مطلب پیش روی شما چهل و پنجمین مطلب ستون ویژه "تذکرة الرجال " فردا
است. "رفیق بی کلک" و "پ.خالتور" نویسندگان این بخش هستند که در نظر دارند
با نگاهی متفاوت و طنزگونه به بررسی احوالات چهره های سیاسی، اجتماعی،
فرهنگی و .. بپردازند. در این مطلب این دو عزیز به سراغ عباس کیارستمی، کارگردان و عکاس رفتهاند.
*********************
آن صاحب فیلم طعم گیلاس و باد ما را خواهد برد و سهگانه زلزله، آنکه با تجربیات جدیدش در عرصه ادبیات به پا کرده بود هیاهو و ولوله! آن برنده شیر طلایی جشنواره ونیز، آن علاقهمند به ساخت فیلم با مفاهیم ساده و ریز! آن کاندیدای هر فستیوال و حاضر در هر مسابقه، آنکه شیوه فیلم سازیاش نبود مسبوق به سابقه! آن رهیده از هر غصه و غمی، شیخنا عباس خان کیارستمی! – ادامه الله درخششه فی الخارج از ایران! -

متولد تهران بود و از صبر تماشگران ایرانی برای دیدن فیلمهایش شادمان بود! و دارای لیسانس نقاشی از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران بود و اولین کارش با دوربین ساخت تیتراژ فیلم «وسوسهٔ شیطان» بود و این شاخه به آن شاخه پریدنش از نظر بسیاری بسی داغان بود! و در حال کارگردانی فیلم آخرش به نام «پایان» بود!
نقل است که از دوران خردی از درس و مکتب و «مشقِ شب» گریزان بود و در دوران جوانی نیز میانه خوبی با دانشگاه نداشت، بهطوریکه دوره چهار ساله کارشناسی را، طی دوره فشردهی ۱۳ ساله ای! در دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران به پایان رساند! آفرین بر این همه استعداد!
نقل است که روزی ازمولانا مایلی کهن خواستند که به عنوان نماد اعتراض، گیری به مولانا کیارستمی بدهد تا مخالفان حالش ببرند! پس او هرچه فکر کرد، عیب و ایرادی در او نیافت! تا اینکه روزی او را دیدند که ندای «یافتم! یافتم!» سرداده بود و پی پرسیدن سوالی از مولانا عباس بهراه افتاده بود، تا اینکه او را در بلد فرانس یافت! پس پرسید: «یا عباس! چه شد که به دنبال فیلم سازی رفتی؟!» پاسخ داد: «شاید از آن روی که نقاشیام بسیار بد بود و نمیتوانستم چیز قابل ذکری بکشم، به ساخت فیلم روی آوردم!» پس مولانا مایلی خندهای کرد و گفت: «آخر اینکه نشد دلیل! من هم در این سن و سال از کشیدن حتی یک درخت عاجزم! اما آیا باید فیلم ساز شوم؟!» پس مریدان این چشمِ عیب بین مولانا مایلی را بسیار پسندیدند!
نقل است که مولانا با یک دست، ده تا، بلکه به ضرورت هزار تا هندوانه بر میداشت و خم به ابرو نمیآورد، از این رو او را شایستهی لقب ابوالمشاغل دانستهاند و خیل بسیاری از منتقدان به این شاخه به آن شاخه پریدن او تاختهاند! برخی از هنرهای او عبارتند از طراحی جلد کتاب، ساخت تیتراژ فیلم، فیلمنامهنویسی، تهیهکنندگی، مستند سازی، طراحی صحنه و لباس، بازیگری، خلاصه کردن شعر شعرای بزرگ! عکاسی، چیدمان، موسیقی، طراحی گرافیک و...! (نوش جانش ما که بخیل نیستیم!!)
نقل است که مولانا در جایی گفته بود: «همی بیش از ۱۰ دقیقه نتوانم فیلمهای گذشتهام را تحمل کنم! یا من تغییر کردهام، یا آن فیلمها بسیار قدیمی شدهاند!» نقل است مولانا مسعود فراستی که بر طبق سوابق معهود لب باز نمیکرد جز به اعتراض! و خود ید طولایی در مخالفت با شیوه فیلم سازی عباسنا داشت، در جواب او گفته بود: «نه عباس! نه تو دیگرکس شدهای و نه آن فیلمها قدیمی شدهاند! من هم نمیتوانم بیشتر از ده دقیقه فیلمهایت را تحمل کنم!!!»
نقل است که شبی از شبها مریدی سعدی علیه الرحمه را به خواب دید، که کتابی بر دست داشت و در بحر حواث روزگار فرورفته بود. پس بیشتر دقت کرد و جلد کتاب برایش آشنا نمود. پیشتر رفت و به فراست دریافت طرح آن کتاب، همانند کتاب «سعدی از دست خویشتن فریاد!» مولانا عباس است، اما بر نام کتاب به خط جلی این جمله نقش بربسته بود که: «سعدی از دست عباس، بس فریاد!!» پس از خواب پرید و به سرعت به نزد عباسنا رسید و شرح آن رویا به تمامی بگفت. پس مولانا کیارستمی لبخندی زد و گفت: «این خواب مصداق بارزی از رویای کاذبه است! سعدی باید حال کند که نامش اندر دهن پیر و جوان انداختم!!»
نقل است پس از تجربه موفق مولانا در فروش خلاصهی کتاب شاعرانی چون حافظ و سعدی و نیما و مولانا جلال الدین محمد بلخی، مولانا عباس کتابی ۱۰۰۰ صفحهای در دست چاپ داشت با عنوان: «من و ابوالقاسم را کجا میبرید؟!» که ۹۹۹ صفحه آن تهی بود و فقط در صفحه آغازینش نوشته بود: «بسی!» پس مریدان حکمت چاپ آن جویا شدند. پس فرمود: «این کتاب خلاصهی خلاصه ایست، از اثر سترگ ادبیات پارسی، شاهنامه، تالیف دوست خوبم ابوالقاسم فردوسی! که از شعر:
«بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم به دین پارسی!»
الهام گرفته شده است! پس او را گفتند: «فکر نمیکنید که در اثر اخیرتان، شاهنامه را بیش از حد خلاصه کردهاید؟!» گفت: «العاقل بالاشاره!» پس مریدان جملگی زبان در کام کشیدند و حاضر جوابی او را پسندیدند!
رفیقِ بیکلک