نيازمنديها
رزرو کاملا آنلاین بیش از 100 هزار هتل توسط کارت‌های عضو شتاب (تاییدیه آنی) www.BerimSafar.com
کد خبر: ۱۵۹۵۶۶
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۲:۰۳
تعداد نظرات: ۳۵ نظر
عالم بزرگوار مرحوم مقدس اردبيلي
البرزنیوز: از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خسته خود بزند كه سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب كرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را كه گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش كرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود كه سیب نخورده بود. یك لحظه هوس شدیدی نمود و در یك آن، شروع به خوردن كرد. سیب كه تمام شد، ناگهان فكر عجیبی در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:

«ای وای! این چه كاری بود كردی محمد؟! این بود نتیجه چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس!»

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی كردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم‌انگیزی همه دشت را در برگرفته بود. گاه این سكوت وهم‌انگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی می‌شكست.

چند فرسنگی كه راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و كهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. كمی آن طرف‌تر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیب‌های سبز و سرخ و زرد خودنمایی می‌كردند. صدای جیك‌جیك گنجشكان و نغمه دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دل‌انگیز گل‌ها و علف‌های وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: كسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ كجاست؟

كمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، كلبه ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر كه صدا زد، پیرمردی از داخل كلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نكنید! بفرمایید سیب میل كنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی كه از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام كرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل كنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی كه لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌كنم، این بنده گناهكار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ كنار جوی نشسته بودم كه سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم كه بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال كنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌كنان خندید و آخر سر گفت:

ـ كه این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یك لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امكان ندارد... اگر می‌آمدی همه این باغ را با خاك یكسان می‌كردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... كسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهره محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت كه انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی كه گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:

ـ حالا كه این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یك شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌كنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...
ازدواج با دختری کر و کور و شل!

ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم كه باشد، قبول می‌كنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم كور و شل و كر، باید او را به همسری قبول كنی!!

به راستی كه شرط سختی بود. محمد مدتی در فكر فرو رفت و یادش افتاد كه چقدر آرزوی ازدواج كرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینك تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌كنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه كار كنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و كسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجده شكر كنم كه مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشكید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را كه آوردند، دل او مثل سیر و سركه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فكرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه كاری بود من كردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای كاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را كه باز كرد، صدای نازنین دختری را شنید كه به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و كورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو كه لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره كنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! كر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد كشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من كجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی كه خسته و كوفته از كار روزانه در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانه تازه‌داماد را در میان گرفتند.
مقدس اردبیلی

ـ این زن من نیست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمد كه میهمان خانه هم‌جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری كه همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزكاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شكی هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غیبت كسی را نشنیده است...

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی كه عرق شرم را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از این‌كه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شكر و سپاس فرستاد.

...و اینك صدای پای كودكی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید كه از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج كتاب دیگری است. ۳

پی نوشت ها:

۱. پدر مرحوم مقدس اردبیلی.

۲. «نیار» نام روستایی در سه كیلومتری اردبیل است كه اكنون به اردبیل متصل شده است. این روستا ولادتگاه مقدس اردبیلی بوده است.

۳. منبع: کتاب آینه اخلاص (داستان‌هایی از زندگی مقدس اردبیلی)، ص۱۸.
نظرات کاربران
غیر قابل انتشار: ۷
انتشار یافته: ۳۵
mehdi
|
|
۰۹:۲۹ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
3
44
متاسفانه این روزها مال مردم خوری خیلی زیاد وعادی شده به راحتی اب خوردن
ناشناس
|
|
۱۰:۴۷ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
4
25
خیلی جالب بود تا حال نشنیده بودم ...................واقعا لیاقت داشت
ناشناس
|
|
۱۳:۲۶ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
2
22
ایول
مهدیه
|
|
۱۴:۴۵ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
2
25
خیلی زیبا بود به راستی این افراد بی جهت به این مقام ومنزلت نرسیده اند و پاداششان جز بهشت نیست... ای کاش ما هم بتوانیم به این خلوص نیت در برابر وعده های خداوند متعال برسیم.
ناشناس
|
|
۱۵:۴۱ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
0
21
انشا اله از پیروان حقیقی اش باشیم و لطف خداوند شامل حال همه گردد .
ناشناس
|
|
۱۶:۳۲ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
3
24
به به بارها شنيده و خوانده ام اما خسته نمي شوم
ناشناس
|
|
۱۸:۰۳ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
0
20
خیلی جالب بود.
ستاره
|
|
۲۳:۰۱ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
1
31
دمشون گرم
و صد البته حقش بود که تو شمال تهران (زعفرانیه) خیابونی به نامش کردن :)
ناشناس
|
|
۲۳:۳۹ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶
0
0
خدا رحمت کند مقدس اردبیلی را که به خاطر یه دونه سیب چه کار کرده ولی....امروزی یه تریلی سیب که را هم بخورند آب از آب تکون نمی خوره!!!!
غزاله
|
|
۰۰:۴۷ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
خوش به حال چنین آدمی.با این همه معرفت
آرش قاسمي
|
|
۰۱:۱۵ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
من اولش فك كردم همش يه داستان ولي وقتي ديدم واقعيه داشت گريم در ميومد
فریال
|
|
۰۴:۳۴ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
خیلی جالب بود اماازاول داستان حدس میزدم چی میشه یه جورایی تابلوبود
سجاد
|
|
۱۰:۲۹ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
مسلما اونها برای این پاداشها تلاش نکردن و فقط رضای خدارو میخواستن که توضمن رضای خدا چنین پاداشهایی هست خیلی بزرگتر ازاینهاشم هست
ش
|
|
۱۱:۲۱ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
كاش اوصاف و شرح حال فرزند اين خانواده مرحوم احمد مقدس اردبيلي را مي نوشتيد تا خوانندگان متوجه ميشدند فرزند اين خانواده به چه مقامي رسيد كه در زمان حيات خدمت پيامبراكرم (ص) و بعضي از پيامبران (شايد همه آنها ) رسيد. پيشنهاد مي نماييم كاربران علاقمند از طريق سرچ در گوگل سرگذشت ايشان را بخوانند كه بسيار عاليست.
زهرا
|
|
۱۴:۰۴ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
آره فک کنم فیلمشم تو تلویزیون نشون دادن البته اونجا صاحب باغ تو باغ نبوده و پیرمرد باغبونی بوده که میگه اربابش یه شهر ودیار دیگس واون بنده خدا اونقد در ب دری میکشه تا صاحب باغ و می یابه!!اینجوری خیلی جالب تر و قشنگ تره شایدم راستش همینه خواستین بیشتر پرسو جو کنین شاید این راست شد اضافش کنین بابای
مهدی قنبری برزیان
|
|
۱۴:۱۳ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
lمن قبلن اینو شنیده بودم ولی کامل نبود /پس عالی بود ممنون
رنج دوست رشید
|
|
۱۴:۱۶ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
خدا رحمتش کند
احسان
|
|
۱۵:۳۷ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
چند بار این داستان را شنیده ام اما این از همه کامل تر بود .
از شما متشکرم
سعید
|
|
۱۷:۲۹ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
افرین به این همه کنترل نفس
عالی بود
mehrnaz
|
|
۱۸:۴۸ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
جالب نبود
ناشناس
|
|
۲۳:۴۰ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
0
0
فکر نمیکنین این واقعه برای کس دیگری اتفاق افتاده !!! و اون نعمان ابن ثابت هست
sadegh
|
|
۰۲:۵۹ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
0
0
گفته شده که شاید شخص شیخ احمد مقدس اردبیلی یکی از 313 یار مخصوص امام زمان (عج) باشد.
نارانی
|
|
۱۱:۱۱ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
1
0
اینهمه نا هنجاری ها که در این دوران شاهدیم حاصل همان حرامخواری های این نسل ماست که روی فرزندانمان تاثیر گذاشته.
به هرکه پول بدهی دیگر صاحبش نیستی. راننده تاکسی به بهانه پول خرد ندارم بقیه پولت را نمی دهد.
کاسب ها که از همه بدتر.
تا ببینند که تو آدم با حیایی هستی هرچقدر که بخواهند تو را تلکه میکنند.
قصاب و نانوا و بقال و میوه فروش محل را برانداز کنید میفهمید که چکاره اند.
تا برسید به صاحبان منصب و دوستان خود شیفته و عزیز بی جهتی که فکر میکنند جنگی رخ داده و ایران را به غنیمت گرفته اند و هر چه که میخواهند بر میدارند و بین دوستان و فامیل تقسیم میکنند.
عبدالله
|
|
۱۱:۱۴ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
0
0
عجیبه این داستان در منابع تاریخی به نام ابوحنیفه نعمان هم ثبت شده!
محمد حسن کیانی پور
|
|
۱۲:۳۵ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
0
1
از نظر اسلام میوه اویزان شده از درخت بگونه ای که از دیوار بیرون مانده باشد خوردن آن حلال است و مالک درخت تصرفی در آن ندارد ، چه برسد به میوهای که روی اب شناور باشد . اما به هر حال ترس از مال حرام ایشان جالب و قابل توجه است
سحر
|
|
۱۳:۴۶ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
0
1
واقعا یه دختر کور و کر و شل برای یکی که ادعای عرفان و خدادوستی و خداترسی داشته خیلی چیز غیرقابل تحمل و ترسناکی بوده که این اقا رو به اون روز انداخته بود؟ ایشون که اینقدر ادعای ایمان داشته پس این نگاه ابزاری به زن که باید حتما زیبا و سالم باشه یعنی چی؟!!
پس این همه زن که با مردهای علیل و معلول سر می کنند به مراتب از این اقا مومن ترند و البته هیچکس هم ازشان چیزی نمی نویسد.ازخودگذشتگی و فداکاری شده یه چیز بدیهی که به هر حال زنان باید داشته باشند و مثلا لزومی به تقدیر و تحسین زن فداکاری نیست که مرد نازا یا زشت یا پیر یا معلولش رو رها نمی کنه و بره!!! چقدر زن در جامعه ما هستند که دارند با مردهایی که عیب و ایراد اساسی دارند زندگی می کنند و هیچکس متوجه زیبایی عملشون نیست.تازه زن رو بنده شیطان می دونند و عامل فتنه که اکثرشون هم به جهنم سرازیر می شن! اما من که تا به حال مردی که تا این حد از خود گذشتگی و انسانیت داشته باشه ندیدم که حاضر باشه با زنی که عیب و ایراد داره زندگی کنه و بهش وفادار هم باشه و دوستش هم داشته باشه.
چنان داستان این مرد که ادعای ایمان و عرفان داشته ولی از ازدواج با زن معلولی وحشت داشته رو توی تمام سایتها پر کردند توی بوق که انگار چی شده!!!
زنان واقعا انسان تر از مردان هستند.هر چند مردها انسانیت رو در قالب مردی و مردانگی به انحصار خودشان در آورده باشند........
بنده گناهكار
|
|
۱۶:۰۳ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
0
0
بله .... با خدا باشی ؛ شك نكن هر چی از خدا بخوای بهت میده ؛ اینا مطمئن باش ؛ به من ثابت شده ؛ هنوز تو بستگان ، آشنا و محلمون به هر كی كه میگم باورش نمیشه . گفتم كه به شرط اینكه با خدا باشی .
مهشید
|
|
۱۸:۴۰ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
0
0
خیلی جالب بود. لایقش بهشته
رها
|
|
۰۹:۴۴ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۲
0
0
ای ول داره بخداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ناشناس
|
|
۱۱:۱۰ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۲
0
0
خدا دنيا را پاداش مومنين واقعي قرار نداده تازه اين اجر اين دنياي آن بزرگواران است تاقيامت خدا چه مقاماتي به آنها كرامت كند؟..
ناشناس
|
|
۱۳:۲۹ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۲
0
0
مقبره این بزرگوار در نجف همین امروز هم جایی است برای زیارت . عراقی معتقدند برای حاجت گرفتن سر خاک این بزرگوار حمد و سوره ای بخوانند
ناشناس
|
|
۱۴:۱۳ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۲
0
0
وااااااااااااااای چقدر قشنگ وجالب و در عین حال آموزنده - چقدرخوبه انسان اینقدر خدا ترس ومومن باشه
امیرعباس
|
|
۱۵:۳۶ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۳
0
0
خیلی ادم مشتی بود
shyesteh
|
|
۱۶:۴۴ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۳
0
0
جالب بود
غریبه
|
|
۲۰:۱۷ - ۱۳۹۰/۰۶/۱۳
0
0
خدیا در این دنیای پر از تزویر علقبت بخیرمان بگردان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: