*/?>

خوانش راهبردی «فردا» از گفت‌وگوی ویدئویی رئیس مجلس

قدرت، مذاکره، اقتصاد، خیابان؛ صورت‌بندی قالیباف از جنگی که تمام نشده

کد خبر: 1410568

معنای استراتژیک این نکته مهم‌تر از خود اعداد است. قالیباف در واقع می‌گوید زمان خنثی نیست؛ هر روزی که بدون جنگ گسترده سپری می‌شود، اگر نرخ بازسازی ایران از نرخ بازسازی طرف مقابل بالاتر باشد، موازنه دور بعدی را تغییر می‌دهد.

قدرت، مذاکره، اقتصاد، خیابان؛ صورت‌بندی قالیباف از جنگی که تمام نشده

فردا : سخنان تازه محمدباقر قالیباف را اگر صرفاً مجموعه‌ای از خبرها درباره توان موشکی، تنگه هرمز، تفاهم اسلام‌آباد، کالابرگ و اختلافات سیاسی بخوانیم، احتمالاً مهم‌ترین لایه آن را از دست داده‌ایم. رئیس مجلس در نخستین گفت‌وگوی ویدیویی خود با مردم، بیش از آنکه گزارشی از چند پرونده جداگانه ارائه کند، کوشید یک صورت‌بندی کلان از مرحله کنونی منازعه ایران و آمریکا به دست دهد؛ صورت‌بندی‌ای که بر یک گزاره مرکزی استوار است: «جنگ هنوز تمام نشده و ما همین الان نیز در جنگ هستیم.»

این گزاره البته به معنای استمرار دائمی تبادل آتش نیست. در منطق سخنان قالیباف، جنگ از وضعیت کلاسیک تقابل صرفاً نظامی خارج شده و در چهار میدان بازتوزیع شده است: قدرت نظامی، دیپلماسی، اقتصاد و جامعه.

از این منظر، آتش‌بس «پایان منازعه» نیست؛ تغییر فاز منازعه است. موشک ممکن است برای مدتی کمتر شلیک شود، اما رقابت بر سر بازدارندگی، کنترل جغرافیا، تحمیل قواعد، فرسایش اقتصادی، تبدیل دستاورد نظامی به امتیاز سیاسی و نهایتاً حفظ یا تخریب انسجام اجتماعی همچنان ادامه دارد.

این شاید مهم‌ترین چارچوب برای فهم سخنان قالیباف باشد: جنگ تمام نشده؛ فقط توزیع شده است.

منطق «زمان»؛ آتش‌بس برای چه کسی کار می‌کند؟

نخستین بخش مهم سخنان رئیس مجلس به مسئله‌ای می‌پردازد که در ادبیات استراتژیک می‌توان آن را «ارزش نظامی زمان» نامید. در یک منازعه فرسایشی، وقفه زمانی لزوماً به سود هر دو طرف به یک اندازه کار نمی‌کند. سؤال اصلی این است که کدام بازیگر می‌تواند وقفه میان دو دور درگیری را سریع‌تر به بازسازی ذخایر، اصلاح تاکتیک‌ها، ترمیم آسیب‌ها و ارتقای ظرفیت رزمی تبدیل کند. قالیباف دقیقاً از همین زاویه به وضعیت نیروهای مسلح نگاه می‌کند: «اگر بگویم در این ۱۵ ماه گذشته که تقریباً درگیر دو جنگ بودیم، به اندازه یک دهه پیشرفت و جهش در کار داشته‌ایم، با اطلاعاتی که من دارم، حرف گزافی نیست.» و علت را نیز صرفاً «روحیه» نمی‌داند؛ بر یک متغیر ساختاری انگشت می‌گذارد: بومی‌بودن فناوری و زنجیره بازتولید قدرت نظامی. او می‌گوید نیروهای مسلح «لحظات و ساعت‌ها را هم از دست نمی‌دهند» و نتیجه می‌گیرد که ایران در فاصله میان دوره‌های جنگ، سریع‌تر از دشمن توانسته ظرفیت نظامی خود را بازسازی کند.

معنای استراتژیک این نکته مهم‌تر از خود اعداد است. قالیباف در واقع می‌گوید زمان خنثی نیست؛ هر روزی که بدون جنگ گسترده سپری می‌شود، اگر نرخ بازسازی ایران از نرخ بازسازی طرف مقابل بالاتر باشد، موازنه دور بعدی را تغییر می‌دهد.

از همین روست که می‌گوید: «در هر دوره بعدی جنگ... هم در بُعد کیفی و کمی، هم در دقت و ضربات و هم در طرح‌ریزی، مسلط‌تر هستیم.»

بنابراین در روایت قالیباف، آتش‌بس الزاماً امتیازی به دشمن نیست؛ وقفه می‌تواند بخشی از فرایند انباشت مجدد قدرت باشد.

هرمز؛ جغرافیا وقتی به قدرت تبدیل می‌شود

اما اگر بازسازی نظامی «تولید قدرت» است، تنگه هرمز در سخنان قالیباف نمونه‌ای از اعمال قدرت است. اهمیت هرمز صرفاً در این نیست که چه تعداد کشتی از آن عبور می‌کنند. مسئله اساسی‌تر این است که چه کسی قادر است «قاعده عبور» را تعیین کند. قالیباف روایت واشنگتن درباره کنترل تنگه را رد می‌کند و با یک استدلال مبتنی بر حجم تردد می‌گوید: «تنگه هرمز حداقل در شبانه‌روز ۱۲۰ کشتی رفت‌وآمد می‌کرده است. حالا گیرم که در بعضی شب‌ها دو یا سه کشتی هم از آنجا عبور کنند؛ این در حقیقت حاکی از این است که ما بر همه تنگه هرمز مسلطیم.» فارغ از مناقشه روایی تهران و واشنگتن درباره میزان کنترل عملیاتی تنگه، آنچه برای فهم دستگاه فکری قالیباف اهمیت دارد، تعریف او از هرمز است: یک اهرم ژئوپلیتیک که نباید بدون دریافت مابه‌ازای سیاسی مستهلک شود.به همین علت با صراحت می‌گوید: «اهرم بسیار پرقدرت تنگه هرمز رها نشده و رها نخواهد شد.»

اینجا با یک منطق کلاسیک «قدرت اجبار» مواجهیم. قدرت یک اهرم الزاماً در استفاده حداکثری و دائمی از آن نیست؛ بخشی از ارزش آن در توانایی تنظیم شدت استفاده از آن است. اگر بازیگری بتواند دسترسی به یک شریان حیاتی را محدود، تنظیم یا مشروط کند، خودِ قابلیت اعمال محدودیت تبدیل به سرمایه چانه‌زنی می‌شود.

اما قالیباف یک مرحله جلوتر می‌رود. بلافاصله بعد از سخن گفتن از کنترل نظامی، از تفاهم با عمان سخن می‌گوید و تأکید می‌کند مدیریت تنگه باید توسط دو کشور ساحلی ایران و عمان انجام شود.

این هم‌نشینی «قدرت نظامی» و «قاعده حقوقی» بسیار معنادار است: هدف مطلوب، صرفاً اعمال قدرت بر جغرافیا نیست؛ تبدیل واقعیت قدرت به قاعده سیاسی است. قدرتی که نتواند قاعده بسازد، ناچار است برای حفظ وضعیت مطلوب دائماً هزینه نظامی بپردازد. اما هنگامی که واقعیت میدان به ترتیبات حقوقی و سیاسی تبدیل شود، بخشی از هزینه حفظ آن از دوش قدرت سخت برداشته می‌شود.

از بازدارندگی به «قدرت تنبیه»

در سخنان قالیباف، یک سطح بالاتر از بازدارندگی نیز دیده می‌شود.

او درباره احتمال تشدید محاصره دریایی می‌گوید: «در صورتی که آنها بخواهند محاصره را تشدید کنند، ما دیگر منتظر نمی‌مانیم... محاصره دریایی را که از بدترین انواع جنگ نظامی است، به‌صورت نظامی پاسخ خواهیم داد.» و سپس همان گزاره مشهور خود را تکرار می‌کند: «اگر دشمن اراده‌اش بر این باشد که ما از خلیج فارس نفتی صادر نکنیم، بدانید که هیچ‌کس از خلیج فارس نفت نخواهد صادر کرد.» در ادبیات بازدارندگی، تفاوت مهمی میان «توان دفاع از خود» و «توان تحمیل هزینه غیرقابل‌قبول به مهاجم» وجود دارد. قالیباف تلاش می‌کند نشان دهد راهبرد ایران صرفاً بر جلوگیری فیزیکی از اقدام آمریکا استوار نیست؛ بلکه بر اجتماعی‌کردن هزینه اقدام آمریکا در سطح منطقه‌ای و حتی اقتصاد جهانی بنا شده است. به عبارت دیگر، پیام این بخش آن است که واشنگتن نباید بتواند هزینه فشار بر صادرات انرژی ایران را «ایرانی» نگه دارد.اگر فشار بر ایران بتواند هزینه انرژی را به محیط پیرامونی و اقتصاد جهانی منتقل کند، محاسبه هزینه ـ فایده طرف مقابل تغییر می‌کند. در چنین الگویی، هرمز فقط یک آبراه نیست؛ مکانیسم توزیع هزینه منازعه است.

میدان برای دیپلماسی؛ دیپلماسی برای تثبیت میدان

شاید از منظر علوم سیاسی، مهم‌ترین بخش سخنان قالیباف نه هرمز، بلکه توضیح او درباره تفاهم اسلام‌آباد باشد.زیرا اینجا مسئله بنیادین‌تری مطرح می‌شود: قدرت نظامی دقیقاً برای چه تولید می‌شود؟ قالیباف می‌گوید متن اولیه طرف مقابل ۱۵ ماده داشته و در آن، ایران باید از ظرفیت‌های هسته‌ای و موشکی خود عقب می‌نشست و «مقاومت» نیز موضوعیت خود را از دست می‌داد؛ اما در متن بعدی، طرف مقابل از این مطالبات عقب‌نشینی کرده است.

سپس جمله‌ای می‌گوید که می‌توان آن را هسته نظری سخنرانی دانست: «ما با چارچوب مذاکراتی که تنظیم کردیم، آنها را وادار کردیم خواسته‌های به‌حق ما را که در میدان نظامی و در انسجام اجتماعی و خیابان به دست آورده بودیم، به یک سند سیاسی تبدیل کنند.» اینجا نسبت میدان و دیپلماسی دیگر یک دوگانه نیست؛ یک زنجیره تبدیل قدرت است. میدان باید قدرت چانه‌زنی تولید کند؛ قدرت چانه‌زنی باید امتیاز سیاسی ایجاد کند؛ امتیاز سیاسی باید در سند تثبیت شود و سند باید به تعهد قابل اجرا تبدیل شود.

به همین دلیل قالیباف بلافاصله می‌گوید: «همان‌قدر که این سند مهم است، اجرای آن هم مهم است.» این جمله در ظاهر ساده است، اما مسئله کلاسیک دیپلماسی میان دشمنان را نشانه می‌رود: مسئله تعهد معتبر.

در روابطی که اعتماد تقریباً وجود ندارد، امضای توافق به‌تنهایی رفتار آینده طرف مقابل را تضمین نمی‌کند. بنابراین بازیگری که پس از امضای توافق تمام اهرم‌های خود را واگذار کند، عملاً مکانیسم الزام طرف مقابل به اجرا را از دست داده است.

از همین منظر می‌توان اصرار همزمان قالیباف بر «تفاهم اسلام‌آباد» و «رها نکردن اهرم هرمز» را فهمید. این دو گزاره متناقض نیستند؛ در دستگاه فکری او، اهرم باقی‌مانده همان تضمین اجرای سند است.

جنگ اقتصادی؛ وقتی هدف از تحریم دیگر فقط اقتصاد نیست

مرحله بعدی سخنان قالیباف از جنس دیگری است.او می‌گوید: «ما اکنون با یک جنگ ترکیبی روبه‌رو هستیم که در آن، محاصره دریایی به معنای جنگ نظامی است، جنگ اقتصادی محور اصلی آنهاست و عملیات روانی پیچیده‌ای نیز به آن ضمیمه شده است.»

این تعریف مهم است، زیرا تحریم در اینجا دیگر صرفاً ابزاری برای کاهش درآمد یا رشد اقتصادی ایران تلقی نمی‌شود. در روایت قالیباف، اقتصاد واسطه انتقال منازعه خارجی به جامعه داخلی است.از همین روست که او هدف نهایی جنگ اقتصادی و شناختی را ایجاد «اغتشاش و آشوب» می‌داند و احتمال می‌دهد ترور یا حملات کوتاه نظامی نیز به‌عنوان کاتالیزور این فرایند مورد استفاده قرار گیرد.

در این چارچوب، جمله قالیباف درباره افزایش کالابرگ دیگر یک وعده رفاهی منفصل از بحث امنیت ملی نیست.

وقتی می‌گوید دولت و مجلس مصمم‌اند اعتبار کالابرگ دهک‌های تحت فشار را افزایش دهند و بعد درباره بنزین تأکید می‌کند «رضایت مردم اصل اول ماست»، عملاً «سیاست اجتماعی» را وارد منطق بازدارندگی می‌کند.

اگر هدف دشمن تبدیل فشار اقتصادی به نارضایتی سیاسی باشد، حفظ قدرت خرید فقط سیاست رفاهی نیست؛ بخشی از دفاع ملی است.

اینجاست که به شاید سیاسی‌ترین قسمت سخنان قالیباف می‌رسیم: «خیابان». او انسجام اجتماعی را نه یک فضیلت اخلاقی، بلکه یک متغیر قدرت معرفی می‌کند. قالیباف می‌گوید: «همین اصل، یعنی انسجام و در کنار هم بودن، باعث شد تا ما در جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه دشمن را شکست دهیم.»

و بلافاصله هشدار می‌دهد: «متأسفانه بر اثر دوگانه‌سازی‌های موهوم و اشتباه و برخی اظهارات جنجال‌برانگیز از اضلاع مختلف سیاسی کشور در این ایام، دشمن به اختلاف داخلی ما طمع انداخته و امیدواری در آنها ایجاد شده است.»

این بخش را نباید به توصیه متعارف سیاسی درباره «وحدت» تقلیل داد.در منطق جنگ ترکیبی، انسجام اجتماعی بخشی از ظرفیت بازدارندگی کشور است. همان‌طور که دشمن پیش از اقدام نظامی ظرفیت موشکی و پدافندی ایران را محاسبه می‌کند، ظرفیت تبدیل فشار اقتصادی به بحران اجتماعی را نیز محاسبه خواهد کرد.

اگر جامعه در برابر شوک خارجی از ظرفیت جذب بالایی برخوردار باشد، هزینه بی‌ثبات‌سازی افزایش پیدا می‌کند. اما هرچه شکاف‌های داخلی عمیق‌تر، اعتماد عمومی ضعیف‌تر و مرزبندی‌های سیاسی و اجتماعی رادیکال‌تر شوند، هزینه تبدیل فشار خارجی به بحران داخلی برای دشمن پایین‌تر می‌آید.

از این زاویه، هشدار قالیباف به سیاسیون معنای امنیتی پیدا می‌کند.

وقتی او می‌گوید سخنانی که «در بدنه جامعه شکاف ایجاد می‌کند» نباید بیان شود، در واقع از این منطق سخن می‌گوید که کشوری که در خارج مشغول تولید بازدارندگی است، نمی‌تواند در داخل مشغول تولید آسیب‌پذیری باشد.

دکترین چهار میدان

اگر سخنان قالیباف را از خبرهای روزانه جدا کنیم، در نهایت با نوعی «دکترین چهار میدان» مواجه می‌شویم.

در میدان نظامی، مأموریت بازتولید سریع‌تر قدرت نسبت به دشمن است.

در هرمز، مأموریت حفظ قدرت اجبار و جلوگیری از مستهلک‌شدن اهرم ژئوپلیتیک است.

در دیپلماسی، مأموریت تبدیل قدرت تولیدشده در میدان به دستاورد سیاسی و سپس تضمین اجرای آن است.

در اقتصاد و جامعه، مأموریت جلوگیری از تبدیل فشار خارجی به آسیب‌پذیری داخلی است.

این چهار میدان از یکدیگر مستقل نیستند؛ هر کدام بدون دیگری ناقص می‌ماند.

قدرت نظامی بدون ترجمه سیاسی می‌تواند به انباشت بی‌حاصل قدرت تبدیل شود. دیپلماسی بدون پشتوانه اجبار، در برابر بدعهدی آسیب‌پذیر است. فشار خارجی بدون شکاف داخلی الزاماً به بی‌ثباتی منتهی نمی‌شود؛ اما شکاف داخلی می‌تواند ضریب اثر فشار خارجی را چند برابر کند. و اقتصادی که نتواند حداقلی از تاب‌آوری اجتماعی ایجاد کند، می‌تواند دستاورد میدان را در زندگی روزمره مستهلک کند.

از همین رو شاید مهم‌ترین مفهوم در سخنان قالیباف نه «جنگ» بلکه «تبدیل قدرت» باشد.

تبدیل توان نظامی به بازدارندگی

تبدیل بازدارندگی به قدرت چانه‌زنی

تبدیل قدرت چانه‌زنی به سند سیاسی

تبدیل سند به تعهد اجرایی

و تبدیل انسجام اجتماعی به هزینه‌ای که دشمن برای ادامه منازعه ناچار به محاسبه آن باشد.

قالیباف در پایان می‌گوید:«ما در مقابل دشمن مقاومت می‌کنیم؛ مقاومت ملی و انقلابی و دشمن را عقب می‌زنیم تا نشان دهیم ایران هر روز از روز قبل قوی‌تر است.»

اما شاید بتوان مضمون تمام سخنان او را با صورت‌بندی دیگری نیز بیان کرد:مسئله مرحله جدید منازعه دیگر فقط این نیست که چه کسی قدرت بیشتری دارد؛ مسئله این است که چه کسی بهتر می‌تواند قدرت خود را میان میدان نظامی، جغرافیا، دیپلماسی، اقتصاد و جامعه به یک «راهبرد واحد» تبدیل کند.

و درست به همین دلیل است که جمله «جنگ هنوز تمام نشده» معنایی فراتر از احتمال شلیک دوباره موشک‌ها پیدا می‌کند. در منطق سخنان قالیباف، جنگ زمانی تمام می‌شود که اراده طرف مقابل برای تغییر موازنه شکسته شود؛ تا آن زمان، ممکن است شکل جنگ تغییر کند، اما خود منازعه همچنان ادامه دارد.

 

۰

دیدگاه تان را بنویسید