به‌روز شده در: ۰۱ خرداد ۱۳۹۱ - ۱۵:۰۰
کد خبر: ۱۸۱۲۹۴
تاریخ انتشار: ۱۷ دی ۱۳۹۰ - ۰۷:۰۲
تحول حقیقی در علوم انسانی با«رئالیسم انتقادی و تعالی‎گرا»
فهم پدیده‎های اجتماعی در فلسفه اسلامی، تابعی از اقتضائات روز و فهم تاریخی از هستی نبوده است. این امر نقطه فصل و گسست تاریخ اندیشه ایران از تاریخ اندیشه غرب است. یعنی «تاریخ اجتماعی» و تطورات آن، مبنای فهم و ذات درک ما از هستی نیست، بلکه «ممکن است» از شقوق آن باشد. بدین‎سان ما با حقایقی «فراتاریخی» مواجهیم که «تاریخیت» و درک تاریخی، در فهم آن‎ها نه‎تنها مبنا و اساس نیستند، بلکه مقوله «زمان» باعث تطور ذات آن‎ها نمی‎شود.
سجاد نوروزی: لئو اشتراوس، فیلسوف شهیر آلمانی روش‎شناسی جدیدی را برای فهم اندیشه سیاسی و اجتماعی اسلام و فلسفه کلاسیک بنیان نهاد که امروز برای فهم نظری و بسط عملی آن‎چه که تحول در علوم انسانی خوانده می‎شود، بسیار به‎کار می‎آید، اشتراوس در برابر دو نظریه روش‎شناسانه مسلط در اندیشه مدرن، یعنی «پیشرفت‎گرایی» که فهم جدید از متن کلاسیک را از فهم مؤلف قدیمی بهتر می‎شمرد و «تاریخ‎گرایی» که می‎کوشید هر اندیشه را متناسب با زمان آن فهم کند، اما «حقیقت» را فراتاریخی نمی‎دانست، روش‎شناسی «فهم تاریخی واقعی» را بنیان نهاد. در این رویکرد؛ «فهم اندیشه گذشته را باید دقیقا همان‎گونه که مؤلف اندیشه خود را می‎فهمید، درک کرد و متون کلاسیک را متن با متن (text by text) و نویسنده با نویسنده (author by author) فهمید.

 در این باب، وظیفه مورخ اندیشه آن است که اندیشه متفکر گذشته را دقیقا آن‎گونه تفسیر کند که خود نویسنده تفسیر می‎کرد، یا به‎عبارت دیگر احیا و دمیدن روح تازه به اندیشه متفکر بنا بر تفسیر و فهم خود آنان. این رویکرد، هنگامی که از تغییر نظری در علوم انسانی سخن گفته می‎شود، متدی است که می‎تواند، پیش‎فرض‎های معرفتی و هستی‎شناسانه آن را فراهم کند. پیش‎فرض‎هایی که در آن تاریخ اندیشه در ایران «تاریخ زوال» یا تاریخ «اعتلاء» شمرده نمی‎شود و به همان وجهی که واضعان اندیشه، نظر داشته‎اند، فهم خواهد شد.

 این فهم، ظرفیت‎ها و کاستی‎های اندیشه فلسفی - اجتماعی را عیان خواهد کرد و لوازم معرفتی بنیان نهادن «علوم انسانی جدید» را مهیا خواهد کرد. اما در این مسیر باید به مقولاتی اقبال نشان داد و از مواردی گریخت. این اقبال و گریز در واقع جزو همان پیش‎فرض‎های ضروری برای بسط علوم انسانی جدید است. یک پروژه فلسفی به این امر که بحث تغییر در علوم انسانی، یک بحث فلسفی است، خدشه‎ای وارد نیست، اساسا هنگامی که سخن از «علوم انسانی جدید» می‎رود، مراد، بسط یک سنت فکری مغفول واقع شده است، در واقع «علوم انسانی جدید» امری است که اکنون «موجود است، لیکن بر اثر شرایط زمانی و تاریخی و ایضا بدفهمی تاریخ اندیشه ایران، مغفول واقع شده است.

احیاء و از محاق بیرون آوردن «علوم انسانی»

 بنابراین این بحث فلسفی ناظر به احیاء و از محاق بیرون آوردن «علوم انسانی» در ایران است. چه آن‎که با نظرورزی فلسفی روش‎شناسانه عاری از مهملات پوزیتیویستی، آن‎چه که در ایران امروز «علوم انسانی» خوانده می‎شود، عاری از مقدمات و مقومات تئوریک «علوم انسانی» است. در واقع نمی‎توان چند ترجمه ناقص و تألیفاتی که در آن متناسب با هستی‎شناسی تاریخی ایران، امری به بحث گذاشته نشده، علوم انسانی نامید.

بنابراین اولی آن است که ما از احیای علوم انسانی سخن بگوئيم نه از ایجاد آن. اگر مطابق با آن متدی که اشتراوس شرح داده است، به تاریخ اندیشه و تفکر اسلامی نظر بیفکنیم با میراث عظیمی مواجه خواهیم شد که نه‎تنها ما را از «ایجاد» علوم انسانی جدید بی‎نیاز می‎کند، بلکه «تحول» را امری میسور جلوه‎گر می‎سازد. در این باب، ما با یک پروژه فلسفی - معرفتی مواجه‎ایم، نه امری که از سر اقتضائات سیاسی پدید آمده باشد، یعنی «سیاست روزمره» مطلقا در قصه ما برای تحول در در علوم انسانی نباید تأثیر بگذارد، در غیر این‎صورت اساسا پیش‎فرض‎های معنوی و فلسفی قضیه دگرگون خواهد شد و بالطبع نتیجه هم چیز دیگری خواهد شد.

«خصم» در نیل به نتیجه در این‎جا، «ما» هستیم. چراکه از میراث کهن خود غافل شده و آن را متناسب با زبان روز تئوریزه نکرده‎ایم تا «دیگران» میدان‎دار شوند. بنابراین «سیاست» در این پروژه فلسفه، نقش تأثیرگذارش فقط «امحا و محو» کل قضیه خواهد بود، نه ارتقای آن.

 نقطه شروع در غرب، دوران روشنگری دوران «عقل‎گرایی نامیده می‎شود. تفوق اسکولاستیک سنت مسیحی بر عرصه تفکر، راه را برای هر سنخ درک عقلانی از هستی و وجود بسته بود و بدین سان فیلسوفان روشنگری به «عقل خودبنیاد» به‎مثابه راه گریزی از محبس خرافه‎گرایی و پدرسالاری مسیحی می‎نگریستند، اما در اسلام و عالم اسلامی قضیه از چه قرار است؟ عصر اسلام سراسر دوران «روشنگری» است، از روزی که محمد (صلی‎الله علیه و آله و سلم) در مکه ندای «قولو لا اله الا الله تفلحوا» را سر داد تا به امروز، در تفکر اسلامی «روشنگری» ادامه داشته است.

ما هیچ‎گاه در تاریخ اسلام تفوق بلامنازع جریان‎های ضد عقل‎گرایی را شاهد نیستیم. ممکن است خلافت‎های قشری، از این قشر حمایت کرده و عقل‎گرایان را فرو کوفته و آن‎ها را بر صدر نشانده باشند، اما بازهم این حمایت حکومتی منجر به سیطره بلامنازع فکری نشده است. چراکه:

 1- جریان‎های عقل‎گرا در عالم اسلامی، ماهیت گروهی و فرقه‎ای نداشته و عمیقا اجتماعی محسوب می‎شدند. فی‎المثل جریان تشیع اگرچه هیچ‎گاه زمام حکومت را در دست نداشت، لیکن به ورطه گروه‎گرایی و فرقه‎گرایی درنغلتید چراکه متکی به اصل «امامت» بود (امامت شیعی امری اجتماعی بود، نه فرقه‎ای).

 2- جدال فکری در اعلا مرتبه خود در عالم اسلام جریان داشته است. نزاع معتزله با اشعریون و اخباریون و اصولیون، خود شاهد این امر است. بنابراین در برابر «تاریکی تفکر»، «روشنایی معرفت» وجود داشته است.

3- در عالم اسلامی نظام سلسله‎مراتبی کلیسا وجود نداشته است. نظم سیاسی اهل سنت اگرچه می‎کوشید که خلیفه هم رهبر مذهبی و هم حکومتی باشد، اما این امر هم از جانب عقل‎گرایان سنی و هم از جانب تشیع همواره در معرض چالش و پرسش بوده است. با این اوصاف، برعکس تاریخ اندیشه غرب، ما در تاریخ اندیشه اسلامی - ایرانی دوران خاموشی، انحطاط و زوال نداریم. «عقل شیعی» همواره در تاریخ اسلامی حضور خود را اعلام کرده است و مانع از تاریک‎اندیشی‎های جزم‎گرایانه شده است.

بنابراین این پیش‎فرض که ما در اسلام دوران «محاق عقل» را داشته‎ایم، امری باطل است. با رد این پیش‎فرض گام نخست در فهم تاریخ اندیشه ایران و تاریخ غرب برداشته شده و عیان می‎شود که ما اساسا پیش‎فرض‎های عصر روشنگری را در محک «تجربه تاریخی» نباید ملحوظ کنیم. این‎چنین میراث سترگ ما از پس دایره تردید بیرون آمده، در معرض «فهم» قرار می‎گیرد.

نتایج یک التزام

توجه به این امر لازم است که در صورت التزام به پیش‎فرض‎های فلسفی تاریخ اندیشه غرب، ما اساسا نیازمند «فهم جدید» از هستی هستیم، چراکه فهم قدیمی «عقلانی» نیست، اما با رد آن و فهم صحیح از تاریخ اندیشه اسلام و ایران «فهم عقلانی» از هستی همواره موجود بوده و صرفا در برخی مواقع «مغفول» واقع شده است.

با این اوصاف، «علوم انسانی» در ایران نقطه آغازین و شروع خود را در افق هستی‎های تاریخی - اجتماعی‎اش یافت می‎کند. اصول عقلی و روش‎شناسانه آن چیزی که در ایران باعث شده است «علوم انسانی» به معنای واقعی کلمه «محو» شود، روش‎شناسی ابتر و ناقص است که در فهم و تفسیر آن به‎کار می‎رود.

سیطره «پوزیتیویسم معرفتی» بر علوم انسانی در ایران، روایتی است که بارها شرح آن رفته است. امروز برای احیاء و دمیدن روح تازه‎ای در علوم انسانی - ایرانی، بی‎شک نیاز به یک دگرگونی فلسفی در روش‎شناسی و متدهای تحقیق در علوم انسانی هستیم و این امر جز با رجوع به سنت‎های اصیل تفکر فلسفی در ایران و اسلام ممکن نیست.

 فهم پدیده‎های اجتماعی در ایران، در فلسفه کلاسیک اسلامی، تابعی از اقتضائات روز و تاریخ مستقر و فهم تاریخی از هستی نبوده است. این امر نقطه فصل و گسست تاریخ اندیشه ایران از تاریخ اندیشه غرب است. یعنی «تاریخ اجتماعی» و تطورات آن، مبنای فهم و ذات درک ما از هستی نیست، بلکه «ممکن است» از شقوق آن باشد. بدین‎سان ما با حقایقی «فراتاریخی» مواجهیم که «تاریخیت» و درک تاریخی، در فهم آن‎ها نه‎تنها مبنا و اساس نیستند، بلکه مقوله «زمان» باعث تطور ذات آن‎ها نمی‎شود.

پس، به موازات رد درک اثبات‎گرایانه، درک تاریخی نیز، در فهم «علوم انسانی جدید نباید مطمع نظر باشد. به‎نظر می‎رسد، آن‎چه اشتراوس در باب فهم متون کلاسیک گفته است - که در ابتدای مطلب شرح آن رفت - راه را برای آن‎چه که فهم اصیل از تاریخ اجتماعی ایران به‎شمار می‎آید، می‎گشاید.

در عین‎حال اما، «رئالیسم انتقادی و تعالی‎گرا» راهی دلپذیر برای به رسمیت‎شناختن پیش‎فرض‎های مفهومی مسیری صواب را در بسط و فهم علوم انسانی ایرانی می‎گشاید، «رئالیسم انتقادی نقد نگرش پوزیتیویستی به علم را دنبال می‎کند و می‎کوشد در مسیری غیر از روش‎های مردم‎نگارانه، علم را از محدودیت‎ها و تنگنا‎هایی که به آن گرفتار آمده است، رهایی بخشد.

در این باب این مکتب بر «استقلال جهان مستقل از معرفت، تئوریک بودن معرفت انسانی، تحقق ضرورت‎های طبیعی و اجتماعی تأکید می‎کند. بدین‎سان، مسیری باز می‎شود که از ورای «خرد ابزاری»، «فهم اثبات‎گرا» و «هرمنوتیک» به علم نگرشی خاص شود. حاصل، عیان شدن ذات هستی اجتماعی و کشف ضرورت‎های نهفته در آن است، تا آن‎چه بر اثر این شناخت «علم» نامیده می‎شود، جهان را به‎صورت یک مادیت منفصل از متافیزیک تفسیر نکند.

این نحله روش‎شناختی متأسفانه امروز مهجورترین روش در دانشگاه‎های ایران و نزد علمای دانش علوم اجتماعی است. امروز دانشجوی رشته جامعه‎شناسی، باید «آمار» بخواند و روش تحقیق نظری و عملی خود را با اتکا به مبانی مندرس پوزیتیویسم دهه 50 - 40 میلادی فرا گیرد. حتی قائلان به این مکتب در ایران به خود زحمت فهم و وارسی نظری دست‎آوردهای جدید پوزیتیویسم را نمی‎دهند و دانشجوی نگون‎بخت نیز به گمان خود به دست‎آورد نظری مهمی در ماحصل فهم این نگرش‎ها می‎رسد. علم مدنی علوم انسانی ربط مستقیمی به حیات اجتماعی هر جامعه‎ای دارد.

 بالطبع هر سنخ تحول و بازیابی در آن نیز، باید از متن حیات اجتماعی جامعه منتج شود. در این باب نقش نهادهای علمی، متفکران و روشنفکران بومی بسیار سنگین‎تر از «سیاست‎گذاران علمی» کشور است. اساسا نقد تجربه غربی و نقد عدول از ساحت معنوی تاریخ اندیشه در ایران از سوی متجددین، می‎تواند به‎عنوان یک پروژه روشنفکرانه در دستور کار روشنفکران انقلابی قرار گیرد. مصافی که در عرصه عمومی بر اثر این امر حادث شد، اول از همه به روشن‎شدن وضعیت فعلی علم در کشور منجر می‎شود و راه را برای سیاست‎گذاری منجسم علمی خواهد گشود.

اندیشه غرب در صدر اندیشه اسلامی!!

 نکته شگرف در این باب این است که در برخی از محافل علمی، امروز «اندیشه غرب» در صدر «اندیشه اسلامی-ایرانی» بررسی می‎شود و تاریخ اندیشه ایران به‎صورت امری وابسته به تاریخ اندیشه غرب تفسیر می‎شود. این امر می‎تواند با نقد روشنفکرانه از «علوم انسانی» در ایران پایان یابد. بنابراین باید به خاطر داشت که «بخشنامه» و «دستورالعمل» گرهی از کار نخواهد گشود و چاره‎کار در آن امری است که شرح آن رفت.

عقل‎گرایی و نقل محوری جهان‎بینی دینی و سنت‎های اندیشه اسلامی، محملی بی‎بدیل برای نقد روش‎شناسانه و محتوای علوم انسانی موجود محسوب می‎شوند. در میراث شیعی، «عقل» در کنار «نقل» منبع معرفت دینی است و اصلی مهم در «شناخت» است. رجوع به «اسلوب نظری علم» در ساحت ایران و اسلام را نضج می‎دهد. این عقل‎گرایی به نیکی حدود و شعور معرفت ما نسبت به هستی را عیان می‎کند و نهایتا راه را برای پی‎ریزی دانش انسانی مهیا می‎سازد.

 در کنار این امر نص دین و نقل نیز جایگاه غیرقابل‎انکاری دارند و مسیر بهره‎گیری از عقل را عیان می‎کنند. بنابراین به این امر باید توجه داشت که کاربست عقلانیت در فهم جهان‎هستی و ساز و کار آن، مطابق با متد اندیشه اسلامی، راه برون‎رفت از وضعیت فعلی است. در میراث فلسفه اسلامی، آثار سهروردی و فارابی و ملاصدرا، به ما این امر را هدیه می‎دهد، آرای فارابی در باب انواع مدینه‎ها، فهم سهروردی از نسبت عقل و عرفان و آن‎چه که ملاصدرا در ورای تفسیر عرفانی خود از اسفار اربعه در باب هستی‎های اجتماعی - سیاسی شرح می‎دهد، جملگی امروز در بسط علوم انسانی و احیای آن کاربرد دارند

 فلسفه و دیانت و ختم کلام

علوم انسانی، در ایران هیچ‎گاه به معنای صحیح خود وجود نداشته است. ما از سوی متجددین صرفا «شرح» عالم جدید و متجدد را شاهد بوده‎ایم، نه «تفسیر» و «تبیین» آن و ایضا نسبت این امر با جهان اجتماعی خود را. آن‎چه که به‎عنوان علوم انسانی به دانشجویان ما اعطا شده است، در حقیقت فاقد مؤلفه‎های دانش اجتماعی بوده. از حیث روش‎شناسی علوم انسانی در ایران حیات خود را در وجوه اثبات‎پذیری می‎بیند که از حیث فلسفی «اثبات‎پذیری» آنان محل خدشه و تردید است. سنت‎های فلسفه سیاسی غرب، چه چپ و چه راست نیز در این میان محل تأثیر بوده‎اند، این سنت‎ها، در واقع ایده‎آل‎های ذهنی‎ای را بسط داده‎اند که در عرصه مهم اجتماعی از هستی، مانند حجابی بر «حقیقت» عمل کرده‎اند. پس زدن این حجاب‎ها، فرض واجبی بر ماست.

 در این مسیر اما ما خود نباید حجاب سیاست‎زدگی را بر علوم انسانی مستولی کنیم. بلکه سیاست‎زدایی از آن باید وجه عمل ما باشد علوم انسانی ربط مستقیمی به حیات اجتماعی هر جامعه‎ای دارد. بالطبع هر سنخ تحول و بازیابی در آن نیز، باید از متن حیات اجتماعی جامعه منتج شود. در این باب نقش نهادهای علمی، متفکران و روشنفکران بومی بسیار سنگین‎تر از «سیاست‎گذاران علمی» کشور است

شماره پیامک: ۳۰۰۰۶۱۶۳
نام:
ایمیل:
* نظر: