مدرس اینگونه بود...
آنچه در پی میآید منتخبی از سخنان شهید آیت الله سید حسن مدرس و خاطراتی از نزدیکان ایشان است که از جلد اول کتاب «مدرس» که به همت «بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی ایران» در آذرماه 1366 به چاپ رسیده است نقل میشود.
- شما مگر ضعف نفس دارید که در پرده سخن میگویید؟ ما بر هر کس قدرت داریم، از رضاخان هم هیچ ترس و واهمهای نداریم. ما قدرت داریم پادشاه را عزل کنیم؛ رئیس الوزرا و رضاخان را استیضاح کنیم. (ص۶)
ـ قدرتی که مجلس دارد هیچ چیز نمیتواند در مقابلش بایستد. (ص 46)
ـ بنده در این شهر شما و مملکت شما، معتقد به سیاست هیچ یک از رجال شما نیستم و هیچ رجلی را سراغ ندارم که از خودم بالاتر باشد، میشود جهل مرکب باشد، میشود مطابق با واقع باشد.(ص 48)
ـ دیانت ما عین سیاست ما است و سیاست ما عین دیانت ما.(ص 55)
ـ هیچ وزیرالوزرائی و وزیری نیست که در این مجلس بگوید، مدرس یک تقاضائی از من کرده است.(ص 55)
ـ یکی از روزنامههای اکثریت که میخواهد علمی حمله کند، از قول روسو مینویسد که قلب هر جوان بیست سالهای جمهوری طلب میشود. این اغفال است. آن کلمه دو جنبه دارد: یکی فریب جوانها، یکی اهانت به افکار بزرگان مملکت. قلب جوان به طور اکثر مستعد عشق و بی لگامی است. روسو هم وقتی این بیان را کرده است همان اوقاتی بوده است که متصل اولاد غیر مشروع تدارک میکرده است و به دست مادرهای آنها میسپرده است و بدون مراجعه به عقب و عاطفه پدری تکرار میکرده است و خودش هم متذکر است که پدر اولادهایی است که آنها را درست نمیشناسد! پس اینکه ما تعقیب از مقالات روسو نمیکنیم برای آن است که افکار عالیه محمد ابن عبدالله(ص) را برای نظم اجتماع بهتر از افکار روسو میدانیم زیرا که قواعد دین اسلام ملتزم آن است که پدرها اولادهای خود را بشناسند و اولادها هم پدرهای خودشانرا. ما قلب جمهوری دوست دوست نداریم، ولی قلبی را که از محبت نوع و تقوا پر باشد دوست داریم.(ص 64)
ـ رموز مصلحت ملک را خسروان نمیدانند! آنهایی میدانند که دولت و نکبت ملوک را بسیار دیده و خواندهاند.(ص68)
ـ ...رضاخان خشمگین به مدرس اشاره کرده فریاد زد: آخر تو از جان من چه میخواهی؟ مدرس گفت: میخواهم که تو نباشی.(ص86)
ـ من دراین کشمکش چشم از حیات پوشیده، از مرگ باک ندارم، آرزو دارم اگر خونم بریزد فایدهای در حصول آزادی داشته باشد.(ص 94)
ـ اگر کسی بدون اجازه ما وارد سرحد ایران شد، او را با تیر میزنیم، خواه کلاهی باشد، خواه عمامهای... اگر مسلمان بود براو نماز میخوانیم و به خاکش میسپاریم و اگر نه او را دفن میکنیم.(ص163)
ـ مدرس در مدرسه سپهسالار، برای اولین بار طرح امتحان طلاب را بع مرحله اجرا گذاشت(ص165) و دستور داد اگر یکی از دانشجویان مدرسه، ساعتی غیبت میکرد به همان میزان از حقوقش کسر کنند.(ص166)
ـ من عقیده خودم را ابراز میکنم ولو مخالف با تمام مردم روی زمین باشد.(ص 174)
ـ اگر من نسبت به بسیاری از اسرار آزادانه اظهار عقیده میکنم و هر حرف حقی را بیپروا میزنم برای آن است که چیزی ندارم و از کسی هم چیزی نمیخواهم، اگر شما هم بار خود را سبک کنید و توقع را کم کنید، آزاد میشوید. باید جان انسان از هرگونه قید و بندی آزاد باشد تا مراتب انسانیت و آزادگی خویش را حفظ کند.(ص 179)
ـ حقیقت زندگی آزادی است، اگر انسان آزاد نباشد مرگ و زندگیاش یکسان است.(ص181)
ـ اگر همه یکدل میشدیم خیلی بهتر از آن بود که لباسمان یک شکل میشد.(ص 181)
ـ من وظیفه شرعی دارم که در امور مسلمین دخالت کنم، اسم آن را سیاست بگذارید یا چیز دیگر، هرچه باشد فرق نمیکند. من وظیفه خود را انجام میدهم، سیاست در اسلام چیزی جدای از دین نیست.(ص241)
لینک مطلب