علم از دست و دست از من جدا شد...
پرسیده بود که پسر من،عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟دلاوری حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است.او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکی به او می گفتند قمر بنی هاشم،ماه بنی هاشم.در میان بنی هاشم می درخشیده است.اندامش بسیار رشید بوده که بعضی از مورخین معتبر نوشته اند هنگامی که سوار بر اسب می شد،وقتی پاهایش را از رکاب بیرون می آورد،سر انگشتانش زمین را خط می کشید
بنا بر این ام البنین است و چهار پسر،ولی ام البنین در کربلا نیست،در مدینه است.آنان که در مدینه بودند از سرنوشت کربلا بی خبر بودند.به این زن،مادر این چند پسر که تمام زندگی و هستی اش همین چهار پسر بود،خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند. البته این زن زن کامله ای بود،زن بیوه ای بود که همه پسرهایش را از دست داده بود.گاهی می آمد در سر راه کوفه به مدینه می نشست و شروع به نوحه سرایی برای فرزندانش می کرد.تاریخ نوشته است که این زن
خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنی امیه بود.هر کس که می آمد از آنجا عبور کند متوقف می شد و اشک می ریخت.مروان حکم که یک وقتی حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است، هر وقت می آمد از آنجا عبور کند بی اختیار می نشست و با گریه این زن می گریست. این زن اشعاری دارد و در یکی از آنها می گوید:
لا تدعونی ویک ام البنین
تذکرینی بلیوث العرین
کانت بنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحت و لا من بنین (1)
مخاطب را یک زن قرار داده،می گوید:ای زن،ای خواهر!تا به حال اگر مرا ام البنین می نامیدی،بعد از این دیگر ام البنین نگو،چون این کلمه خاطرات مرا تجدید می کند،مرا به یاد فرزندانم می اندازد،دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید،بله،در گذشته من پسرانی داشتم ولی حالا که هیچیک از آنها نیستند.
رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص برای جناب ابوالفضل مرثیه بسیار جانگدازی دارد،می گوید:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد (2)
پرسیده بود که پسر من،عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟دلاوری حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است.او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکی به او می گفتند قمر بنی هاشم،ماه بنی هاشم. در میان بنی هاشم می درخشیده است.اندامش بسیار رشید بوده که بعضی از مورخین معتبر نوشته اند هنگامی که سوار بر اسب می شد،وقتی پاهایش را از رکاب بیرون می آورد،سر انگشتانش زمین را خط می کشید.بازوها بسیار قوی و بلند،سینه بسیار پهن.می گفت که پسرش به این آسانی کشته نمی شد. از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند؟به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعی او را کشتند.آن وقت در این مورد مرثیه ای گفت.می گفت:ای چشمی که در کربلا بودی،ای انسانی که در صحنه کربلا بودی آن زمانی که پسرم عباس را دیدی که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوی پسر من فرار می کردند.پسران علی پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر، پشت پسرم را داشتند.وای بر من!به من گفته اند که بر شیر بچه تو عمود آهنین فرود آوردند.عباس جانم،پسر جانم!من
خودم می دانم که اگر تو دست در بدن می داشتی، احدی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.
و لا حول و لا قوة الا بالله
پی نوشت ها:
1) منتهی الآمال،ج 1/ص 386.
2) همان.
منابع:
دیدگاه تان را بنویسید