معلوم است که از جای دیگری الهام گرفته. شما شخصیت خودت را خراب نکن. این دادگاه یک دادگاه تاریخی است. «خوب به من نگاه کرد و دید یک جوانکی دارد با این شجاعت صحبت می‌کند. نمی‌دانم با چه صلابتی صحبت کردم که غرورش شکست. گفت،» آمیرزا! به جان خودت رای‌ها صادر شده‌اند و ما اینجا عروسکیم. من از خودم بدم می‌آید. من این‌ها را دارم برای ثبت در تاریخ عرض می‌کنم و شهادت می‌دهم. «» آیت الله هم دادگاه را غیر قانونی خواند: سرهنگ دادستان گفت،» آقای سید محمود طالقانی! دادگاه رسمی است، هر دفاعی دارید بکنید. «یادم هست ایشان همین طور که سرشان روی عصایشان بود، گفتند،» دادگاهی را که قرآن و اسلام را زیر پا گذاشته است، به رسمیت نمی‌شناسم که دفاع کنم. سخنی ندارم. «و غیر از موارد اندکی سخن نگفت. توی دادگاه سر ظهرکه می‌شد، آقا می‌گفت،» الصلوه «و رئیس دادگاه را موظف می‌کرد که فعلاً کار را تعطیل کند. می‌آمد بیرون و می‌ایستاد به نماز. تماشاچی‌هایی هم که آمده بودند، پشت سرش می‌ایستادند. وقتی که هیئت قضات می‌آمد، از جایش تکان نمی‌خورد. برپا می‌دادند و همه بلند می‌شدند، اما آقا بلند نمی‌شد.. موقعی که حکم را خواندند، آقا برای اولین و آخرین بار در دادگاه صحبت کرد و سوره فجر راخواند.‌‌ همان سوره‌ای که خیلی دوست می‌داشت. به هنگام خروج اعضای نظامی دادگاه از سالن محاکمه هم، با یک اخطار آمرانه برای عدم خروج و توقف آن‌ها و وقتی که همه‌شان ایستادند، خواندند:» والفجر، و لیال عشر،..... پس از خواندن این آیات به افسران دادگاه نظامی گفت،» بروید به اربابان خود بگویید که شما محکوم هستید نه ما. «حکم طالقانی ۱۰ سال زندان است که بر خلاف همهٔ مته‌مان به آن اعتراض نمی‌کند. امام خمینی هم بعد از صدور حکم پیامی صادر می‌کند و دلیل تاخیر خود در صدور پیام را هم شرح می‌دهد: «من خوف داشتم که اگر در موضوع بی‌دادگری نسبت به حجت الاسلام آقای طالقانی و جناب آقای بازرگان و سایر دوستان کلمه‌ای بنویسم، موجب تشدید امر آن‌ها شود.... اینجانب و اشخاص با وجدان و با دیانت متاسفیم از مظلومیت این اشخاص که به جرم دفاع از اسلام و قانون اساسی محکوم به حبس‌های الطویل مدت شده...» به زندان می‌رود ولی ۴ سال بعد آزاد می‌شود. فشار افکار عمومی ایران و جهان کار خود را کرده بود. در این ۴ سال در زندان تفسیرش را نوشته بود که البته خود معتقد نبود که تفسیر است. چون عده‌ای می‌گفتند،» شما دارید قرآن را تفسیرمی کنید. «و ایشان می‌گفتند،» خیر، پرتوی از قرآن به ذهنم افتاده، دارم آن را منعکس می‌کنم. «البته در بیان تفسیر خود یا‌‌ همان پرتو هم مشکلاتی داشت. خصوصا آقایان ربانی شیرازی و منتظری به ایشان نقد وارد می‌کردند. در تفسیر خود بیشتر وارد مسائل اجتماعی سیاسی می‌شد. «چند واژه قرآنی که در واقع دارای مفاهیم خاص هستند، همواره مورد بحث و تاکید آیت الله طالقانی بود. این مفاهیم را می‌توان در چند واژه تشکیل دهنده اندیشه ایشان خلاصه کرد:» توحید «،» بعثت «،» قسط «،» طاغوت «و» شورا «.» «ساواک در زندان از ایشان می‌پرسد، آخر چرا همیشه آیات توده‌ای قرآن را تفسیر می‌کنی؟ مگر آیات قحط است؟ «آیت الله طالقانی با تمسخر جواب می‌دهند،» آخر قرآن ما آیات شاهنشاهی ندارد، چه کنم؟ «کتاب اسلام و مالکیت هم یادگار آن روز‌ها است. **** یک ماه بعد از آزادی دوباره ماجرایی آغاز می‌شود.» در عید فطر سال ۴۶ ما که خبر نداشتیم آقا می‌خواهد چه کارکند. فکر می‌کردیم طبق معمول هرسال می‌رویم و نمازی می‌خوانیم و بعد هم فطریه‌ها را جمع می‌کنیم و‌‌ همان گردش‌های عید را داریم. آمدیم مسجد و آقا نماز عید را خواند و خطبه‌ها را ایراد و اعلام کرد امسال بنا داریم فطریه‌ها را برای آوارگان فلسطین جمع کنیم. پارچه سفیدی آوردند و خود آقا چندین برابر فطریه خانواده را گذاشت وسط پارچه و گمانم همه همین کار را کردند. «بعد هم فطریه را به سفارت اردن بردند و تحویل دادند. سال بعد هم می‌خواست همین کار را بکند که دیگر نگذاشتند و از آن پس حصر منزلش آغاز شد. **** سال ۱۳۵۰ سخنرانی غرایی در مورد مستشاران اسرائیلی کرد. ساواک از وزارت کشور خواست که موضوع بررسی شود. ترتیب بلافاصله» کمیسیون امنیت اجتماعی «را تشکیل می‌دهند و حکم تبعید ایشان را صادر می‌کنند و ایشان به زابل تبعید می‌شوند..» یک نامه رسید که آقا باید مدت سه سال در جائی بد آب و هوا در تبعید بماند. آن نامه را من به تهران آوردم و وکیل گرفتیم و سه سال را به یک سال و نیم تقلیل دادند و در نامه، بد آب و هوا را به خوش آب و هوا تبدیل کردند «. به این ترتیب تبعیدگاه از زابل به بافت منتقل می‌شود. سال ۱۳۵۲ می‌شود و تبعید پایان می‌یابد. آقا به تهران می‌آید و باز هم روز از نو و روزگار از نو. مبارزه همچنان ادامه دارد تا سال ۱۳۵۴ که این بار به خاطر مجاهدین به زندان می‌افتد.» آن کسی که همه ما را گرفتار کرده بود، وحید افراخته بود. اعتراف کرده بود و من و آقا و آقای لاهوتی و آقای هاشمی را در ارتباط با این پرونده گرفتند. هر کدام پرونده‌های جدا هم داشتیم، ولی کمک به انقلابیون و خانواده‌های زندانیان سیاسی، پرونده مشترک همه‌مان بود. دو سالی بدون محاکمه در زندان است تا اینکه در دادگاهی نظامی به ده سال زندان محکوم می‌شود. این سال‌ها بزرگ‌ترین ضربهٔ روحی را می‌خورد. «ایشان در مسئله انحراف منافقین ضربه روحی شدیدی خوردند. به یاد دارم در‌‌ همان ایام روزی با ایشان در محوطه زندان قدم می‌زدم. ایشان مرتباً و با حالت عصبی خاصی تکرار می‌کرد،» عجب! چی شد؟ چرا این طور شد؟ « **** ۸ آذر ۱۳۵۷. آیت الله از زندان آزاد می‌شود و از آن پس هدایت انقلاب در داخل را به عهده می‌گیرد. ۱۹ و ۲۰ مهرماه تاسوعا و عا شورا است.» گفت،» از خانه‌ام، از پیچ شمیران همراه همسر و فرزندانم راه می‌افتم و به میدان آزادی می‌روم تا فریاد ستم این مردم ستمدیده را بر زبر زمین و زیر آسمان سر دهم و به گوش جهانیان برسانم. «تظاهرات سر می‌گیرد. آن هم میلیونی. شورای انقلاب که تشکیل شد، آیت الله هم عضو آن بود تا آنکه بعد از فوت شهید بهشتی فاش کرد که آیت الله نه تنها عضو که رئیس شورا بود. چند روز مانده به انقلاب هم دوباره می‌خواستند آقا را دستگیر کنند که این دفعه گفت:» من خودم نمی‌آیم. مگر مرا با برانکارد ببرید. «۲۱ بهمن ماه می‌شود. دولت، حکومت نظامی اعلام می‌کند. آقا به امام زنگ می‌زند و از او می‌خواهد که مردم را از حضور در خیابان باز دارد. امام موافقت نمی‌کند و وقتی با اصرار آقا روبرو می‌شود می‌گوید:» اگرچه دستور هم باشد؟ «آقای طالقانی فرمودند من متوجه نشدم و از امام پرسیدم،» چی فرمودید؟ «امام فرمودند،» اگر دستور هم باشد؟ «آقای طالقانی فرموده بودند،» همین که شما فرمودید، درست است. « **** بعد از انقلاب به مجلس خبرگان قانون اساسی می‌رود. جلسهٔ اول روی صندلی نمی‌نشیند «به آیت الله بهشتی که از او می‌خواهد برای اینکه سوء تعبیری پیش نیاید و طبق آیین نامه عمل کرده باشد، از صندلی استفاده کند، می‌گوید:» این صندلی‌ها جایگاه یک مشت دزد و فاسد [در پیش از انقلاب] بوده است و من نمی‌توانم روی آن‌ها بنشینم. اگر خلاف آیین نامه است جریمه‌اش را هرچه که هست، می‌دهم. «» و می‌گوید: «من دوست داشتم که جلسات به جای این کاخ در مسجد برگزار می‌شد..... وقتی می‌گوییم که مسجد جای همه گونه جلسات بحث و بررسی و تصمیم گیری سیاسی و نظامی است عجیب است که خودمان رعایت نمی‌کنیم.» مرداد ماه می‌شود و او به دستور امام مسئول برگزاری اولین نماز جمعه.» گوشی را برداشتم. مرحوم حاج احمد آقا بود: آقای طالقانی آنجا هستند؟ آقا (امام) همین الان گفتند که به آقا سید محمود بگو پس فردا نماز جمعه بخواند. گوشی تلفن را به آقای طالقانی دادم. بالطبع حرف‌های آن طرف خط را نمی‌شنیدم، اما می‌شنیدم که آقای طالقانی می‌گفتند،» آخر من مریض هستم، خسته‌ام، پا‌هایم درد می‌کند... حالا آقا یک مهلتی به ما بدهند تا فکری بکنیم. آخر همین پس فردا که نمی‌شود. این کار تدارکات می‌خواهد. «اما بالاخره قبول کرد. اما عمر کفاف نداد و ۶ نماز جمعه بیشتر نتوانست بخواند. شب اول که نماز جمعه را نشان دادند امام چه حالی داشت! «» دیشب آقا روی زمین ساکت نشسته بودند و پخش خطبه‌های نماز جمعه را تماشا می‌کردند. وقتی صحنه‌ای را که بالگرد گرفته بود، دیدند، در حالی که با تکیه روی دست‌هایشان قدری از روی زمین بلند شده بودند، با خوشحالی گفتند،» عجب چیزی شد! «» در طول چند ماه آخر زندگی، چند باری هم به کردستان رفت تا با شورشیان سخن بگوید و آن‌ها را آرام کند. **** آخرین نماز جمعهٔ آقا بود. در بهشت زهرا نماز را خواندند. آن روز او غسالخانه جدید بهشت زهرا را افتتاح کرد. پس از احوالپرسی با غسال تنومند آنجا، به او گفت،» مرا که اینجا آوردند خوب بشویی! « آخرین کسی هم که پیش آقا بود فردی به نام چهپور است. ولی الله چهپور. «یک وقت خانم گفت،» پاشو! آقا دارد صدایت می‌کند. «گفتم،» بگذار بخوابم. «گفت،» پاشو! آقا بالای پله‌ها ایستاده و دارد صدایت می‌کند. «بلند شدم و دیدم آقا بالای پله هاست و گفت،» من حالم به هم خورده. مثل اینکه سرماخورده‌ام. «گفتم،» بروم دکتر بیاورم؟ «گفت،» نه، لازم نیست. سرما خورده‌ام. کولر اتاق مرا خاموش کن. «رفتم و کولر اتاق آقا را خاموش کردم. بعد گفت،» روغنی چیزی بیاور روی سینه من بمال. «خانم از مکه پماد آورده بود. آن را به سینه آقا مالیدم. آقا یک شال نازک مشکی، مثل یک عمامه کوچک داشت. گفت،» این را محکم دور سینه من ببند. «افاقه نکرد. همانی شد که آقا خودش گفته بود.» آقا گفته بود،» مثل اینکه قرار است برویم ببینیم آن طرف چه خبر است! «که خانم گفته بود،» آقا! این فرمایشات چیست که می‌فرمایید؟ «و از این صحبت‌ها. آقا باز تکرار کرده بود،» خیر باید برویم ببینیم آن طرف چه خبر است! «« و این گونه شد که» آقا «ساعت ۱: ۴۵ بامداد دوشنبه، نوزدهم شهریور ماه ۱۳۵۸ در گذشت. **** تشییع جنازه‌اش عجیب بود. مردم بیل و کلنگی که با آن قبر کنده بودند را می‌بوسیدند. شعارشان هم این بود:‌ای سید ما سرور ما جای تو خالی،‌ای نایب پیغمبر ما جای تو خالی. *** ازدواجش با بتول علائی فرد اسفند ۱۳۱۶ بود. همسرش ۱۴ ساله بود و خودش ۱۶ یا ۱۷ ساله. خانم فامیل آقا بود. خانم ۳۱ اردیبهشت سال ۱۳۸۶ درگذشت. ۱۰ فرزند داشتند. دختر‌ها: بدری، وحیده، اعظم و پسر‌ها حسین و مهدی و مجتبی و ابوالحسن و محمد رضا و بدری از همه بزرگ‌تر بود. (نام باقی فرزندان برای نگارنده معلوم نیست) *** می‌گفت: سیمین دانشور مثل دختر من است. به طاهره صفارزاده می‌گفت:» خانم صفارزاده! به جدم قسم شعر شما در زندان به ما روحیه می‌داد. «برای جلال-پسر عمویش-هم می‌گفت که جوانی بود فوق العاده با استعداد، با سواد و مبارز. از کتاب‌هایش هم غرب زدگی و خسی در می‌قات را بهترین می‌دانست. به جلال گفته بود: «این وضعی که برای تو پیش آمده که بر اثر آن به مکاتب دیگر روی آوردی، نتیجهٔ فشاری است که خانواده بر شما وارد می‌کرد.» و منظورش از فشار این بود که «مثلا به اجبار او را به شاه عبدالعظیم می‌بردند تا دعای کمیل بخواند.» برای شریعتی هم سخن داشت: «آل احمد و شریعتی و امثال این‌ها روشنفکران صادق و پژوشگر و حقیقت طلبی هستند که پوچی مکاتب مادی و دعاوی دیگران را درک کرده‌اند و نیاز‌های انشان و دعوت فطرت را فهمیده‌اند، اما آنچه از مذهب و اسلام در برابرشان نمود عینی دارد، چهرهٔ وارونه و سیمای کریهی است که موجب جذب آن‌ها به بعضی از دیدگاه‌ها و مکاتب می‌شود. این قبیل از روسنفکران دارای فطرت پاک و قوهٔ ادراک شالمی هستند. مذهب خرافی و سنتی را نمی‌توانند بپذیرند، اما اگر یک مذهب واقعی توحیدی با شیوه‌های استدلالی و به اصطلاح از موضع بالا‌تر به آن‌ها ارائه شود، به سرعت جذب شده و تسلیم می‌شوند.» در مراسم ترحیم شریعتی در حسینیهٔ ارشاد هم حرف جالبی زد: «» ماشین دودی حضرت عبدالعظیم تا وقتی که ایستاده بود، کسی به آن کار نداشت، اما همین که راه می‌افتاد، همه شروع می‌کردند به سنگ زدن به آن. دکتر شریعتی هم این همه چوب و کتکی که در جامعه خورد، به این دلیل بود که در جامعه تحرک ایجاد کرده بود. «» **** اصولا در منشش طرد نبود. اهل آشتی و مدارا بود. یکی به خاطر ابعاد انسانی و یکی به خاطر اینکه دلش به حال آن‌ها می‌سوخت. «» همین آقایان افسرهای توده‌ای، در زندان بار‌ها گفتند ما مکتبی ندیدیم و وسیله‌ای برای فریاد نداشتیم که به حزب توده پیوستیم. این یک مسئله را باز هم بگویم: من بالشخصه به این جور مردم فداکار و مقاوم که کشته دادند، بیست و پنج سی سال در زندان بوده‌اند، از جهت انسانیت و نه از جهت مکتب و وابستگی به مکتب خاصی، احترام می‌گذارم. «ما هیچ وقت، هیچکس را طرد نمی‌کنیم.» ادعایش هم این بود که: «من طرد فرد نمی‌کنم. طرد فکرمی کنم.» «یا حتی موقعی که نگذاشتند قاسملو در مجلس بیاید، آقا می‌گفت،» مجلس جایی است که باید افکار مختلف در آن وجود داشته باشد. «آقا معتقد به افکار یکدست نبود. می‌گفت باید افکار متفاوت باشند و اگر شما حرف حقی دارید، شما برنده‌اید، نه صاحبان افکار انحرافی. «» نه در مورد سیاست که در مورد دین هم همین طور بود. «جنب مسجد هدایت کوچه بن بستی بود که در انتهای آن سینمائی احداث شده بود. در ورودی مسجد هم کنار در سینما بود. عده‌ای از نمازگزاران درصدد جلوگیری از فعالیت سینما بودند آیت الله طالقانی که در همه جا دوراندیشی خاصی داشتند، از این کار جلوگیری کردند و دستور دادند تابلوئی بنویسند و بر سر در مسجد نصب کنند و با سینما کاری نداشته باشند روی تابلو نوشته شده بود: متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست//گروهی آن، گروهی این پسندند. مدتی گذشت، صاحب سینما خدمت ایشان رسیده و استدعا کرده بود که آقا دستور بدهند فیلم هائی که مفسد اخلاق است، نمایش ندهند. قرار شد رفت و آمد به مسجد از در خیابان استانبول انجام شود و قضایا به صورت مسالمت آمیز حل شد.» در مورد معاندان دین حتی. «همه کتاب‌های کسروی را خوانده بود. یادم هست یک قفسه کامل از کتاب‌های او را داشت. من علاقمند شدم کتاب‌های کسروی را بخوانم. از آقا پرسیدم،» شما نظرتان در مورد این آدم چیست؟ «گفت،» ما‌ها باعث شدیم کسروی منحرف شود. «خودش با کسروی جلسه گذاشته بود و مباحثه می‌کرد.» به خاطر همین هم به او پدر می‌گفتند. همه را دوست داشت و همه نیز او را دوست داشتند. «وقتی که در نماز جمعه بخشی از چپی‌ها را با تعبیر» جوجه کمونیست‌ها «طرد کرد، یکی از آن‌ها می‌گفت،» درست است که آقای طالقانی با چنین تعبیری از ما نام برد، ولی ما فراموش نمی‌کنیم که هر وقت به استیصال می‌رسیدیم و جای دیگری را نداشتیم که به او پناه ببریم، آقای طالقانی پناهگاه ما بود. «» **** جلال رفیع نقل می‌کند که: «بودم. یک روز دیدم ایشان دارند در حیاط زندان خم می‌شوند و چیزی را برمی دارند و دوباره این کار را تکرار می‌کنند. توجهم جلب شد. رفتم جلو و گفتم،» آقا! دارید ورزش می‌کنید؟ چیزی گم شده؟ «انگشتشان را روی بینی گذاشتند و گفتند،» صدایش را در نیاور. می‌خواهم با یکی از رفقا شوخی کنم. «گفتم،» کی؟ «گفت،» اگر به کسی نمی‌گویی، به تو می‌گویم. می‌خواهم سر به سر آقای لاهوتی بگذارم. «آقای لاهوتی نمی‌دانم واقعاً از بعضی چیز‌ها ترس و نگرانی داشتند و مثلاً از حشرات می‌ترسیدند... خلاصه دیدم که آقای طالقانی دارند ملخی را می‌گیرند. لحظاتی که گذشت، دیدم صدای داد و بیداد آقای لاهوتی به هوا بلند شد. آمدم داخل بند و دیدم همه دارند می‌خندند و آقای لاهوتی هم دارند پیراهنشان را عوض می‌کنند و با‌‌ همان لحن و صدایی که هم شوخی بود و هم جدی دارد داد و بیداد می‌کنند که،» چرا این کار را کردید؟ «و آقای طالقانی هم از خنده غش کرده‌اند و می‌گویند،»‌ای مرد! نباید بترسی. اگر ساواک چنین کاری با تو می‌کرد تکلیفت چه می‌شد؟ تو از شلاق نمی‌ترسی. از حشره می‌ترسی؟ آن هم این حشره که هیچ ضرری ندارد. ما که مار و عقرب توی لباس شما نینداخته‌ایم.»» و این‌‌ همان مردی است که جرات نداشتند به او دستبند بزنند. در زندان عبایش را از او نگرفتند و وقتی می‌گفتند آقا رئیس زندان را کار دارد مدتی طول نمی‌کشید که رئیس می‌آمد. هم آن طور بود و هم این طور. قرآن است دیگر. رحماء بینهم اشداء علی الکفار. در این اشداء هم منصف بود «رحیم علی خرم و مقدم، رئیس ساواک را گرفته بودند و آورده بودند دفتر. آقا می‌گفت این را الکی گرفته‌اند. توی این شلوغ پلوغی‌ها او را کرده بودند رئیس ساواک. یکی دو باری هم به خدا بیامرز خلخالی اعتراض کرد که،» آقا! این جوری صحیح نیست «.» **** نظریهٔ اجتماعی‌اش شورا بود. اساس حکومت را شورا می‌دانست. رای همهٔ مردم که ما را از استبداد باز می‌داشت. بنیان نظریه هم در قرآن بود. آیت الله می‌گوید: «پایه و مایه تمدن به معنای واقعی آن همین است؛ مشورت، احترام متقابل، رای دادن و رای گرفتن.» در اخلاق شخصی هم خیلی به این مساله اهمیت می‌داد. «وقتی در محراب مسجد هدایت می‌نشست و در حلقه جوان‌های دانشگاهی و فعال آن روز‌ها تفسیر می‌گفت، بسیار اتفاق می‌افتاد که در میانه کلام، رو به آن‌ها می‌کرد و می‌پرسید،» نظر شما چیه؟ «این نظرخواهی، یک تظاهر و یا تاکتیک روان‌شناسانه نبود. واقعی بود. واقعا نظر می‌پرسید و اعتنا می‌کرد.» از نظر مشروعیت اعتقاد داشت که: «در منظر آیت الله طالقانی هر نوع حکومت غیر دینی نامشروع است و در عصر غیبت، حکومت دینی مشروع، حکومت نائبان امام عصر (ع) یعنی عالمان دینی است؛ کسانی که علاوه بر نیابت علمی از امام معصوم، برخوردار از ملکه تقوی و به دور از هوا و هوس باشند.» برای حاکم هم گاهی وظیفهٔ نظارتی قائل است و گاهی وظیفهٔ اجرایی. به طور کلی نظریهٔ مدون و اساسی ندارد. مطالب مختصر را می‌توان از تفاسیر قرآنش و ترجمهٔ تنزیه المله‌اش بیرون آورد. در ادامهٔ اندیشهٔ سیاسی او باید گفت که «او در مبحث حکومت، افراد را به نوعی، به محرم و نامحرم تقسیم می‌کند و گروهی را که عملکرد سوء دارند، نه تنها مجاز به شرکت در حکومت نمی‌داند، بلکه طردشان را لازم می‌شمرد.» «طاغوت را این گونه معنا می‌کرد:» هر سرکشی که مردمان را به اسارت کشد، هر سرکشی بر اندیشه و آزادی و حق خلق. «و» قسط» را عدالت اجتماعی می‌دانست، بر گرداندن امانت‌های مردم به خودشان می‌دانست، امانت‌ها را، استعداد‌ها و تجربه‌ها و تخصص‌ها می‌دانست و اینکه هر کس و هر چیزی در جای خود قرار گیرد، یعنی شایسته سالاری و حاکمیت ضوابط و آزادگی.» برای استبداد و آزادی هم حرف داشت. «» آدم‌ها مثل نهالند. اگر با استعداد باشند، اگر به خاکی، آب و آفتابی برسد، بذر‌ها برمی کشند، نهال‌ها رشد می‌کنند. استبداد چون پوسته زمین است، مانع رشد است، ولی آزادی چون آب و آفتاب است بر جان آدم‌ها، همه آدم‌ها. «» **** واین مختصر زندگی مردی بود که جامع بود. هم به معنای کاملش و هم به معنای اسم فاعلش. یعنی جمع کننده. کسی که خدا را داشت و غیر او را نداشت و هرکه او را بخواهد غیر او را نمی‌خواهد.

۰

دیدگاه تان را بنویسید

 

تازه های سایت