چگونه «دروغ»را به کودکانمان میآموزند؟/مدارس آمریکا و کتاب درسیای که تاریخ را «وارونه» میکند!
پیش فرض رسانهها این است که «ما» در غرب حاکم دارای استانداردهای اخلاقی و وجدانی والاتر و برتر از استانداردهای «آنان» هستیم. یکی از دیکتاتورهای «آنان»که از مشتریهای سابق ما بوده است، مثلاً صدام حسین هزاران نفر از مردم را کشته است و ما او را هیولا، هیتلرِ دوم مینامیم. وقتی یکی از رهبران ما همین کار را انجام میدهد، در بدترین حالت ممکن، در چشمان مردم در عبارتهایی شکسپیری توصیف میشود!
را از طریق بمبهای خوشهای به قتل رساندهاند، اشغالگران محترم و «مجاز» به انجام این عمل هستند.» این شاهبیت نوشته جان پیلجر روزنامه نگار سرشناس غربی درباره سیاست های غرب در خاورمیانه است. او در نوشته ای که می خوانید رسانه ها و حاکمان غرب را به دلیل اشاعه سیستماتیک «دروغ سیاسی » به باد انتقاد می گیرد.
که بیشتر انسانها در گزارههای کارآمدی برای «ما» جلوی همین تصویرها نشستهاند، مشتاق و گسترده، ارزشمند یا بیارزش و مفاهیم را
جذب میکنند: بهعنوان مثال مفهوم قوم کرد در عراق «خوب» اعلام میشود و قوم کرد در ترکیه «بد» و مردم همین مفهوم را جذب میکنند. پ یش فرض رسانهها این است که «ما» در غربِ حاکم دارای استانداردهای اخلاقی و وجدانی والاتر و برتر از استانداردهای «آنان» هستیم. یکی از دیکتاتورهای «آنان» (که در بیشتر طول حکومتاش از مشتریهای سابق ما بوده است، مثلاً صدام حسین) هزاران نفر از مردم را کشته است و ما او را هیولا، هیتلرِ دوم مینامیم. وقتی یکی از رهبران ما همین کار را انجام میدهد، در بدترین حالت ممکن، در چشمان مردم در عبارتهایی شکسپیری توصیف میشود. یکی از رهبران ما مثل تونی بِلِر. آنانی که انسانهایی را از طریق ماشینهای بمبگذاری شده به قتل رساندهاند «تروریست» هستند؛ آنانی که انسانهای خیلی خیلی بیشتری را از طریق بمبهای خوشهای به قتل رساندهاند، اشغالگران محترم و «مجاز» به انجام این عمل هستند. اشاعه فراموشی و دروغ... نسیان تاریخی را میتوان بهسرعت گسترش داد. تنها ده سال بعد از پایان جنگ ویتنام - جنگی که من خبرنگار آن بودم - یک نظرسنجی عقیده در ایالات متحدهی امریکا دریافت که یکسوم امریکاییها نمیتوانند بهیاد
بیاورند دولت امریکا در آن زمان از کدام طرفِ جنگ حمایت میکرد!! این نظرسنجی بیانگر قدرت موذیانهی سیستم تبلیغاتی حاکم بر مردم غرب است. تبلیغات حاکم میگوید این جنگ از پایه درگیری بین ویتنامیهای «خوب» در مقابل ویتنامیهای «بد» بود، در چنین شرایطی امریکاییها «درگیر» جنگ شدند و امریکاییها میخواستند دموکراسی را برای مردم ویتنام جنوبی بیاورند که «در خطر کمونیسم» گرفتار شده بودند. چنین پیش فرضهای اشتباه و بدون صداقتی وارد صفحات اصلی رسانههای ما شدهاند، آن هم با مثالهایی هراسانگیز. حقیقت واقعی این است که طولانیترین جنگ در طول قرن بیستم، جنگ علیه ویتنام است، در شمال و در جنوب این کشور، علیه کمونیستها و غیرکمونیستها و این جنگ امریکا علیه ویتنام بود. این هجومی بیمورد به سرزمین مادری انسانها و به زندگی انسانها بود، درست همانند هجوم به عراق. نسیان تاریخی ماجرایی دیگر را ارائه میدهد، درحالیکه در گذر زمان تنها مرگ چند تن از رهبران مهاجم با صدایی بلند اعلام شده است اما مرگ حداکثر پنج میلیون ویتنامی در طول این نبردها کاملاً بهدست فراموشی سپرده شده است. ریشهی چنین ماجرایی در کجاست؟ قطعاً ریشهی آن در
«فرهنگ روزمره و عامه پسند» است، مخصوصاً در فیلمهای هالیوودی، فرهنگ و سینمایی که میتواند تصمیم بگیرد که چگونه و از کجا ما چیزهایی را بهیاد بیاوریم. آموزش و پرورش انتخاب شده نیز همین وظیفه برای کودکان ما اِجرا میکند. برای من یک راهنمایی پرتیراژ و بازبینی شده از تاریخ مدرن جهانِ GCSE را فرستادهاند، جلدی دربارهی جنگ ویتنام و جنگ سرد. این کتاب در مدارس ما در اختیار بچههای 14 تا 16 ساله قرار میگیرد. این کتاب به آگاهیهای آنان دربارهی این بخش حیاتی تاریخ شکل میدهد، آگاهیای که به درک آنان شکل میدهد از خبرهایی که امروز دربارهی عراق یا هرجای دیگر میبینند و میخوانند. کتاب شوکآور و تکاندهنده است. کتاب میگوید تحت قانون سال 1954 سازمانملل در ژنو، «ویتنام به کشور کمونیست شمالی و کشور دموکراتیک جنوبی» تقسیم شد. در یک جملهی ساده، حقیقت تحریف میشود. نتیجهی نهایی کنفرانس ژنو این بود که ویتنام «موقتاً» تقسیم شود تا وقتیکه انتخابات ملی آزاد در 26 جولایی سال 1956 برگزار گردد. شکی وجود نداشت که هوئه شی مین در انتخابات آزاد برنده خواهد شد و میتواند اولین دولت دموکراتیک و منتخب در ویتنام را شکل بدهد.
قطعاً رئیسجمهور روزولت هم شکی در این مساله نداشت. او نوشته است: «با تمام کسانی که آگاهیهایی دربارهی ماجراهای هندوچین داشتهاند صحبت کردهام و کسی مخالف این نظر نبوده... که 80 درصد جمعیت این کشور هوئه شی مین کمونیست را بهعنوان رهبر خود انتخاب خواهند کرد.»
دو سال بعد ایالت متحدهی امریکا اجازه نداد تا سازمان ملل بر انتخابات مورد توافق نظارت داشته باشد بلکه درعوض رژیم «دموکراتیک» جنوب را ابداع کردند. یکی از مبتکرین این ابداع، رالف مکجیهی کارمند رسمی سیا بود که در کتاب شاهکار خودش «تقلب کشنده» توضیح میدهد با چه خشونتی یک ماندارینی تبعید شده به نام نگو دینه دیِم را از نیوجرسی به این سرزمین برده و بهعنوان «رئیسجمهور» به مردم این سرزمین تحمیل کردند و دولتی بدلی شکل گرفت. او مینویسد: «به سیا دستور داده شد تا از طریق تبلیغات رسمی (ارائه شده از طریق رسانهها) قدرت و جایگاه این توهم را حفظ کنند.» انتخاباتی بدلی ترتیب داده شد، انتخاباتی که غرب با عبارت «آزاد و منصفانه» به آن خوشآمد گفت و مامورین رسمی امریکایی اعلام کردند که «83 درصد مردم
بهرغم وحشت ویتکونگها در آن شرکت کردند.» کتاب تاریخ GCSE به هیچکدام از این موارد اشارهای نمیکند، همچنین نمیگوید «تروریستها» که امریکاییها ویتکونگ مینامیدند، از مردمان جنوب شکل گرفته بود که از سرزمین مادریشان دربرابر هجوم امریکاییها دفاع میکردند و مقاومت آنان جایگاه والایی بین مردم داشت. ماجرا را درباره ویتنام ببینید اما بخوانید عراق. تحمیق فراگیر و وارونه سازی هدفمند لحن این داستان برای دیدگاه «ما» ساخته و پرداخته میشود. برای ما اصلاً معنی ندارد که یک جنبش آزادیبخش ملی در ویتنام وجود داشته باشد، بلکه فقط «یک تهدید کمونیستی» وجود داشته است!! چون سازمان رسمی تبلیغات میگوید «ایالات متحده امریکا وحشتزده که کشورهای خیلی بیشتری کمونیست شده و به همراهی با دولت شوروی سوسیالیستی مشغول شوند - و امریکا نمیخواست شوروی برتری در بین ملل داشته باشد.» فقط رئیسجمهور لیندن بی جانسون «مصمم بود تا منطقهای آزاد از دست کمونیستها را در جنوب حفظ کند.» روند ماجراها در کتاب بهتندی دنبال میشود تا به تهاجم تِت در سال 1968 میرسیم که «ختم به مرگ هزاران امریکایی شد - 14 هزار نفر تا سال 1969 - و بیشتر آنان
مردانی جوان بودند.» در کتاب خبری از میلیونها ویتنامی نیست که جان خودشان را در این هجوم از دست دادند.و امریکا خیلی ساده «کمپین بمباران» خودش را شروع کرد: در کتاب اشاره نمیشود تناژ بمبهای ریخته شده بر سر مردم از هر جنگی در طول تاریخ بیشتر بوده است، چون استراتژی نظامی این بوده که عملاً میلیونها نفر را وادارید خانههایشان را ترک کنند، همچنین اشاره نمیشود مواد شیمایی موجود در بمبها عملاً محیطزیست این سرزمین را تغییر داده است و باعث تغییرهای ژنتیک شده است و درنهایت یک سرزمین بسیار زیبا به ویرانهای تبدیل گشته است. این راهنمای تاریخی را یک ناشر بخش خصوصی منتشر کرده است اما چینش و ممیزی اِعمال شده بر آن یادآور لحن رسمی دولتی است، لحنی که از آکسفورد تا کمبریج گسترش یافته است، لحنی که در بخش جنگ سرد کتاب میگوید شوروی سیاست «گسترشخواهی» را انتخاب کرده بود و کمونیست را «گسترش» میداد؛ در کتاب کوچکترین استفادهای از کلمه «گسترش» برای امریکای درندهخو نمیشود. یکی از «سوالات کلیدی» کتاب این است: «امریکا چقدر تاثیرگذار توانست جلوی گسترش کمونیست را بگیرد؟» برای ذهنهایی آموزش نیافته، عبارت خوبی دربرابر شر
بلافاصله نقش میبندد. نویسندگان نسخهی ویرایش شدهی کتاب میگویند: «اوف! کلی ماجرا برای یادگیری در این کتاب موجود است، پس بیایید از همین الان آموختن را شروع کنید امپراتوری بریتانیا در این کتاب اتفاق نیافتاده است؛ هیچچیزی دربارهی جنگهای استعماری وحشیانه نیست که بر سرزمینهای استعمار شده اِعمال میشد، بر امریکا، بر اندونزی، بر ویتنام، بر شیلی، بر اِل سالوادور، بر نیکاراگوئا، اینها فقط چند نام بیشتر نیست اما تاریخ جنگهای مدرن استعماری امروز تا خودِ عراق هم کشیده میشود. و حالا نوبت جنگ جدیدی رسیده است؟ کوبش طبلهای جنگ از همین الان شروع شده و صدایشان شنیده میشود. جان چه تعداد بیشتری انسانهای بیگناه باید گرفته شود؟ تا آنانی که گذشته و حال را فیلتر میکنند، دچار وجدان اخلاقی و مسوولیتپذیری وجدانی بشوند و از خاطرههای ما محافظت کنند و جلوی نابودی جان انسانهای بیشتری را بگیرند؟
دیدگاه تان را بنویسید