العزاوي كه در اين مدت تحت سختترين شكنجههاي نظاميان اشغالگر امريكايي قرار داشت، قبل از دستگيري، كارمند دانشگاه بوده و در رشته ادبيات عرب تحصيل كرده است.
فارس: يكي از قربانيان جنايت هاي آمريكا در عراق مي گويد:" آمريكائي ها مي ترسيدند مرا آزاد كنند، چون آثار شكنجهها بر روي بدنم كاملا آشكار بود و در صورتيكه مرا رها ميكردند به عنوان يك دليل آشكار بر عمليات جنايتكارانه آنها شناخته مي شدم."
«ابوغريب» نام زنداني است در 32 كيلومتري غرب بغداد. اين زندان ابتدا به دليل جنايات صدام حسين ديكتاتور معدوم عراق و رژيم بعث در شكنجه و اعدام مخالفان بخصوص شيعيان، به شهرتي بينالمللي رسيد.
در سال 2004 ميلادي و پس از اشغال عراق توسط اشغالگران آمريكايي، انتشار تصاوير و مقالاتي از شكنجه و آزار زندانيان عراقي توسط نظاميان آمريكايي در زندان ابوغريب، اين زندان را مورد توجه و انتقادات فراواني از سوي مجامع بينالمللي قرار داد.
«عبدالجبار العزاوي» از زندانيان معروف «ابوغريب» در گفتگو با خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس به بيان خاطرات 7ماهه خود از دوران سخت اسارت در اين زندان مخوف پرداخته است. او يكي از كساني است كه اقدام نيروهاي آمريكائي در زندان ابوغريب در به صليب كشيدنشان، در تمامي رسانههاي دنيا و افكار عمومي بازتاب داشت.
العزاوي كه در اين مدت تحت سختترين شكنجههاي نظاميان اشغالگر امريكايي قرار داشت، قبل از دستگيري، كارمند دانشگاه بوده و در رشته ادبيات عرب تحصيل كرده است.
وي همينك سرپرستي يك موسسه خيريه را در راستاي كمك به ايتام و افراد بيسرپرست به عهده دارد.
* مي گفتند در خانه ام سلاح كشتار جمعي وجود دارد !
- براي سوال اول، از تاريخ و چگونگي دستگيري توسط نيروهاي آمريكايي برايمان بگوئيد؟
در تاريخ 19/11/2003 نيروهاي امريكايي به طرز وحشتناكي، با اين ادعا كه در منزل من سلاحهاي كشتار جمعي وجود دارد، وارد منزل ما شدند.
بعد از آنكه من را از خانه بيرون آوردند همه جا را گشتند تا سلاح هاي كشتار جمعي را پيدا كنند اما بعد از بازرسي كامل فهميدند كه من هيچ ارتباطي با سلاحهاي كشتار جمعي ندارم و منزل من مسكوني بوده و در آن همسرم و سه فرزندانم نيز حضور داشتند.
بعد از آن نيروهاي اشغالگر شروع به در آوردن لباسهايم در برابر چشمان همسر و فرزندانم كردند و اين در حاليست كه تمامي ملت عراق مردماني مأخوذ به حيا و عفافاند و اين كار براي يك مرد عراقي بسيار تلخ و ناراحتكننده است. پس از آن شروع به نابود كردن تمامي تجهيزات منزل از جمله لوازم آشپزخانه و وسايل ديگر كردند.
- با اطرافيانتان چه برخوردي داشتند؟
پس از آنكه مرا دستگير كردند، دست و پاي تمام اعضاي خانواده ام را بستند و بر روي سرشان كيسههايي گذاشتند كه بر روي آنها به زبان انگليسي نوشته بود: «برويد به سوي خدا». البته هيچ شكي وجود ندارد كه ما جز خدا كس ديگري نداريم.
اما موضوعي كه خيلي مرا تحت تاثير قرار داد آنست كه نيروهاي اشغالگر يكي از دوستانم به نام «مناضل الجميلي» را كه روزه بود، مجبور كردند تا شراب خورده و به خدا و پيغمبر اسلام دشنام بدهد اما دوستم از اين كار امتناع كرد و به همين خاطر او را به رگبار بسته و به شهادت رساندند.
- آيا از منزلتان چيزي هم بردند؟
پس از آنكه ما را از خانه بيرون كردند، به سرقت لوازم و تجهيزات منزل روي آوردند و طلا و جواهر، مدارك، اسناد و حتي آلبومهاي عكس خانوادگي ما را با خود بردند.
من با يكي از دوستانم كه از نيروهاي نظامي در دوران رژيم سابق بود عكسي گرفته بودم. نيروهاي اشغالگر هنگامي كه اين عكس را ديدند فكر كردند او محافظ شخصي من بوده و با وجود آنكه برايشان توضيح دادم كه او يكي از نزديكانم است، اما آنها شروع به زدن من كرده و سپس به مكان نامعلومي بردند.
* آمريكائيها هر نوع شكنجه غير اخلاقي را مجاز مي دانستند
- آيا در آن هنگام شكنجه هم شديد؟
بله! وقتي به آنجا رسيديم مرا مورد آزار و اذيت قرار داده و كارهاي غيراخلاقي كردند كه نمونههايي از آن را براي شما ميگويم.
براي مثال موهاي سينه و جاهاي حساس بدنم را ميكندند و سپس آلت تناسليم را به دستگاههاي الكترونيكي وصل كردند. بعد از آن مرا از دستها به سمت بالا كشيدند و با اين كارشان ميخواستند اعضاي بدن مرا بكشند و در نتيجه اين كار آنها، دست راستم آسيب ديد و سپس هوشياري خود را از دست دادم.
پس از آن به اين نتيجه رسيدند كه اين كارها براي آزار و اذيت كافي نيست و به همين خاطر مرا به اتاقي منتقل كردند كه دماي آن به زير صفر درجه ميرسيد. در اين حالت روي من آب يخ ريختند به طوري كه به حالت انجماد كلي نزديك شده بودم.
- چند ساعت تحت اين شكنجهها بوديد؟
تحمل اين دردها بيش از سه ساعت به طول انجاميد كه باعث شد براي دومين بار هوشياري خود را از دست بدهم و به همين خاطر پزشكي بالاي سر من آمد. البته اين پزشك يك بار ديگر هنگامي كه براي نخستين بار هوشياري خود را از دست دادم به بالاي سرم آمد و بعد از بررسي اوضاعم به شكنجهگران گفت اين شخص تا دقايقي ديگر خواهد مرد، اما به لطف خدا من نمردم و خدا به من كمك كرد تا اين دردها و رنجها را تحمل كنم.
بعد از آن با تمام نيرو و با دستهايشان فشار سنگيني را بر روي سينهايم وارد آوردند به طوري كه نزديك بود قفسه سينهام بشكند. البته فشار سنگين آنها باعث شد كه من نتوانم نفس بكشم ولي باز مشيت خداوند اينگونه بود كه من زنده بمانم.
- اين شكنجهها در زندان ابوغريب بود؟
نه تازه پس از اين جنايتها بود كه مرا به جاي نامعلوم ديگري منتقل كردند. در ابتدا نميدانستم به كجا رفتهام، اما بعد از مدت كوتاهي كه صداي ناله و درد ديگران را شنيدم، فهميدم كه به زندان ابوغريب منتقل شدهام.
* ميترسيدند با آزادي من شكنجههايشان لو برود
- در طول اين مدت بازجويي هم شديد؟
بله در اين 17 روز چندين بار مورد بازرسي قرار گرفتم و در اين جلسات، نيروهاي موساد و شركتهاي امنيتي آمريكا كه با پنتاگون قرارداد داشتند هم حضور پيدا ميكردند. آنها در طول زمان بازرسي به اين نتيجه رسيدند كه دستگيري من اشتباه بوده اما حاضر نشدند به اشتباه خود اعتراف كنند. بعد از آن مرا به مكاني براي استراحت منتقل كردند.
آنها مي ترسيدند مرا آزاد كنند چون آثار شكنجهها بر روي بدنم كاملا آشكار بود و در صورتيكه مرا رها ميكردند به عنوان يك دليل آشكار بر عمليات جنايتكارانه آنها شناخته مي شدم.
* سگهاي آمريكائي با گاز گرفتن زندانيان، جايزه مي گرفتند
- اوضاع در زندان ابوغريب به چه نحو بود؟
ما را به قسمتي از زندان بردند كه در زمان رژيم سابق، محل اعدام افراد بوده و شامل 50 اتاق در اندازههاي 2/5 متر در 1/5 متري ميشد.
در اين اتاق تاريك، حدود 17 روز نگهداشته شدم. آن موقع ماه رمضان بود و تمامي اين اقدامات در حالي صورت ميگرفت كه من روزه بودم و بدون هيچگونه آب و غذا و معالجهاي در آن اتاق رهايم كردند.
يكي از شكنجههايي كه خيلي دردآور بود اين بود كه دست و پاي ما را در حالي كه لخت بوديم، ميبستند و جلوي سگها ميانداختند و هر بار كه سگها ما را گاز ميگرفتند به آنها جايزه داده ميشد.
- در ميان زندانيان، زنان عراقي هم بودند؟
زن ها هم بودند كه البته در سالني جدا از مردها نگهداري ميشدند. نحوه برخورد با زندانيان چه مرد و چه زن بسيار وحشتناك بود و اقدامات خلاف عفت نيز توسط سربازان امريكايي در آنجا نيز انجام ميشد.
* 3 ايراني در ميان زندانيان ابوغريب حضور داشتند
- در اين زندان نيروهاي نظامي از عراق هم حضور داشتند؟
نه. زندانبانان همگي امريكايي بودند و تنها چند نفر عرب براي ترجمه صحبتها آنجا حضور داشتند.
من براي 35 روز در محل جديد ماندم در حاليكه آنها نام مرا در ليست زندانبانان آمريكايي حاضر در آن زندان قرار ندادند. اين موضوع را زماني فهميدم كه زندانبانان نزد من آمده و نامم را مي پرسيدند و من به آنها جواب ميدادم. آنها ميگفتند كه نام تو در ليست قرار ندارد و زماني كه شماره مرا ميخواستند، به آنها گفتم كه هيچ شمارهاي ندارم.
يكي از زندانبان كه خانمي به نام «ليندي» بود و در تمامي مراحل شكنجه من حضور داشت، به من گفت: «تو يك زنداني ويژه هستي!». سه نفر ايراني نيز در بين زندانيان بودند كه گمان ميكنم در بغداد دستگيرشان كردند و دو نفر از آنها به سختي شكنجه شدند.
- اين ليندي همان خانمي است كه در بعضي عكسهاي ابوغريب حضور دارد؟
بله دو تا خانم در عكسها هستند كه يكي از آنها همين «ليندي انگلند»، دوستدختر يكي ديگر از سربازان آمريكايي حاضر در ابوغريب به نام «چارلز گرانر» بود كه گمان ميكنم بعدا با هم ازدواج كردند. اين دو نفر از قصيالقلبترين زندانبانان ابوغريب بودند.
پس از آن شخص ديگري به نام «جك» پيشم آمد و ادعا كرد كه از طرف جرج بوش آمده تا با من صحبت كند و از من بخواهد تا اطلاعاتي را در اختيارشان قرار دهم.
* نماينده جرج بوش براي ديدنم به ابوغريب آمده بود
- اين شخص چه سوالاتي از شما پرسيد؟
او گفت تو همان كسي هستي كه ما به خاطر او به عراق آمدهايم و به من گفت كه به همسر و فرزندانم قول داده تا با من به خوبي برخورد شود ولي من از حرفهاي او گيج شده بودم. سپس شروع به پرسيدن سوالاتي كرد كه من اصلا از آنها سر در نميآوردم. او از من راجع به سلاحهاي كشتار جمعي و محل اختفاي آنها ميپرسيد ولي من جوابي براي آنها نداشتم.
- پس از آن، نوع برخوردها با شما تغيير كرد؟
پس از اين صحبتها بود كه مرا از آن مكان تاريك به جاي ديگري منتقل كردند. البته به دليل شكنجهها و شدت سرمايي كه در اتاق بر من تحميل شد، قادر به حركت نبودم و آنها مرا حمل كردند. هنگامي كه از ساختمان بيرون آمدم وقتي كه چشمانم به نور آفتاب خورد، قدرت ديد خود را از دست دادم چون براي مدت زيادي در تاريكي مطلق نگه داشته شده بودم.
زندانبانان بعد از آنكه لباس زردي را به تنم كردند به اتاق ديگري منتقلم كردند. هنگامي كه مرا به اتاق بازرسي منتقل ميبردند، باقي زندانيها با صداي بلند به من ميگفتند: «سرت را بالا بگير، تو يك عراقي هستي» و همين باعث شد تا من نيروي خود را باز يابم و بتوانم در برابر سختيها مقاومت كنم.
- مجددا از شما بازجويي شد؟
بله. بعد از آنكه وارد اتاق بازجويي شديم مرا بر روي يك صندلي كوچك كه معمولا در مهدكودكها از آن استفاده ميشود نشانده و تحت يك بازجويي 16ساعته قرار دادند كه اين بازجويي قبل از ساعت 9 صبح شروع شد و تا بعد از اذان مغرب و عشا به صورت يكسره و بدون هيچگونه توقفي به طول انجاميد.
مداوم از من سوالات مختلف ميشد و من به آنها جواب ميدادم و آنها نيز بطور پيوسته مسائل جديدي را مطرح ميكردند و بر روي سر من داد و فرياد كرده و مرا مورد ضرب و شتم قرار مي دادند تا جايي كه ناگهان يكي از بازجوها با ضربه محكمي ميز روبروي من را شكست. آنها با اين كار ميخواستند روحيه مرا خرد كنند. بعد از اين گفتگوهاي طولاني براي آنها روشن شد كه من آن شخص مورد نظر آنها نيستم.
- چرا بعد از روشن شدن اين موضوع شما را آزاد نكردند؟
آنها به من گفتند كه ما نميتوانيم تو را آزاد كنيم چون تو هنوز به ما دروغ ميگويي، بايد تو را به گوانتانامو منتقل كنيم. يكي از آنها گفت تو شخص سوم عراق هستي كه من جواب دادم چگونه اين امر ممكن است كه نفر سوم بعد از صدام حسين باشم اما همچنان در منزل خودم زندگي ميكردم. چطور ممكن است من در اين مقام و رتبه باشم اما هيچ سرباز و محافظي نداشته باشم.
آنها به من گفتند اين حقه و فريبي است كه تو آن را به كار بردهاي و ما معتقديم تمامي برنامههاي كشتار جمعي عراق تحت سيطره تو قرار داشته است.
مجددا مجبور شدم تا برايشان به طور كامل توضيح دهم كه من هيچ ارتباطي به برنامه سلاحهاي كشتار جمعي عراق ندارم و در هيچ كدام از قصرهاي صدام زندگي نميكنم و هيچگاه ارتباطي چه از نزديك و از چه از دور با صدام نداشتهام و آنها مرتكب اشتباه شدهاند اما آنها همچنان بر گفته خود تاكيد ميكردند.
سپس يكي از بازجوها دستور داد تا برايم آب و غذا بياورند. اولين غذايي كه به من دادند گوشت خوك بود. البته من نميدانستم كه اين غذا با گوشت خوك درست شده و بعدا هنگامي كه از يكي از زندانيها در مورد اين غذا پرسيدم، به من گفت كه با گوشت خوك درست شده است. البته من نميدانستم و به طور غيرعمد گوشت خوك خوردم و خداوند قطعا اين موضوع را ميداند.
- در زندان ابوغريب امكاناتي هم در اختيارتان بود؟
به هيچ وجه. پس از اين بازجوييها مرا به جاي ديگري منتقل كردند ولي همچنان نامم در دفاتر زندان ابوغريب ثبت نشده بود و اين روند تا 35 روز ادامه داشت.
بعد از آن مرا از اين مكان كه هيچ نور خورشيدي به آن نميرسيد و هيچگونه لوازم گرم كنندهاي در آن فصل سرد نداشت، به چادرهايي كه خارج از آنجا بود منتقل كردند. آنجا مراكزي براي پذيرش زندانيان عراقي بود كه نام آنها را در دفاتر و رايانه وارد ميكردند. هنگامي كه من به اين مكان رفتم متصديان آنجا شگفت زده شده و از من پرسيدند كه هستم و كجا بودم. من هم جواب دادم و گفتم نميدانم كجا بودم و تنها چيزي كه ميدانم آنست كه در تاريخ 19/11/2003 دستگير شدهام. بعد از آن سوالهاي زيادي پرسيدند و در پايان به اين نتيجه رسيدند كه در مورد من هيچ چيز نميدانند.
- چرا نام شما را ثبت نميكردند؟
اين سوال را از آنها پرسيدم و خواستم دليل آنكه تاكنون نام مرا از ثبت در دفاتر زندانها مخفي كردهاند، بگويند. آنها به من گفتند كساني كه تو را دستگير كردند شركتهاي امنيتي خاصي هستند كه با ارتش آمريكا هيچ ارتباطي ندارند. سپس نام مرا در دفاترشان ثبت كرده و به من شماره دادند.
زماني كه من دستگير شدم به عراقيها شمارههاي 152هزار را ميدادند اما چون در ابتدايي كه مرا دستگير كردند به من شمارهاي ندادند، هنگامي كه خواستند نام مرا در دفاترشان ثبت كنند به من شماره 155هزار را دادند يعني در اين مدت زمان 3هزار عراقي ديگر دستگير شده بودند.
* بيش از 300 هزار عراقي، زنداني آمريكا
- منظورتان اينست كه تا كنون 155هزار زنداني عراقي در اختيار آمريكاييها قرار دارند؟
نه اين رقم مربوط به آن زمان است درحالي كه تا كنون اين عدد به بيش از 300هزار رسيده است. آنها احساس ميكردند كه وجود من برايشان خطرناك است. اما حدود هفت ماه اين وضعيت ادامه داشت. در پايان ماه پنجم سال بعد، گروهي از نيروهاي امنيتي آمريكا به ديدن من آمدند و يكي از آنها به من گفت كه رئيس نيروهاي اطلاعاتي آمريكا است.
* سكوت؛ شرط آزادي از ابوغريب
- يعني جرج تنت؟
او اينطور ادعا كرد وطي يك جلسه از ساعت 6 صبح تا 12 شب مرا بازجويي كردند. اين كار در تاريخ 22/5/2004 انجام شد. او به من گفت تو را آزاد ميكنيم به شرطي كه هيچ سخني در مورد اتفاقاتي كه در زندان روي داده با كسي نگويي. من اين درخواست را رد كردم و او ادعا كرد كه ميخواهد از اين اداره استعفا بدهد.
من از او خواستم كه حكومت آمريكا مسئوليت اين بيحرمتيها و آزار و اذيتها را بپذيرد و جرج بوش شخصا از من معذرخواهي كند. هرچند بعدها در رسانههاي آمريكايي اشارهاي به اين موضوع يعني بدرفتاري در زندان ابوغريب شد، اما تا همين الان نيز همان حوادث در شكنجهگاهها ادامه دارد.
او به من گفت از تو مي خواهم كه راحت باشي و آرامش خود را حفظ كني و فردا خبري به تو داده خواهد شد كه ممكن است تو را خوشحال كند و يا خوشحال كننده نباشد و منتظر باش تا ببيني چه اتفاقي رخ خواهد داد. فراي آن روز شماره مرا خواندند و مرا به زندان «بوكه» در امالقصر (جنوب عراق) منتقل كردند.
در ابوغريب به من گفته بودند تا دو هفته ديگر آزاد خواهم شد. به همين خاطر به ديگر زندانيهايي كه در آنجا حضور داشتند گفتم اگر طي اين مدت آزاد شوم به اين معناست كه آنها راست گفتهاند و اگر در اين مدت آزاد نشدم بدانيد كه به زندان گوانتانامو منتقلم كردهاند.
_ چند روز در زندان بوكه مانديد؟
دو روز پس از آنكه مرا به زندان بوكه بردند، خواستند تا شمارهام را به آنها بگويم ولي من شرايط جسمانيام بسيار بد بود و قلبم به خاطر شكنجهها به شدت درد ميكرد و به همين خاطر مرا به بيمارستان منتقل كردند در حالي كه حالم روز به روز بدتر ميشد. به هر حال بعد از چهارده روز دوباره مرا به زندان ابوغريب منتقل كردند و بعد از آن آزاد شده و به خانهام رفتم.
- هنگام آزاديتان هم در خصوص دستگيري توضيحي ندادند؟
نه هيچ توضيحي در كار نبود و فقط من را به منزلم منتقل كردند.
- در اين رابطه شكايتي نكرديد؟
البته در اين باره تعدادي از وكلا را براي اقامه دعوا خواستيم ولي چون به معناي واقعي نميشد از شخص جرج بوش و سربازان آمريكايي شكايت كرد از شركتها و سازمانهاي امنيتي يهودي كه با آنها همكاري ميكردند شكايت كرديم كه اين پرونده هنوز مفتوح است.
- با توجه به شكنجههايي كه شديد بايد از بيماريهاي زيادي هم رنج ببريد؟
بله. من الان از ناحيه كتف و قلب به شدت رنج ميبرم و زانوهايم را هم عمل كردم.
- نكته خاصي در پايان اين مصاحبه در نظر داريد؟
من سعي كردم تا با بيان اين خاطرات به مخاطبين بگويم كه آمريكايي ها زير چتر مبارزه با تروريست كرامت و انسانيت عراقيها را له كردند. آنها به بهانه كشف و نابودي سلاحهاي كشتار جمعي به عراق حمله كردند ولي اكنون تمام جهانيان ميدانند كه اين تنها بهانهاي بود تا بواسطه آن عراق را اشغال كنند و در اين راستا منافع خود را در منطقه به دست آورند.