سخره « پارسي زبانان» در چهارخانه
محمد كاظم كاظمي
نقدي را كه بر مجموعهء تلويزيوني چهارخونه ميخوانيد، نوشتهء محمد كاظم كاظمي متولد شهر هرات افغانستان و فارغ التحصيل دانشگاه فردوسي مشهد است. كاظمي از اوايل دههء60 به شعر روي آورده و از بنيانگذاران دفتر هنر و ادبيات حوزهء هنري به ويژه شعر افغانستان، در ايران است .اگر چه نام كاظمي در محافل ادبي ايران با مثنوي بلند «پياده آمده بودم» بر سر زبانها افتاد و با ستايش زيادي روبهروشد، ولي از اين شاعر و نويسندهء افغانستان تاكنون كتابهاي «روزنه» در زمينهء آموزش شعر و «همزباني و بيزباني» دربارهء لهجههاي فارسي در ايران و افغانستان چاپ شده است. مجموعههاي «پياده آمده بودم»و «صبح در زنجير»، «مجموعه اشعار 49» از گزينهء ادبيات معاصر و «قصهء سنگ خشت» او نيز دراين سالها در ايران به چاپ رسيده است. اين نوشته، تاملي است دربارهء مجموعهء تلويزيوني «چهارخانه» كه هماكنون هر شب از شبكهء سه سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش ميشود. من اين مطلب را براي روزنامهء «جام جم» كه به واقع ارگان مطبوعاتي صدا و سيماي ايران است، فرستادم ولي متوليان امر در آن نشريه از چاپ آن خودداري كردند. به نظر ميرسد كه مطرحكردن اين سخنان در مطبوعات ايران،
نوعي شناكردن برخلاف جريان آب است. بسيار رنجبار است كه كسي لهجهات، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد و رنجبارتر اين است كه لهجهاي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند و اين رنجي است مضاعف. ما مهاجران افغان در ايران، هر شب با ديدن مجموعهء طنز «چهارخانه» چنين رنجي را متحمل ميشويم. البته ما مردم، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شدهايم، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سخره گرفتهاند و زبان خانهء حقيقت آدمي است. باري، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه» در اين مجموعه درنميپيچم و از اينها به اختصار ميگذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه» و «يكشنبه» نام نمينهند و خود ميدانند كه اينها نام روزهاي هفته است، نه نام آدميان. فقط كلمهء «جمعه» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است، مثل «جمعهگل» و امثال اينها و نيز به اين موضوع نميپيچم كه نحوهء حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي ميرسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ ميكند، خود كنايهگونهاي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در
ايران.باري، نقطهء تاكيد و گلايهء اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم ميزنم و دربارهء زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي كموبيش هم داشتهام، اين است كه بهسخرهگرفتن لهجهء هر فارسيزبان، چه ايراني و چه غيرايراني، در اين روزگاري كه ما فارسيزبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم، كاري است ناستودني. از اين گذشته، چنان كه پيشتر اشاره كردم، اين تقليد از لهجهء افغانستان، متاسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامهء طنز است، ولي همگان نيك ميدانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعهء تلويزيوني، نميتواند جوازي براي به سخرهگرفتن لهجهها باشد، چون يك طنز واقعي، بايد بيش از لهجههاي خندهآور، بر عناصر باطنيتر و عميقتري متكي باشد، بهگونهاي كه با يك لهجهء معيار و به هنجار نيز تاثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه، لهجههايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي ميداشتيم كه تا حدود زيادي معرف چهرهء واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود. سازندگان مجموعه، گويا براي پيشگيري از انتقادهايي كه از
اين رهگذر بر كارشان وارد ميشود، داستان را چنين تنظيم كردهاند كه اين «شنبه» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجهء افغانستان را تقليد ميكند و تاثير منفي خود را بر جاي ميگذارد. باري، چنان كه گفتيم، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجهء افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است، با لهجهء فصيح، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان، از جهاتي، دستنخورده، خالص و باستانگونه (آركائيك) باقي مانده است، به گونهاي كه ميتواند يادآور لهجهء فارسي كهن، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد. نماياندن درست و صادقانه لهجهء مردم افغانستان، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است. اين لهجه ميتواند همانند يك شيء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيدهايم داستان حيرتكردن استادان دانشگاه ايران را از اين جمله يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه ميكني؟» و ديدهايم كه يك نويسندهء صاحبنام ايران، نام
مقالهاش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست.» چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كردهاند، لهجهء فارسي، افغانستان و تاجيكستان، بهويژه در نظام آوايي خود، با لهجهء كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان داده است كه قرائت درست شعر آنان، بيش از آن كه به لهجهء رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجهء افغانستان نزديك است. مثالها و شواهد اين بحث، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع ميدهم. با اين وصف، ميتوان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجهء ايران قديم را ميبينيم كه مردم آن روز _توس و اصفهان و شيراز به آن سخن ميگفتهاند. در ايران، همانگونه كه تحولات سازندهء زبان بيشتر بوده است، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان، لهجهء قديم سالمتر_ باقي مانده است. يادآوري ميكنم كه اين سخن ما دربارهء لهجهء واقعي مردم افغانستان است، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعهء «چهارخانه» ميشنويم. براي ما مردم افغانستان مايهء مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ
كردهايم. بسياري از ما، به «اجاق»، «آتشدان» ميگوييم; به «چكمه»، «موزه» ميگوييم; به «شلوار»، «ازار» ميگوييم; به «سفره»، «دسترخوان» (دستارخوان) ميگوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامهء فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك ميكند. ولي به همان ميزان، مايهء دريغ است كه در شبكههاي گوناگون صدا و سيما، تقريبا هيچگاه به اين ذخاير زباني اشارهاي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسيزبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است.با اين وصف، به نظر ميرسد آنچه در مجموعهء «چهارخانه» ديده ميشود صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايههاي خاص آن - كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسيزبانان نيست- حتي ميتوان گفت در اين مجموعه، به صورت غيرمستقيم، لهجهء فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است. پينوشتها: 1- شفيعي كدكني، محمدرضا، موسيقي شعر; چاپ دوم، تهران: آگاه، 1368 صفحه 26 2- عنوان مقالهاي است از يوسفعلي ميرشكاك كه متاسفانه نشاني آن را در اين لحظه ندارم. 3- اين بحث را ميتوانيد در اين منابع بيابيد - روان فرهادي، عبدالغفور، «ياري
شاهنامه در پژوهش تلفظ واژههاي فارسي»، برگ بيبرگي، به كوشش نجيب مايل هروي; چاپ اول، تهران: طرح نو، 1378، صص 141 172 - فكرت، محمدآصف، «لهجهء بلخ و دريافت بهتر سخن مولوي»; نثر دري افغانستان; جلد دوم، چاپ اول، پشاور: بنياد انتشارات جيهاني، 1380 - وحيديان كاميار، تقي; «زبان فارسي در عصر حافظ»، در قلمرو زبان و ادبيات فارسي، چاپ اول، مشهد: انتشارات محقق، 1376، صص 151 194 - بهار، محمد تقي; سبكشناسي، تاريخ تطور نثر فارسي; 3 جلد، چاپ نهم، تهران: مجيد، 1376، صفحات 228، 230، 234، 351، 378، 394 و 632 منبع: سرمایه
دیدگاه تان را بنویسید