اينجا مشهد است . ساعت ۹ شب. خيابانها پُر ماشين ، كوچهها مملو از جمعيّت ، اتوبوسها فقط يك مسير دارند ، اتوبوسهايي كه تا چند ساعت پيش مردم را از اين سر شهر به آن سر شهر ميبردند حالا فقط يك مسير دارند . روي شيشه جلوي تمام آنها نوشته شده : فقط حرم مطهّر. آنهايي هم كه يا وقت نكردهاند بنويسند يا به هر دليل ننوشتهاند ، وقتي سوار ميشوي با صداي زمخت راننده مواجه ميشوي كه ميگويد : فقط حرم ميريم ها ؛ كوهسنگي ... نه ، وكيلآباد ... نه ، ترمينال ... نه ، فقط حرم .
صداي مداحي آقاي كريمي و عليمي و حداديان و... از همهي ايستگاههاي صلواتي و حسينهها و مساجد گوشت را نوازش ميدهد .
پيرمردهاي داخل اتوبوس هم با ديدن گنبد طلايي امام رضا (عليه السلام) به فكر خيرات براي اموات افتاده اند : يكي با صداي لرزان و لهجه تربتي ميگويد : شب جمعه است براي شادي روح اموات و گذشتگان و شهدا و امام راحل صلوات . پير مرد ديگري با ديدن اين صحنه براي اينكه بگويد من هم هستم ميگويد : فرج امام زمان ، سلامتي راننده سلامتي خودتون و خانوادههاتون صلوات دومي رو بلند تر . ديگري هم كه گويا منتظر است تا صلوات دوم تمام شود و خودي نشان دهد ميگويد : قبر امام رضا عليه السلام را با معرفت زيارت كني سومي رو بلند تر ...
هنوز به حرم مطهّر نرسيده ناگهان اتوبوس ميايستد ، وقتي با زحمت از بين جمعيّتِ داخل اتوبوس بيرون را نگاه ميكني بنز الگانس راهنمايي و رانندگي و جناب سرواني را ميبيني كه خيابان را بستهاند . بله! به خاطر ازدحام جمعيّت و شلوغي و ترافيك زياد، مسيرهاي منتهي به حرم و ميدانها و چهارراههاي اطراف حرم را بستهاند . به ناچار همانجا پياده ميشوي. تا حرم راهي نمانده .
كمي آن طرفتر جواني توجّه شما را به خود جلب ميكند، وقتي دقيق ميشوي ، ميفهمي كه چشمهاي جوان به دنبال دختري است كه حجاب درستي ندارد ، امّا طولي نميكشد كه يكي از رفقايش با آرنج به شكمش ميزند و با لهجهي شيرين مشهدي ميگويد : هي يَرِه امشب شب قدره ها . به اين ترتيب جوان هم به خودش ميآيد و چشمش را برميگرداند .
آن طرفتر ، گاريهايي را ميبيني كه صاحبانشان شب قدر را بهترين فرصت براي فروش باقالي و لبوي خود ميبينند ، در اطراف اين گاريها هم همهجور آدمي به چشم ميخورد ، حتّي كساني كه به قول خودشان اين گاريها و دستفروشها را بهداشتي نميدانند هم با زن و بچّه ايستادهاند تا براي يك بار هم که شده اين نوع زندگي را تجربه كنند .
كمكم به حرم نزديك ميشوي ، آوای جوش كبير از بلندگوها و منارههاي حرم به گوش ميرسد ، يا سيدالسادات يا مجيب الدعوات يا رافع الدرجات يا ولي الحسنات يا غافر الخطيئات يا معطي المسئلات يا قابل التوبات يا سامع الاصوات يا عالم الخفيّات يا دافع البليّات ، سبحانك يا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب ... همهجور آدمي را ميتواني در اينجا ببيني .
از وروديهاي حرم مطهر پس از تفتيش خادمين حرم به داخل حرم ميروي ، همانجا ميايستي و در ابتداي ورود سلامي مختصر و درد دلي كوتاه با امامت ميكني ، ماندهاي كه از كدام طرف بروي ؛ همهجا مملوّ از جمعيّت است ، ناگاه ضربه خفيف چيزي را بر پشت خودت احساس ميكني ، وقتي به خودت ميآيي يكي از خدّام حرم را ميبيني كه با چوبپري كه در دست دارد بر شانهات ميزند و با صداي آرام و احترام زياد ميگويد : آقاي محترم حركت كن، وسط راه نايست ؛
بالاخره مجبور به حركت ميشوي از قفسههاي قرآن و مفاتيح ، مُهر و قرآن و مفاتيحي برميداري و به هر صورت ممكن در محلّي براي خودت جايي دست و پا ميكني . دعاي جوشن كبير ، مرثيه و سينهزني ، مراسم قرآن به سر ، چند ركعت نماز شبهاي قدر ، همه و همه را انجام ميدهي و پس از اتمام مراسم به ساعت نگاه ميكني ، ساعت از يك نيمه شب هم گذشته ، اگر كمي دقّت كني صداي زنگ ساعت حرم را هم ميتواني بشنوي ، از جايت بلند ميشوي ، سلامي به آقا ميدهي، دعايي ميكني و از حرم بيرون ميآيي .
سيل عظيم اتوبوسهاي شركت واحد را ميبيني كه توجّه هر بينندهاي را به خود جلب ميكند ، شايد در عمرت اين همه اتوبوس يك جا نديده باشي . قطاري از اتوبوسها گرداگرد حرم مطهر را احاطه كرده است .سوار ميشوي و به سمت خانه به راه ميافتي ، در راه با خودت فكر ميكني ؛ راستي مگر الان ساعت نزديك 2 نيمه شب نيست ، چرا خيابانها اينقدر شلوغاند ؟ چرا كسي در فكر خواب و استراحت نيست ؟ چرا و چرا و چرا... به ناگاه صدايي را در وجوت ميشنوي كه به تو ميگويد : وَ ما اَدرئك ما لَيْلَةُ الْقَدْر ، به راستي وَ ما اَدرئك ما لَيْلَةُ الْقَدْر؟؟؟