یادداشتی از ابوالقاسم رحمانی ؛
لاتخف و لاتحزن
روزهای عجیبی سپری میکنیم. شاهد جنونی از ایراندوستی ستیم.
روزهای عجیبی سپری میکنیم. شاهد جنونی از ایراندوستی ستیم. به هر سمتی که نگاه میکنیم. پنهان و عیان، چیزی جز وطندوستی نمیبینیم. از موظفهای وطندوست همیشه در صحنهی بحران، از نیروهای خدماتی و امدادی و انتظامی و امنیتی که اول از همه، به سرعت نور خودشان را پای صحنه میرسانند و با جان و دل، فقط کمک به هموطن میکنند تا عدد جانهای گرامی از چیزی که هست بالاتر نرود تا آن خوش غیرت پای لانچر و پدافند نشستهای که گل کاشته و چشم امیدهای دوخته شده به خود را ناامید نمیکند و دست و پا و سر و جان میدهد، اما غیرت و وطن نه همه در امتداد یک کاروان پیاده یا خودرویی هستیم در کف خیابانهای شهر.
همه آن مادری هستیم که دیشب حوالی نازی آباد تهران با یک دست فرزند خردسالش را به آغوش گرفته بود و با دست دیگر پرچم خوش رنگ و نقش جمهوری اسلامی ایران را تکان میداد. همه آن دختر کمتر حجاب گرفتهای هستیم که در حاشیه میدان انقلاب طوری پرچم میگرداند که انگار همین یک کار را در تمام زندگیاش داشته و بلد بوده و دیشب آخرین باری بود که این فرصت را داشت تا وطنداریاش را به رخ بکشد. همه آن مامور انتظامی و بسیجی ایستهای بازرسی هستیم که زیر شرشر باران کم سابقهی تهران کم بارش این سالها، ترک موقعیت نکرده بود و آب رنگ لباس نظامی مقدسش را تیرهتر کرده بود و برای امنیت هموطن با عذر ومعذرت نور داخل ماشینهای عبوری میانداخت. همه آن موتورسوارهای کاروانهای موتوری هستیم که سرسرهی خیابانهای آب خورده تهران هم بیخیال از حضور و حفظ میدانش نکرده بود. همه آن پاکبان و رانندهی اتوبوس و راهبر مترو و نصاب بنرهای سوگ و حماسهایم که این روزها هم همچنان در حاشیه، اما اصل کارشان را رها نکردهاند و پای کار ایران ایستادهاند.
راستش را که بخواهید، همپای موشکها و پهپادها و پدافند هر روز شگفتیسازتر از قبل و استراتژیها و هر اکت و اقدامی در میدان، کف خیابان هم بدجوری دل آدم را قرص میکند. من کم دیدم کسی دلش بلرزد یا بترسد، اگر اینطور هم بود، یک شب، یکی از میادین، یا دنبالهی یک از کاروانهای ماشینی و موتوری، همدیگر را ملاقات کنیم، حماسهی مردم را با هم تماشا کنیم و بینهایت قاب و اتفاقی که در هرلحظه بی هیچ آمادگی و چیدمانی جلو چشمت ردیف میشود را ثبت و ضبط کنیم، آن موقع بهتر میشود گفت؛ لاتخف و لاتحزن