سه‎راهی نيستان كجاست؟

کد خبر: 140352

چشم راننده به مرغابي سفيدي افتاد كه گردنش را خمانده بود زير پرهايش، راننده آمده پايين. پا گذاشت روي ني‌هاي بريده، صداي چرق و چروق ني‎هاي خشك بلند شد.

فارس: راننده با پشت بيل خاك پاي تابلو را چند بار كوبيد و رفت عقب تا نوشته روي تابلو را بخواند: « موقعيت سه‎راه نيستان گروه تفحص شهدا ». وقتي راننده پيچيده توي جاده خاكي صداي گادگاد مرغابي ها بلند شد. سمت راست جاده درياچه بود و انبوه ني‌زار، جاده مه بود و جلوتر كپه آتشي كه زباله مي‌كشيد. راننده به موازات ني‎زار پيش مي‌رفت. نرسيده به كپه آتش، شل كرد، مردي كنار آتش چمباته زده بود. راننده، وانت را كشيد كنار ني‎زار . مرد داشت با چوب بلندي آتش را تيز مي‌كرد. راننده خم شد، شيشه سمت شاگرد را داد پايين و پرسيد: تا سه راهي نيستان چقدر مونده؟ مرد از پشت كپه آتش گفت: همين جاس، بيا پايين! چشم راننده به مرغابي سفيدي افتاد كه گردنش را خمانده بود زير پرهايش، راننده آمده پايين. پا گذاشت روي ني‌هاي بريده، صداي چرق و چروق ني‎هاي خشك بلند شد. مرغابي گردن كشيد. توك سرخ مرغابي به چشم آمد. زبانه آتش تا بالاي ساق پاي راننده مي‌رسيد. مرد دست از آتش گرفته، دست برد سمت مرغابي، مچ قطع شده مرد از تو آستين زد بيرون. مرد مرغابي را رو دست قطع‎شده جابه‎جا كرد. مرغابي دوباره گردن كشيد و توك نشان داد. مرد با دست ديگرش كشيد به پرهاي نرم و سفيد مرغابي، مرغابي سر به سينه مرد گذاشت و بي‎تكان آرميد. نگاه راننده به مرد بود و مرغابي، راننده دست كرد توي جيب بغل و گفت: - مه‎شكن نداشتم. مگه مي‌شه جاده رو ديد. با چه مكافاتي تا اينجا اومدم. سفيدي كاغذ از جيب بغل راننده زد بيرون. راننده نگاه به مرد كرد. - اين طرفا رو مي‌شناسي؟ مرد گفت: - تا يه حدودي. راننده كاغذ را گرفت تو نور آتش. چند بار كاغذ را بالا و پايين كرد و گفت: - يه چيزايي معلومه. مرد گفت: -اون تو چيزي پيدا نمي‌كنيد. راننده گفت: -اگر اين مه بذاره چرا. مرد گفت: - خيلي چيزهاست كه رو كاغذ نمي‌ياد. راننده نگاه به كاغذ كرد و گفت: -اين‎طور كه پيداس تا سه‎راه بايد يكي دو تا مونده باشه. مرد، مرغابي به دست چند قدم رفت جلو و با نوك پاي نمناك خط مستقيمي كشد و بعد خط ديگري روي آن. - كار شما از اينجا شروع مي‌شه. راننده متعجب گفت: - نفهميدم چي شد! مرد برگشت بالا سر راننده و كاغذ. -بيلتو از همين جا بذار زمين برو جلو. شَکَّم نكن! راننده سر پا شد و پرسيد: - تو منو مي‌شناسي؟ مرد اشاره كرد به ماشين و عكس روي شيشه و گفت: - خيلي وقته منتظرتونم، تا حالا شم خيلي دير كرديد. راننده گفت: - منتظر ما!؟ مرد رفت طرف جايي كه با نوك پا خط و نشان كشيده بود. - بعضي وقت‌ها نقشه‌ها آدمو از اصل قضيه دور مي‌كنه. من سرم اومده كه دارم مي‌گم. براي همين بيشتر به حسم اعتماد مي‌كنم تا چشمم. راننده گفت: - خوب، اگر تو رو فرستادن اينجا پس چرا دوباره به من گفتن برو نشونه بزن. مرد گفت: - اونش زياد مهم نيست. مهم اينه كه راهو اشتباه نريم. تا حالاشم خدا باهامون بوده است، اينجايم. راننده گفت: - من اصلا نمي‌فهمم. مرد بي‌اعتنا به راننده رفت نزديك كپه آتش. نشست با دست راست چنگ كشيد به پشت مرغابي و به جاده‌ خيره شد. جاده به رنگ سرب مي‌زد. راننده اين پا و آن پا مي‌كرد، چشم گرداند طرف درياچه، از پشت ني‌زار صداي مرغابي ها مي‌آمد. مرد، مرغابي به دست پرسيد: - منتظر چي هستي؟ راننده گفت: -منتظر... حرفش را خورد. دست به موهاش كشيد و برگشت نگاهي به مرد كرد. مرد داشت مرغابي را روي پوشال‌ها و ني‌هاي بريده جابه جا مي‌كرد. راننده رفت طرف ماشين. تيغ خورشيد روي ني ها داشت نوك مي‌زد. راننده از پشت وانت يك بيل دسته كوتاه و كلنگي آورد و گذاشت كنار كپه آتش و برگشت طرف ماشين. راننده اوركتش را در آورد و انداخت روي صندلي. تا تابلوي چوبي را از پشت وانت بياورد، مرد دست به بيل شده بود. راننده از همانجا گفت: - اون كار منه. مرد، بي اعتنا به حرف راننده پره بيل را به خاك نشاند بود و با پاشنه‌ پا هل مي‌داد و يك دستي خاك نرم و نمناك را مي‌كند. -يعني اين قدر پير شدم. راننده تابلوي چوبي را گذاشت روي خاك، و گفت: -نه خب. ولي... اين يه اصطلاحه كه آدم به بزرگتر از خودشه مي‌گه. حالا اون بيلو بده من. و دست دراز كرد طرف بيل. مرد نگاه كرد به دست دراز شده راننده. -فكر كردم راستي راستي پير شدم. راننده گفت: - حالا ما يه چيزي گفتيم. مرد گفت: - نه جدا. راننده سرش را انداخت پايين. - اي بهمي نفهمي. مرد كمر راست كرد و لحظه‌اي خيره شد به راننده، چند مرغابي از سر ني زار پر كشيدند. راننده نگاهش كشيده شد به مرغابي‌هايي كه داشتند مي‌رفتند به طرف خورشيد. - اگه خسته شدي بيلو بده من. آخه يه دستي... راننده باقي حرفش را خورد. قامت خميده مرد راست شد و بيل را يك دستي معلق گرفت تو هوا. - بيا اينجا رو ببين، فكر كنم ديگه كافي باشه. راننده نگاه به گودال و نگاهي به مرد. بيل را از دست مرد گرفت و گفت: - واسه ثوابش چند تا بيلم من بزنم. و مشغول شد. مرد رفت توي جاده، طرف ماشين. - انگار بچه‌هاتون خيال اومدن ندارند. راننده همان طور كه بيل مي‌زد گفت: - چرا مي‌يان. مرد خيره عكس روي شيشه بود: استخوان شكسته انگشت و انگشتر. چند دقيقه‌ اي گذشت. كا كا ني ها به زردي مي‌زد. زمين به قاعده گود شده بود و راننده بيل را زمين گذاشت، تابلو را عمود بر گودال داشت فرو مي‌كرد . مرد بالا سر مرغابي رو به جاده ايستاده بود. - هنوز مي‌گي دير نكردن. راننده تابلو به دست گفت: - فكر نكنم. اذان كه گفتن من نمازمو خوندم، راه افتادم. تا جمع بشن و راه بيفتن وقت مي‌گيره. ديشب تو خوابگاه مي‌گفتن حتما فردا كاسبيم. خيلي به اين سه راه دل بستن. مرد نگاه از جاده خالي گرفت و رو به دشت ايستاد. - اين جارو مي‌بيني اين قدر ساكته يه زماني بود كه زمينم ناله مي‌كرد. راننده پرسيد: كي؟ *زمان جنگ، تقريبا اسفند ماه 63 تو همين دشت عمليات بود. راستي تو چند سالت؟ - بست و چهار، دارم مي‌رم تو بيست و پنج. * پس اون موقع‌ها رو ياد نمي‌ياد؟ - قبل از خدمت يه چيزايي شنيدم بودم ولي حالا بيشتر مي‌شنوم. * شندي درسته. مرد سر چرخاند طرف جاده خاكي و خالي. رنگ زاده به ني خشك شده مي‌زد. * تو صدايي نمي‌شنوي. - ديگه بايد پيداشون بشه. راننده داشت خاك پاي چوب عمودي تابلو مي‌ريخت، مرد رو به جاده ايستاده بود. - خيلي خوشحالم. بالاخره نوبت اينجا هم رسيد. سر اون پيچو مي‌بيني. راننده دست از كار كشيد و خيره شد به برآمدگي كه مرد اشاره مي‌كرد. * سنگر كمينشون از اونجا بچه‌ها رو مي‌زد. شايد يه گروهان به خاك افتادن تا اون سنگر خاموش شد. - يه طوري حرف مي‌زني انگار آن وقت اينجا بودي. مرد برگشت طرف راننده. - نمي‌دونم چه جوري بگم... حق داري باور نكني. - عجب خاكي داره اينجا. - مي‌دوني مثل اين مي‌مونه كه تازه از يه خواب عميق بيدار شده باشي و حالا بخواهي از يه زمان ديگه حرف بزني كه باهش خيلي فاصله گرفتي. راننده خنديد و گفت: - مثل اصحاب كهف. مرد با لبخند گفت: - آره . آره يه هم چين چيزي. اصلا زبونم نمي چرخه. و برگشت رو به خورشيد به پرواز مرغابي‌ها كه هي بلند مي‌شدند و مي‌نشستند خيره شد. - اينم ديگه تمومه. راننده با پشت بيل خاك پاي تابلو را چند بار كوبيد و رفت عقب تا نوشته روي تابلو را بخواند "موقعيت سه راه نيستان گروه تفحص شهداء " - مي گم چه طوره... راننده برگشت. اثري از مرد نبود. راننده چند قدمي رفت طرف ني زارها، مرغابي ها از لاي ني ها پر كشيد. - آهاي پدر... جايي روي سطح درياچه چند مرغابي دور گرفته بودند و دل از درياچه نمي‌كندند. راننده برگشت كنار مرغابي كه روي پوشال‌ها و ني‌هاي بريده خوابيده بود . *مجيد قيصري

۰

دیدگاه تان را بنویسید

 

تازه های سایت