کد خبر: ۵۷۳۶۹۳
تاریخ انتشار: ۱۱ مهر ۱۳۹۵ - ۱۴:۴۰
به دست‌هایش که رسید مداد رنگی را محکمتر فشار داد و زیر لب گفت: «دیگه هیشکی هیشکی نمی‌تونه دستات رو ببره

سقا

دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیهاند رد میشود. عروسک و قمقمهاش را محکم بغل میگیرد. شمر با هیبتی خشن همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه چشم دخترک را میپاید. او با قدمهای کوچکش از پلههای سکوی تعزیه بالا میرود. از کنار شمر میگذرد. مقابل امام حسین میایستد و به لبهای سفیدش زل میزند. قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد مقابل او میگیرد. شمشیر از دست شمر میافتد و رجز خوانیاش قطع میشود. دخترک میگوید: «بخور، برای تو آوردم» و بر میگردد. رو به روی شمر که حالا بر زمین زانو زده میایستد. مردمکهای دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد، توی چشمهای شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: «بابای بد!» نگاه شمر از چانه لرزان دخترک میگذرد و روی زمین میافتد. او نمیبیند که چگونه دخترک با غیظ از پلههای سکو پایین میرود.

شیرین اسحاقی

***

بلندی

من از بالا همه جا را میبینم. من از اینجا، همه آدمها و اسبها را میبینم. چقدر آدم!... چقدر اسب!... من از این بالا حتی رودخانهای میبینم. چقدر آب!... کاش کسی جرعهای آب به من بدهد... تاکنون پدر مرا روی دستهایش بلند نکرده بود؛ نمیدانم اکنون چرا این کار را کرده... من از این بالا کسی را میبینم که تیری سه شعبه به کمان گذاشته و به سوی ما نشانه رفته است. من...

محمد مبینی

***

عباس بچهها

به دستهایش که رسید مداد رنگی را محکمتر فشار داد و زیر لب گفت: «دیگه هیشکی هیشکی نمیتونه دستات رو ببره»

مریم کمالینژاد

نام:
ایمیل:
* نظر: