*/?>

پرسش‌های «فردا» از صادق کوشکی درباره لبنان، حزب‌الله و تفاهم اسلام‌آباد

با جنگ فرضی می‌شود شکست قطعی ساخت؟/ این «تفاهم مرده» چطور هنوز این‌همه قدرت دارد!؟/ گزاره‌های شما ابطال‌ناپذیرند

کد خبر: 1411066

مشکل بنیادی استدلال آقای کوشکی دقیقاً همین‌جاست: ایشان یک گزاره خلاف‌واقع را به‌جای واقعیت اثبات‌شده می‌نشاند: «اگر ایران ۱۹ فروردین اسرائیل را می‌زد، وضعیت امروز حزب‌الله به وجود نمی‌آمد.»

با جنگ فرضی می‌شود شکست قطعی ساخت؟/ این «تفاهم مرده» چطور هنوز این‌همه قدرت دارد!؟/ گزاره‌های شما ابطال‌ناپذیرند

فردا: صادق کوشکی در گفت‌وگو با رجانیوز، حکمی بسیار سنگین صادر کرده است: کسانی که در ۱۹ فروردین مانع ورود مستقیم ایران به جنگ شدند، «مسئول اصلی وضعیت امروز حزب‌الله» هستند و تفاهم اسلام‌آباد نیز «خطای بسیار بزرگی» بوده که خسارت آن دامن کل امت اسلامی را گرفته است.

وقتی چنین نسبت بزرگی داده می‌شود، دیگر با یک موضع سیاسی مواجه نیستیم؛ با یک ادعای علّی درباره تاریخ مواجهیم. و ادعای علّی را نمی‌توان با خشم، قطعیت کلام یا حتی اعتقاد به ضرورت حمایت از حزب‌الله اثبات کرد.

مشکل بنیادی استدلال آقای کوشکی دقیقاً همین‌جاست: ایشان یک گزاره خلاف‌واقع را به‌جای واقعیت اثبات‌شده می‌نشاند: «اگر ایران ۱۹ فروردین اسرائیل را می‌زد، وضعیت امروز حزب‌الله به وجود نمی‌آمد.»

از کجا معلوم؟

این «از کجا معلوم؟» دفاع از انفعال نیست؛ ابتدایی‌ترین پرسش روش‌شناختی در تحلیل سیاست خارجی است.

برای اثبات این گزاره باید نشان داد ورود مستقیم ایران، تابع هزینه ـ فایده اسرائیل را چنان تغییر می‌داد که تل‌آویو عملیات علیه حزب‌الله را متوقف می‌کرد؛ آمریکا وارد سطح بالاتری از منازعه نمی‌شد؛ دولت لبنان فشار سیاسی بر حزب‌الله را کنار می‌گذاشت؛ شکاف‌های داخلی لبنان کاهش می‌یافت و مهم‌تر از همه، جنگ ایران و اسرائیل در سطحی مطلوب برای ایران قابل مهار و قابل خاتمه باقی می‌ماند.

هیچ‌کدام از این حلقه‌های علّی در مصاحبه اثبات نشده‌اند. فقط یک گزاره وجود دارد: «اگر می‌زدیم، این اتفاقات نمی‌افتاد.»این تحلیل نیست؛ تاریخ‌نگاری بر مبنای یک جنگ رخ‌نداده است و به تعبیری ابطال‌ناپذیر است.

 تناقض جالب‌تر آنجاست که خود کوشکی وضعیت حزب‌الله را محصول یک «منگنه» توصیف می‌کند: فشار نظامی اسرائیل از بیرون، فشار سیاسی و اقتصادی دولت لبنان از درون و فرسایش اجتماعی حزب‌الله. این توصیف، ذاتاً یک مدل چندعلتی است؛ اما چند سطر بعد، همه این متغیرها کنار می‌روند و مسئولیت نهایی به یک تصمیم در تهران فروکاسته می‌شود.

 به زبان ساده‌تر: صورت مسئله کوشکی چندمتغیره است، اما جوابش تک‌متغیره. این همان تقلیل‌گرایی استراتژیک است.

 مسئله دوم، برداشت عجیبی از مفهوم «بازدارندگی» است. در ادبیات استراتژیک، Deterrence با War-fighting یکی نیست. بازدارندگی یعنی اثرگذاری بر محاسبات دشمن از طریق تهدید معتبر به تحمیل هزینه؛ نه الزام به مصرف قدرت در هر لحظه‌ای که دشمن برای شما تعیین می‌کند.

 اگر اسرائیل بتواند با ایجاد هر بحران در لبنان، تهران را ناگزیر به ورود مستقیم به جنگ کند، این دیگر صرفاً اعمال بازدارندگی از سوی ایران نیست؛ بخشی از کنترل نردبان تصاعد عملاً در اختیار اسرائیل قرار گرفته است.

قدرت استراتژیک فقط توان شلیک نیست؛ توان تصمیم‌گیری درباره زمان شلیک، سطح شلیک و حتی زمان شلیک‌نکردن است. اینجاست که یک پرسش جدی از آقای کوشکی داریم: فرض کنیم ۱۹ فروردین شلیک کردیم. بعد چه؟

 اسرائیل پاسخ داد؛ ایران چه می‌کرد؟ آمریکا وارد شد؛ مرحله بعد چه بود؟ اسرائیل حمله به لبنان را متوقف نکرد؛ دور بعدی شلیک چه زمانی بود؟ هدف نهایی عملیات چه تعریف می‌شد؟ نابودی توان تهاجمی اسرائیل؟ توقف حملات به حزب‌الله؟ تحمیل آتش‌بس؟ و مهم‌تر از همه: سازوکار خروج از جنگ چه بود؟

استراتژی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که جمله «باید می‌زدیم» تمام می‌شود. جنگ کنشی مستقل از سیاست نیست؛ ابزار تحقق غایت سیاسی است. بنابراین پیش از تجویز جنگ باید گفت «غایت سیاسی» چیست و چه میزان نیروی نظامی برای دستیابی به آن متناسب است. صرف برخورداری از قدرت تخریب، استراتژی تولید نمی‌کند.

 از این مهم‌تر، کوشکی مذاکره را با «اعتماد» خلط می‌کند. اینکه ایران با آمریکا به تفاهم برسد، لزوماً یعنی کسی «دل به قول ترامپ بسته»؟ در روابط بین‌الملل، اگر اعتماد وجود داشت اساساً بخش بزرگی از رژیم‌های حقوقی، تضمین‌ها، مکانیسم‌های راستی‌آزمایی و اهرم‌های بازدارنده موضوعیت نداشتند.

توافق میان دشمنان برای حذف بی‌اعتمادی نیست؛ برای مدیریت بی‌اعتمادی است و اگر توافق نقض شد، پرسش حرفه‌ای این است که چه سازوکاری برای افزایش هزینه نقض وجود دارد؛ نه اینکه اصل مذاکره را به «اعتماد ساده‌لوحانه» تقلیل دهیم.

 اما عجیب‌ترین بخش مصاحبه شاید آنجاست که تفاهم اسلام‌آباد هم‌زمان «ورقه‌ای بی‌اعتبار»، «از روز نخست اجرا نشده» و «تفاهمی مرده» معرفی می‌شود، اما در همان حال آن‌قدر قدرتمند فرض می‌شود که مسئول وضعیت امروز حزب‌الله، لبنان و حتی «کل امت اسلامی» است.

بالاخره کدام؟

یک توافق نمی‌تواند در تحلیل شما مرده باشد اما علیت آن زنده و مطلق بماند و در پایان، نسبت‌دادن «کارت هدیه» و «قلم به مزدی» به کسانی که تحلیل متفاوتی دارند، شاید برای جدل رسانه‌ای کار کند، اما در منطق دانشگاهی نام مشخصی دارد: مغالطه حمله به انگیزه. به جای ابطال استدلال، درباره انگیزه صاحب استدلال داوری می‌شود.

 پیش از صدور حکم تاریخی علیه دیگران، سه چیز لازم است: اثبات رابطه علّی، ارائه سناریوی خلاف‌واقع معتبر و معرفی بدیلی که نشان دهد با هزینه کمتر، نتیجه بهتری تولید می‌کرد.

 تا آن زمان، «اگر ۱۹ فروردین می‌زدیم...» یک فرض سیاسی است، نه یک حقیقت تاریخی.

 در سیاست خارجی، شجاعتِ تجویز جنگ زمانی آغاز می‌شود که تجویزکننده مسئولیتِ توضیحِ فردای جنگ را هم بپذیرد.

 

۰

دیدگاه تان را بنویسید