آن بازيكن پيشين پاس و شهرباني... آن متخصص ايجاد جنگ‌ روانی!

کد خبر: 165540

وقتی دلیل این همه مراجعت به فدراسیون را از او جویا شدند، فرمود: «آقای شاه حسینی، رئیس کمیته انضباطی اگر مرا سه هفته یک بار نبیند، مریض مى شود! از آنجا که علاقه بسیارى به سلامتی او دارم، قصد کردم هر دو هفته یکبار به کمیتهٔ انضباطى سرى بزنم، تا مبادا شاه حسینى نگرانم شود!!» گویند این اواخر به او پیشنهاد شده بود که در خانه‌ای نزدیک فدراسیون سکنی گزیند، تا مسولان انضباطی هر وقت خواستند بتوانند روی ماه او را ببینند!

آن بازيكن پيشين پاس و شهرباني... آن متخصص ايجاد جنگ‌ روانی!
آن بازیکن پیشین پاس و شهربانی، آن متخصص ایجاد جنگ‌ روانی! آنکه قهرمان کرد پاس را در جام باشگاه‌های آسیا، آن تقدیر شده در جشنوارهٔ فیلم‌های کمدیِ گل آقا! آن سرمربی پیشین پلی اکریلِ اصفهان و استقلال اهواز، آن استاد حرکات کمیک و مرد همیشه طناز! آن مربی خندان و همیشه پیروز، شیخنا مولانا حاجی فیروز! مشهور به فیروزخان کریمی! اهل تهران بود و در طنز و طنازی زبانزد همگان بود و صاحب ابرویی چون کمان بود و تیر انتقاداتش بر دل رؤسای فوتبال ایران روان بود و حرکاتش در کنار زمین فوتبال داغان بود! مولانا علاقهٔ خاصی به اسب داشت و سالی بیست میلیون برای این علاقه خرج می‌کرد! البته در محفل بزمی قیمت این اسب‌ها را قرین بیست هزار تومان اعلام کرده بود! گویند چون این سخن به گوش مولانا مایلی کهن رسید، گفت: «‌ فیروز شعر گفته است! چون با بیست هزار تومان پول، اسب پلاستیکی هم نمی‌دهند، چه برسد به اسبی که نگهداری‌اش سالی بیست میلیون هزینه دارد!» مولانا اعتقاد داشت که اگر تمام جریمه‌هایی که به کمیته انضباطى پرداخت کرده است را حساب کنند، باید سند سه دانگ، از شش دانگ فدراسیون فوتبال را به نام او بزنند! از این رو پیوسته می‌گفت: «من ذره اى از سهم خود کوتاه نمى آیم و تا عمر دارم، مى گویم که سه دانگ از فدراسیون مال من است!» مولانا به دلایل حرکات نمایشی و زبان آتشینی که داشت دم به دم به کمیته انضباطی احضار می‌شد! وقتی دلیل این همه مراجعت به فدراسیون را از او جویا شدند، فرمود: «آقای شاه حسینی، رئیس کمیته انضباطی اگر مرا سه هفته یک بار نبیند، مریض مى شود! از آنجا که علاقه بسیارى به سلامتی او دارم، قصد کردم هر دو هفته یکبار به کمیتهٔ انضباطى سرى بزنم، تا مبادا شاه حسینى نگرانم شود!!» گویند این اواخر به او پیشنهاد شده بود که در خانه‌ای نزدیک فدراسیون سکنی گزیند، تا مسولان انضباطی هر وقت خواستند بتوانند روی ماه او را ببینند! مولانا آنقدر در عرصهٔ طنز، فکاهه، هجو و حتی هزل! صاحب سبک است و سخنانش را همچون توپ زر! می‌برند و فیلم کلیپ‌هایش را در اینترنت، به قیمت ۵۰۰۰ تومان می‌فروشند و ملت هم با علاقه آن را می‌خرند! از این رو چندی از بیانات او را، به عنوان مشتی از خروار، بی‌هیچ دخل و تصرفی می‌آوریم، تا شیفتگان تذکره خوانی حالش ببرند: - من یک ایراد از تاکتیک استانکو گرفتم که چرا باید هرکس از هرکجا گرفت، برای دایی سان‌تر کند؟! آمدیم پیشانی دایی کورک زد! آن وقت چه کنیم؟! - پنالتی که شد، به مهدی ثابتی گفتم: «بچسب به تیر دروازه!» بحث اعتراض به داور نبود. اگر خدای ناکرده شیرجه می‌زد و مصدوم می‌شد، من شرمندهٔ خانواده‌اش می‌شدم! این بچه‌ها امانتند، در دست ما! - ما هر وقت کاپیتانمان را فرستادیم برای شیر یا خط، باخت! امروز ناجی بداوی را فرستادیم و برد! ناجی از بچگی شیر یا خط باز بوده است! - می گویند ادبیاتت را عوض کن! مثلا بگویم: «آقای اکرامی لطف کن یک سان‌تر بنواز!» «جناب کمایی، محبت بفرمایید با ضربه سر، جسارتاً گلزنی کنید!» - درست در دقیقه ۲۰ بازى استقلال اهواز با کشت و صنعت شوش‌تر بود که دیدم گوسفندى از کنار پایم به داخل زمین رفت، به فاصله یک دقیقه نزدیک به ۲۰۰ گوسفند داخل زمین بودند! ناظر فدراسیون در آستانهٔ سکته بود! که من تمام بازیکنانم را به صف کردم، تا با حرکت انتحارى گوسفندان را به بیرون از چمن هدایت کنیم! گوسفندان بسیار زرنگ بودند و دست مرا خواندند! اما من سریع تغییر تاکتیک دادم، تا در ‌‌نهایت موفق شدم آن‌ها را از زمین بیرون کنم! - آقاى پورحسن مدیرکل تربیت بدنى خراسان زحمات زیادى مى کشند تا ورزش درآمد زا باشد، ایشان براى درآمد زایى در زمین سوزن ته گرد! مى‌کارند و با آبیارى آن‌ها در دراز مدت میخ طویله از زمین درو مى کنند! این واقعیت نشان مى دهد ایشان چقدر در مدیریت خود درآمدزا هستند، چرا که هیچ کسى به فکر تولید میخ طویله از طریق کاشت سوزن ته گرد نیست! - روزى که من به مشهد رفتم، خبر دادند: «استادیومى در حال ساخت است، که یکى از بى نظیر‌ترین استادیوم هاى ایران خواهد بود!» برایم خیلى جالب بود؛ رفتم دیدم در بهترین استادیوم ایران، یک کارگر افغانى با بیل در حال فعالیت است! بعد از شش سال دوباره براى مربیگرى ابومسلم به مشهد رفتم که سراغ ورزشگاه را گرفتم، گفتند: «همچنان در حال ساخت است!» یک روز که بیکار بودم به استادیوم رفتم، که دیدم آن کارگر افغانى که حالا تبدیل به پیرمردى شده بود! با‌‌ همان بیل در حال کار کردن است! بنده خدا پیرمرد بیلش کلا ساییده شده بود و با دسته بیل مشغول شخم زدن بود! - ابراهیم تهامى نیاز شدیدى به ارشاد داشت! هر وقت قصد داشتم جلو بروم تا از لب خط تیم را به جلو فرابخوانم، او زود‌تر از من مى‌رفت! براى همین یک دفعه شور عجیبى مرا در برگرفت و با ضربه‌اى محکم به پشت گردنش زدم، تا سکندرى به زمین بخورد! تا از این به بعد بفهمد که هر وقت من جلو مى روم، او باید عقب بیاید!
رفیقِ بی‌کلک
۰

دیدگاه تان را بنویسید

 

تازه های سایت