به‌روز شده در: ۰۱ خرداد ۱۳۹۱ - ۱۵:۱۷
کد خبر: ۱۸۳۱۳۷
تاریخ انتشار: ۲۷ دی ۱۳۹۰ - ۱۶:۰۶
برای سالروز شهادت نواب صفوی و یاران باوفایش
سحرگاه ۲۷ دی ۱۳۳۴ در سلول را باز کردند تا بپرسند که فدائیان قبل از اعدام چیزی می‌خواهند یا نه. نواب گفته بود آب بیاورند برای غسل شهادت. تأکید کرد که گرم باشد، تا سردی آب در هوای سرد زندان موجب رنگ پریدگی نشود. فدائیان اسلام حواسشان به عزت سربازان اسلام هم بود. چشم‌ها هم به خواست خودشان باز بود و گلوله‌ها را تماشا می‌کرد. نواب و یارانش موقع تیرباران اذان می‌گفتند. گلوله‌ها که به پیکر شهید سید مجتبی نواب صفوی که می‌نشست، اذانش رسیده بود به: «اشهد ان علی ولی الله»
سرویس تاریخ «فردا»؛ معیار رفتارش همین بود؛ خدا چه می‌خواهد و به چه چیزی راضی است. حساب و کتاب نمی‌تراشید. عقلا و شرعا که مطمئن می‌شد برای وظیفه‌ای که تشخیص داده بود اقدام می‌کرد. می‌خواست کمک به یک فقیر در همسایگی‌اش باشد می‌خواست برداشتن یک سد و یک آدم از سر راه اسلام و مسلمین باشد یا جابه‌جا کردن کوه‌ها. اهل عمل بود.

خدا و پیغمبر دلش را برده بودند. آن‌ها که «جامعه» خواندنش را دیده‌ بودند یادشان هست وقتی می‌رسید به «معکم، معکم، لا غیرکم» (با شما اهل بیت هستم و با دشمنتان بیگانه‌ام) تمام بدنش زبان می‌شد و راستی‌اش را گواهی می‌داد. در عمل هم همین بود. انگار دارد «جامعه» زا زندگی می‌کند. مثل آن دفعه‌ای که شاه را دیده ‌بود و با هم حرف زده بودند. شاه گفته بود: من هم یک مؤمن یکتاپرستم. نواب هم توی صورتش گفته بود: «فقط ادعا کافی نیست. باید ایمانت را در حد توان آشکار کنی. اگر چراغ بگوید من چراغم و نور نداشته باشد، ادعایش بی‌منطق است».

از دیوار صدا درمی‌آمد از شاه نه. آخر سر هم که بیرون آمده بود خبرنگار‌ها ریخته بودند دور و برش و از مسئله‌ای پرسیده بودند که به خاطرش به حضور شاه شرفیاب شده بود. او هم جواب داده بود من به حضورش شرفیاب نشده بودم. او به حضور من شرفیاب شده بود.

پسران علی
۱۳۰۳ به دنیا آمد. از زیر آب و گل که درآمد قصد کرد علوم دینی بخواند. برای تأمین خرج تحصیل در شرکت نفت آبادان شروع به کار کرد. از‌‌ همان روز‌ها هر جا که سر و کله ظلم پیدا می‌شد سید مجتبی ساکت نمی‌نشست. توی‌‌ همان شرکت نفت ماجرای ظلم به کارگری پیش آمد و او شد مدافع یک حق پایمال شده. کار کشید به بیرون آمدنش از شرکت نفت. بعدش هم رفت نجف درس بخواند.

آنجا پای ثابت درس‌های علامه امینی بود. استعدادش حرف نداشت. علامه بعد‌ها گفته بود طولی نکشید که رابطه‌مان از استاد و شاگردی درآمده بود. نواب که در نجف بود کسروی در تهران برای خودش بساطی راه انداخت. یک قلم، نوشته‌هایش علیه تشیع و اسلام بود. صراحتا به محضر امام صادق (ع) و امام زمان (عج) توهین می‌کرد.

دورهٔ غربت اسلام بود. حسرت مانده بود به دل اهل دین که یک نفر کاری بکند که سید مجتبی کاری کرد کارستان.
نوشته‌ها و خبر خراب‌کاری‌های کسروی رسیده بود نجف. در جلسه تفسیر قرآن، شیخ محمد تهرانی از درد دلش می‌گوید و غم مظلویت دین و اینکه کسی هم نیست که مشتی به دهن کسروی بزند. نواب از جایش بلند شده و گفته بود: «فرزندان علی (ع) هستند تا جوابش را بدهند».

کمی بعد هم در خانهٔ علامه امینی علما جمع شده بودند و کار کشیده بود به بحث کسروی. علما حکم به ارتدادش دادند. نواب هم آنجا بود. بعد از جلسه به سمت ایران حرکت کرده بود. با اینکه حکم ارتدادش را داشت رفته بود خانه کسروی تا با او اتمام حجت کند. کسروی لجوج بود. گوشی هم برای شنیدن حرف حق نداشت. کار خودش را می‌کرد. نواب هم کسی نبود که درامر دین کوتاه بیاید. شخصا حکمش را اجرا کرد اما کسروی جان سالم به در برد و زنده ماند.

تولد فدائیان اسلام
کسروی پس از اقدام نواب با عناد بیشتری‌‌ همان کارهای قبلی‌اش را پی گرفت. کسانی مثل سید حسین امامی جمع شدند دور نواب و او را به رهبریشان انتخاب کردند و شدند «فدائیان اسلام». اولین گلی هم که کاشتند اتمام یک کار ناتمام بود.

از طرف رژیم دادگاهی فرمایش تشکیل شد تا به اتهامات کسروی رسیدگی کنند و سر و صدای علما و مردم را بخوابانند. جلوی‌‌ همان دادگاه امامی کسروی را به گلوله بست. کار تمام شد و مردم خوشحال. توهین‌های عجیب و غریب کسروی به مقدسات پاسخی درخور گرفته بود.

دست فدائیان اسلام قرار بود یکبار دیکر هم از آستین سید حسین امامی بیرون بیاید. صنعت نفت در راه ملی شدن بود. دربار شاه به عنوان مدافع انگلیس جلوی ماجرا ایستاد. انتخابات دورهٔ شانزدهم مجلس هم به ناکجاآباد کشیده شد و نتایجش را دربار دستکاری کرد. می‌خواستند هر طوری شده جلوی ملی شدن صنعت نفت را بگیرند. مغز متفکر ماجرا عبدالحسین هژیر بود. فدائیان چندبار برایش پیغام فرستادن که افاقه نکرد. آن‌ها هم از چند مرجع مانند آیت‌الله خوانساری حکم گرفتند و صبر کردند تا فرصت مناسب پیش بیاید.

هژیر با وجود اعتقادات بهایی‌اش رندانه می‌رفت در مجالس روضه ایام محرم. محرم سال ۱۳۲۸ شمسی شد آخرین دفعهٔ این ریاکاری و فریب. امامی در یکی از همین مراسم عدالت را اجرا کرد و فرستادش آنجایی که باید و خودش را هم تسلیم کرد. وقتی که در میدان سپه آن موقع، دارش می‌زدند جز ترنم «لا اله الا الله» صدایی از او شنیده نمی‌شد. نواب در رثایش گفته بود «ای جگرگوشه زهرا آسوده بیارام و در باغ رضوان خدا قدم به آسایش بزن».

بعد از ماجرای هژیر شاه سپهبد رزم آرا را به قدرت منصوب کرد تا با نظامی‌گری و نمایش اقتدار، عنان کار را به دست بگیرد. فدائیان این بار هم دست به کار شدند و پس از گرفتن حکم از مراجع مقدمات کار را فراهم کردند. قبل از اقدام نهایی، فدائیان اعضای جبهه ملی را خواستند تا قول دهند بعد از اینکه رزم‌آرا از سر راه برداشته شود و راه آن‌ها باز شد و به قدرت رسیدند، شریعت اسلام را مد نظر قرار می‌دهند و بر این اساس عمل می‌کنند. آن‌ها هم قول دادند و رفتند و نشستند و نگاه کردند که جاده چطور صاف می‌شود.

آیت الله فیض از علمای بزرگ تهران درگذشته بود. پهلوی مجلس ختم تشکیل داده بود تا حفظ ظاهر کند. رزم‌آرا هم قرار بود به مجلس ختم آیت الله برود. اسداله علم و چند نفر دیگر از وزرای کابینه هم همراهش. خلیل طهماسبی را هم فدائیان اسلام به مجلس ختم فرستادند تا بزرگ‌ترین دلیل شادی روح آیت الله را طهماسبی قرار بود رقم بزند. خلیل چشم دوخته بود به در مسجد شاه. دار و دستهٔ رزم‌آرا که پاشان را گذاشتند توی مسجد طهماسبی معطل نکرد. تا رزم‌آرا بفهمد ماجرا از چه قرار است گلوله‌ای به پیشانی‌اش نشست. صدای گلوله که بلند شد اسدالله علم از یک طرف و باقی مقامات هم از طرف دیگر فرار کردند. خلیل فرصت داشت تا سر فرصت دو گلوله دیگر هم بکارد در شانه‌هایش و درجه‌اش را ارتقا دهد!. خلیل به زندان کاخ دادگستری افتاد که البته بیست ماه بعد با فشار مردم و علما از زندان آزاد شد.

پشت‌بند اعدام انقلابی رزم‌آرا و ارتقاء درجه‌اش در جهنم ارزش سهام شرکت نفت انگلیس سقوط کرد. انگار قرار بود پای انگلیسی کم‌کم‌ از خرخرهٔ اقتصاد نفتی ایران برداشته شود.


شیشه‌های مشروب مظلوم!

قبل‌تر جبهه ملی با تجدید انتخابات در پی ترور هژیر جانی گرفته بود، حالا هم که رزم‌آرا به همت مردان نواب از سر راه برداشته شده بود و آن‌ها به قدرت بیشتری رسیدند. فدائیان سهم نمی‌خواستند، تنها چشم‌انتظاز وفای به عهد بودند تا اسلام بشود اساس تصمیم‌گیری‌ها. خبری از وفای به عهد نشد هیچ، بهانه گیری‌های عجیب و غریبی از طرف جبهه ملی شروع شد. مصدق نواب را به زندان انداخت.

جرمش این بود: «شما چند سال قبل در سخنرانی کرده‌ای. مردم تحریک شده‌اند، خسارت زده‌اند به مشروب‌فروشی».

 دربار، زندانی‌شدن نواب را می‌انداخت گردن دولت، دولتی‌ها هم آدرس دربار را می‌دادند. کار به اینجا ختم نشد، حتی وقتی نواب دیگر آزاد شده بود متهمش می‌کردند که مهرهٔ انگلیسی‌هاست. انگار برای جبهه ملی سیاست بدجوری از دیانت جدا شده بود.

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ نواب گفته بود دولت و دربار تا زمانی که در برابر احکام اسلام سر تسلیم فرود نیاورند قانونیت ندارند»

خاطرات شیرین قم

قم حداقل دو خاطرهٔ شیرین از نواب دارد. یکبار سید مجتبی می‌خواست در حرم حضرت معصومه سخنرانی کند. از طرف تولیت آستان تا می‌توانستند سنگ انداختند جلوی پایش و جو را علیه‌ش مسموم کردند. محکم‌کاری را به بلندگو‌ها هم رساندند و قطعشان کردند. نواب بی‌اعتنا رفت روی دوش هوادارنش و سخنرانی آتشینی کرد. آن روز گفته بود: «هنوز باد به پرچم عمه ما حضرت معصومه (س) می‌وزد و یزید و یزیدیان بدانند دوامی ندارند و نابود می‌شوند». مستمعین سر از پا نمی‌شناختند. مردم قم آن ایام تا چند روز می‌رفتند به چادری که در حیاط خانه‌ای برپا بود و می‌شد نواب را آنجا دید.

یکبار هم نوبت رسید به خود پهلوی که تازه از سفر آمریکا برگشته بود و خیالش از طرف رؤسای آمریکایی راحت بود و می‌خواست اقتداری نشان دهد. شاه تصمیم گرفته بود که جنازهٔ پدرش را بیاورد و در قم دفن کند. پدری که مظهر ضدیت با اسلام بود.

نامه‌ای رسید به دست سید مرتضی برقعی از وعاظ معروف قم با این متن: ‌ «جنازه اعلیحضرت فقیر را به قم می‌آورند قبول منبر مجلس ختم ایشان موجب مزید امتنان است». یک نامهٔ دیگر هم به دست این واعظ رسید. سید عبدالحسین واحدی از فدائیان اسلام پشت پاکت مقوای سیگار هما برایش نوشته بود: «سید مرتضی برقعه‌ای! اگر در مجلس ختم رضا خان قلدر این مرد جهنمی رفتی شکت را پاره می‌کنیم».

سید مرتضی که نرفت هیچ، با کنترل فدائیان، نه مردم و نه طلاب هیچ کدام حتی سر از پنجره درنیاوردند که حمل جنازه را تماشا کنند. مراسم حمل جنازه مثل خودش بدجوری ساکت و بی‌سر و صدا بود. دو طرف خیابان را تعدادی از کارمندان و عده‌ای از اوباش پر کرده بودند، زیارت‌نامه خوان‌های حرم آن روز لباس روحانیت پوشیدند و دور و بر جنازه را گرفتتد تا برای شاه آبروداری کنند. نشد؛ همه‌اش رفت.

بعد از آزادی از زندان مصدق نواب دوباره رفته بود قم. مردم چنان استقبالی از او کردند که انگار یک مرجع عالی قدر رفته شهرشان.

روزهای آخر
سال ۱۳۳۴ شاه می‌خواست ایران در پیمان نظامی بغداد شرکت کند. نواب می‌گفت نتیجه‌اش می‌شود شرکت ملت‌های مظلوم در جنگ‌هایی در راستای مطامع ابرقدرت‌ها. حرف حساب هم البته که خریدار نداشت و حسین علاء چمدان‌هایش را بسته بود برود بغداد تا فرمان شاه را اجرا کند.

از فدائیان اسلام مظفر علی ذوالقدر دست به کار شد. به اهواز رفت تا مانع علاء شود اما تیرش به خطا رفت و او زخم سطحی برداشت و با سری باندپیچی شده به بغداد رفت. سید عبدالحسین واحدی هم که برای اتمام کار ناتمام ذوالقدر به اهواز رفته بود دستگیر شد و پس از انتقال به تهران با کلت کمری سپهبود آزموده در دفتر بختیار کشته شد.

 دستگیری‌ها تاز ه شروع شده بود. سید مجتبی نواب صفوی، سید محمد واحدی و خلیل طهماسبی هم پس از ذوالقدر به زندان افتادند.

کار محاکمه فدائیان اسلام ۸ روز طول کشید و در دو ساعت حکم اعدامشان صادر شد. نواب در دادگاه بیشتر به تشریح ضرورت‌ها و علت‌ها می‌پرداخت و مواضع فدائیان را روشن می‌کرد. طوری که واحدی یکبار در دادگاه خندیده و گفته بود «بچه‌ها اینجا مسجد شده و آقا منبر رفته‌اند».
حکم دادگاه و خبر اعدام که قرائت شد، طهماسبی و واحدی می‌خندیدند. نواب هم سجدهٔ شکر به جا آورد. علتش را پرسیدند و شنیدند: «عمری در قنوت نماز‌هایم از خدا شهادت را می‌خواستم. حالا چرا خوشحال نباشم»

نه منتظر شدند که شاه از تفریحات آبعلی برگردد، نه حتی به قانون عمل کردند تا فرصت ۱۰ روزهٔ فرجام‌خواهی بگذرد؛ فدائیان را بردند و با شکنجه و آزار ...

سحرگاه ۲۷ دی ۱۳۳۴ در سلول را باز کردند تا بپرسند که فدائیان قبل از اعدام چیزی می‌خواهند یا نه. نواب گفته بود آب بیاورند برای غسل شهادت. تأکید کرد که گرم باشد، تا سردی آب در هوای سرد زندان موجب رنگ پریدگی نشود. فدائیان اسلام حواسشان به عزت سربازان اسلام هم بود. چشم‌ها هم به خواست خودشان باز بود و گلوله‌ها را تماشا می‌کرد. نواب و یارانش موقع تیرباران اذان می‌گفتند. گلوله‌ها که به پیکر شهید سید مجتبی نواب صفوی که می‌نشست، اذانش رسیده بود به: «اشهد ان علی ولی الله»
شماره پیامک: ۳۰۰۰۶۱۶۳
نام:
ایمیل:
* نظر: