سجاد نوروزی: لئو اشتراوس، فیلسوف شهیر آلمانی روششناسی جدیدی را برای فهم اندیشه سیاسی

و اجتماعی اسلام و فلسفه کلاسیک بنیان نهاد که امروز برای فهم نظری و بسط عملی آنچه که تحول در علوم انسانی خوانده میشود، بسیار بهکار میآید، اشتراوس در برابر دو نظریه روششناسانه مسلط در اندیشه مدرن، یعنی «پیشرفتگرایی» که فهم جدید از متن کلاسیک را از فهم مؤلف قدیمی بهتر میشمرد و «تاریخگرایی» که میکوشید هر اندیشه را متناسب با زمان آن فهم کند، اما «حقیقت» را فراتاریخی نمیدانست، روششناسی «فهم تاریخی واقعی» را بنیان نهاد. در این رویکرد؛ «فهم اندیشه گذشته را باید دقیقا همانگونه که مؤلف اندیشه خود را میفهمید، درک کرد و متون کلاسیک را متن با متن (text by text) و نویسنده با نویسنده (author by author) فهمید.
در این باب، وظیفه مورخ اندیشه آن است که اندیشه متفکر گذشته را دقیقا آنگونه تفسیر کند که خود نویسنده تفسیر میکرد، یا بهعبارت دیگر احیا و دمیدن روح تازه به اندیشه متفکر بنا بر تفسیر و فهم خود آنان. این رویکرد، هنگامی که از تغییر نظری در علوم انسانی سخن گفته میشود، متدی است که میتواند، پیشفرضهای معرفتی و هستیشناسانه آن را فراهم کند. پیشفرضهایی که در آن تاریخ اندیشه در ایران «تاریخ زوال» یا تاریخ «اعتلاء» شمرده نمیشود و به همان وجهی که واضعان اندیشه، نظر داشتهاند، فهم خواهد شد.
این فهم، ظرفیتها و کاستیهای اندیشه فلسفی - اجتماعی را عیان خواهد کرد و لوازم معرفتی بنیان نهادن «علوم انسانی جدید» را مهیا خواهد کرد. اما در این مسیر باید به مقولاتی اقبال نشان داد و از مواردی گریخت. این اقبال و گریز در واقع جزو همان پیشفرضهای ضروری برای بسط علوم انسانی جدید است. یک پروژه فلسفی به این امر که بحث تغییر در علوم انسانی، یک بحث فلسفی است، خدشهای وارد نیست، اساسا هنگامی که سخن از «علوم انسانی جدید» میرود، مراد، بسط یک سنت فکری مغفول واقع شده است، در واقع «علوم انسانی جدید» امری است که اکنون «موجود است، لیکن بر اثر شرایط زمانی و تاریخی و ایضا بدفهمی تاریخ اندیشه ایران، مغفول واقع شده است.
احیاء و از محاق بیرون آوردن «علوم انسانی» بنابراین این بحث فلسفی ناظر به احیاء و از محاق بیرون آوردن «علوم انسانی» در ایران است. چه آنکه با نظرورزی فلسفی روششناسانه عاری از مهملات پوزیتیویستی، آنچه که در ایران امروز «علوم انسانی» خوانده میشود، عاری از مقدمات و مقومات تئوریک «علوم انسانی» است. در واقع نمیتوان چند ترجمه ناقص و تألیفاتی که در آن متناسب با هستیشناسی تاریخی ایران، امری به بحث گذاشته نشده، علوم انسانی نامید.
بنابراین اولی آن است که ما از احیای علوم انسانی سخن بگوئيم نه از ایجاد آن. اگر مطابق با آن متدی که اشتراوس شرح داده است، به تاریخ اندیشه و تفکر اسلامی نظر بیفکنیم با میراث عظیمی مواجه خواهیم شد که نهتنها ما را از «ایجاد» علوم انسانی جدید بینیاز میکند، بلکه «تحول» را امری میسور جلوهگر میسازد. در این باب، ما با یک پروژه فلسفی - معرفتی مواجهایم، نه امری که از سر اقتضائات سیاسی پدید آمده باشد، یعنی «سیاست روزمره» مطلقا در قصه ما برای تحول در در علوم انسانی نباید تأثیر بگذارد، در غیر اینصورت اساسا پیشفرضهای معنوی و فلسفی قضیه دگرگون خواهد شد و بالطبع نتیجه هم چیز دیگری خواهد شد.
«خصم» در نیل به نتیجه در اینجا، «ما» هستیم. چراکه از میراث کهن خود غافل شده و آن را متناسب با زبان روز تئوریزه نکردهایم تا «دیگران» میداندار شوند. بنابراین «سیاست» در این پروژه فلسفه، نقش تأثیرگذارش فقط «امحا و محو» کل قضیه خواهد بود، نه ارتقای آن.
نقطه شروع در غرب، دوران روشنگری دوران «عقلگرایی نامیده میشود. تفوق اسکولاستیک سنت مسیحی بر عرصه تفکر، راه را برای هر سنخ درک عقلانی از هستی و وجود بسته بود و بدین سان فیلسوفان روشنگری به «عقل خودبنیاد» بهمثابه راه گریزی از محبس خرافهگرایی و پدرسالاری مسیحی مینگریستند، اما در اسلام و عالم اسلامی قضیه از چه قرار است؟ عصر اسلام سراسر دوران «روشنگری» است، از روزی که محمد (صلیالله علیه و آله و سلم) در مکه ندای «قولو لا اله الا الله تفلحوا» را سر داد تا به امروز، در تفکر اسلامی «روشنگری» ادامه داشته است.

ما هیچگاه در تاریخ اسلام تفوق بلامنازع جریانهای ضد عقلگرایی را شاهد نیستیم. ممکن است خلافتهای قشری، از این قشر حمایت کرده و عقلگرایان را فرو کوفته و آنها را بر صدر نشانده باشند، اما بازهم این حمایت حکومتی منجر به سیطره بلامنازع فکری نشده است. چراکه:
1- جریانهای عقلگرا در عالم اسلامی، ماهیت گروهی و فرقهای نداشته و عمیقا اجتماعی محسوب میشدند. فیالمثل جریان تشیع اگرچه هیچگاه زمام حکومت را در دست نداشت، لیکن به ورطه گروهگرایی و فرقهگرایی درنغلتید چراکه متکی به اصل «امامت» بود (امامت شیعی امری اجتماعی بود، نه فرقهای). 2- جدال فکری در اعلا مرتبه خود در عالم اسلام جریان داشته است. نزاع معتزله با اشعریون و اخباریون و اصولیون، خود شاهد این امر است. بنابراین در برابر «تاریکی تفکر»، «روشنایی معرفت» وجود داشته است. 3- در عالم اسلامی نظام سلسلهمراتبی کلیسا وجود نداشته است. نظم سیاسی اهل سنت اگرچه میکوشید که خلیفه هم رهبر مذهبی و هم حکومتی باشد، اما این امر هم از جانب عقلگرایان سنی و هم از جانب تشیع همواره در معرض چالش و پرسش بوده است. با این اوصاف، برعکس تاریخ اندیشه غرب، ما در تاریخ اندیشه اسلامی - ایرانی دوران خاموشی، انحطاط و زوال نداریم. «عقل شیعی» همواره در تاریخ اسلامی حضور خود را اعلام کرده است و مانع از تاریکاندیشیهای جزمگرایانه شده است. بنابراین این پیشفرض که ما در اسلام دوران «محاق عقل» را داشتهایم، امری باطل است. با رد این پیشفرض گام نخست در فهم تاریخ اندیشه ایران و تاریخ غرب برداشته شده و عیان میشود که ما اساسا پیشفرضهای عصر روشنگری را در محک «تجربه تاریخی» نباید ملحوظ کنیم. اینچنین میراث سترگ ما از پس دایره تردید بیرون آمده، در معرض «فهم» قرار میگیرد.
نتایج یک التزامتوجه به این امر لازم است که در صورت التزام به پیشفرضهای فلسفی تاریخ اندیشه غرب، ما اساسا نیازمند «فهم جدید» از هستی هستیم، چراکه فهم قدیمی «عقلانی» نیست، اما با رد آن و فهم صحیح از تاریخ اندیشه اسلام و ایران «فهم عقلانی» از هستی همواره موجود بوده و صرفا در برخی مواقع «مغفول» واقع شده است.
با این اوصاف، «علوم انسانی» در ایران نقطه آغازین و شروع خود را در افق هستیهای تاریخی - اجتماعیاش یافت میکند. اصول عقلی و روششناسانه آن چیزی که در ایران باعث شده است «علوم انسانی» به معنای واقعی کلمه «محو» شود، روششناسی ابتر و ناقص است که در فهم و تفسیر آن بهکار میرود.
سیطره «پوزیتیویسم معرفتی» بر علوم انسانی در ایران، روایتی است که بارها شرح آن رفته است. امروز برای احیاء و دمیدن روح تازهای در علوم انسانی - ایرانی، بیشک نیاز به یک دگرگونی فلسفی در روششناسی و متدهای تحقیق در علوم انسانی هستیم و این امر جز با رجوع به سنتهای اصیل تفکر فلسفی در ایران و اسلام ممکن نیست.
فهم پدیدههای اجتماعی در ایران، در فلسفه کلاسیک اسلامی، تابعی از اقتضائات روز و تاریخ مستقر و فهم تاریخی از هستی نبوده است. این امر نقطه فصل و گسست تاریخ اندیشه ایران از تاریخ اندیشه غرب است. یعنی «تاریخ اجتماعی» و تطورات آن، مبنای فهم و ذات درک ما از هستی نیست، بلکه «ممکن است» از شقوق آن باشد. بدینسان ما با حقایقی «فراتاریخی» مواجهیم که «تاریخیت» و درک تاریخی، در فهم آنها نهتنها مبنا و اساس نیستند، بلکه مقوله «زمان» باعث تطور ذات آنها نمیشود.
پس، به موازات رد درک اثباتگرایانه، درک تاریخی نیز، در فهم «علوم انسانی جدید نباید مطمع نظر باشد. بهنظر میرسد، آنچه اشتراوس در باب فهم متون کلاسیک گفته است - که در ابتدای مطلب شرح آن رفت - راه را برای آنچه که فهم اصیل از تاریخ اجتماعی ایران بهشمار میآید، میگشاید.

در عینحال اما، «رئالیسم انتقادی و تعالیگرا» راهی دلپذیر برای به رسمیتشناختن پیشفرضهای مفهومی مسیری صواب را در بسط و فهم علوم انسانی ایرانی میگشاید، «رئالیسم انتقادی نقد نگرش پوزیتیویستی به علم را دنبال میکند و میکوشد در مسیری غیر از روشهای مردمنگارانه، علم را از محدودیتها و تنگناهایی که به آن گرفتار آمده است، رهایی بخشد.
در این باب این مکتب بر «استقلال جهان مستقل از معرفت، تئوریک بودن معرفت انسانی، تحقق ضرورتهای طبیعی و اجتماعی تأکید میکند. بدینسان، مسیری باز میشود که از ورای «خرد ابزاری»، «فهم اثباتگرا» و «هرمنوتیک» به علم نگرشی خاص شود. حاصل، عیان شدن ذات هستی اجتماعی و کشف ضرورتهای نهفته در آن است، تا آنچه بر اثر این شناخت «علم» نامیده میشود، جهان را بهصورت یک مادیت منفصل از متافیزیک تفسیر نکند.
این نحله روششناختی متأسفانه امروز مهجورترین روش در دانشگاههای ایران و نزد علمای دانش علوم اجتماعی است. امروز دانشجوی رشته جامعهشناسی، باید «آمار» بخواند و روش تحقیق نظری و عملی خود را با اتکا به مبانی مندرس پوزیتیویسم دهه 50 - 40 میلادی فرا گیرد. حتی قائلان به این مکتب در ایران به خود زحمت فهم و وارسی نظری دستآوردهای جدید پوزیتیویسم را نمیدهند و دانشجوی نگونبخت نیز به گمان خود به دستآورد نظری مهمی در ماحصل فهم این نگرشها میرسد. علم مدنی علوم انسانی ربط مستقیمی به حیات اجتماعی هر جامعهای دارد.
بالطبع هر سنخ تحول و بازیابی در آن نیز، باید از متن حیات اجتماعی جامعه منتج شود. در این باب نقش نهادهای علمی، متفکران و روشنفکران بومی بسیار سنگینتر از «سیاستگذاران علمی» کشور است. اساسا نقد تجربه غربی و نقد عدول از ساحت معنوی تاریخ اندیشه در ایران از سوی متجددین، میتواند بهعنوان یک پروژه روشنفکرانه در دستور کار روشنفکران انقلابی قرار گیرد. مصافی که در عرصه عمومی بر اثر این امر حادث شد، اول از همه به روشنشدن وضعیت فعلی علم در کشور منجر میشود و راه را برای سیاستگذاری منجسم علمی خواهد گشود.
اندیشه غرب در صدر اندیشه اسلامی!! نکته شگرف در این باب این است که در برخی از محافل علمی، امروز «اندیشه غرب» در صدر «اندیشه اسلامی-ایرانی» بررسی میشود و تاریخ اندیشه ایران بهصورت امری وابسته به تاریخ اندیشه غرب تفسیر میشود. این امر میتواند با نقد روشنفکرانه از «علوم انسانی» در ایران پایان یابد. بنابراین باید به خاطر داشت که «بخشنامه» و «دستورالعمل» گرهی از کار نخواهد گشود و چارهکار در آن امری است که شرح آن رفت.
عقلگرایی و نقل محوری جهانبینی دینی و سنتهای اندیشه اسلامی، محملی بیبدیل برای نقد روششناسانه و محتوای علوم انسانی موجود محسوب میشوند. در میراث شیعی، «عقل» در کنار «نقل» منبع معرفت دینی است و اصلی مهم در «شناخت» است. رجوع به «اسلوب نظری علم» در ساحت ایران و اسلام را نضج میدهد. این عقلگرایی به نیکی حدود و شعور معرفت ما نسبت به هستی را عیان میکند و نهایتا راه را برای پیریزی دانش انسانی مهیا میسازد.
در کنار این امر نص دین و نقل نیز جایگاه غیرقابلانکاری دارند و مسیر بهرهگیری از عقل را عیان میکنند. بنابراین به این امر باید توجه داشت که کاربست عقلانیت در فهم جهانهستی و ساز و کار آن، مطابق با متد اندیشه اسلامی، راه برونرفت از وضعیت فعلی است. در میراث فلسفه اسلامی، آثار سهروردی و فارابی و ملاصدرا، به ما این امر را هدیه میدهد، آرای فارابی در باب انواع مدینهها، فهم سهروردی از نسبت عقل و عرفان و آنچه که ملاصدرا در ورای تفسیر عرفانی خود از اسفار اربعه در باب هستیهای اجتماعی - سیاسی شرح میدهد، جملگی امروز در بسط علوم انسانی و احیای آن کاربرد دارند
فلسفه و دیانت و ختم کلامعلوم انسانی، در ایران هیچگاه به معنای صحیح خود وجود نداشته است. ما از سوی متجددین صرفا «شرح» عالم جدید و متجدد را شاهد بودهایم، نه «تفسیر» و «تبیین» آن و ایضا نسبت این امر با جهان اجتماعی خود را. آنچه که بهعنوان علوم انسانی به دانشجویان ما اعطا شده است، در حقیقت فاقد مؤلفههای دانش اجتماعی بوده. از حیث روششناسی علوم انسانی در ایران حیات خود را در وجوه اثباتپذیری میبیند که از حیث فلسفی «اثباتپذیری» آنان محل خدشه و تردید است. سنتهای فلسفه سیاسی غرب، چه چپ و چه راست نیز در این میان محل تأثیر بودهاند، این سنتها، در واقع ایدهآلهای ذهنیای را بسط دادهاند که در عرصه مهم اجتماعی از هستی، مانند حجابی بر «حقیقت» عمل کردهاند. پس زدن این حجابها، فرض واجبی بر ماست.
در این مسیر اما ما خود نباید حجاب سیاستزدگی را بر علوم انسانی مستولی کنیم. بلکه سیاستزدایی از آن باید وجه عمل ما باشد علوم انسانی ربط مستقیمی به حیات اجتماعی هر جامعهای دارد. بالطبع هر سنخ تحول و بازیابی در آن نیز، باید از متن حیات اجتماعی جامعه منتج شود. در این باب نقش نهادهای علمی، متفکران و روشنفکران بومی بسیار سنگینتر از «سیاستگذاران علمی» کشور است