مرشایمر: بی‌اعتمادی تهران به واشنگتن، یک ضرورت راهبردی است

جان مرشایمر، صاحب نظریه «رئالیسم تهاجمی» در حوزه روابط بین‌الملل معتقد است که ایران یکی از مصادیق کلاسیک نظریه اوست؛ او بر اساس این نظریه توضیح می‌دهد که ایران به وضوح به آنارشیک بودن فضای بین‌الملل پی برده و به هیچ وجه به واشنگتن اعتماد ندارد و این بی‌اعتمادی را در قالب یک ضرورت راهبردی، درونی ساخته است؛ نتیجه‌ای که او از این وضع می‌گیرد آن است که ایران در مسیر حداکثرساختن توانمندی‌های خود در تمامی بخش‌های مرتبط با امنیت ملی حرکت خواهد کرد و دکترین بازدارندگی جدید و هوشمندتری را تعریف خواهد کرد.

کد خبر : 1396316

 جان مرشایمر، استاد دانشگاه شیکاگو، ذیل نظریه «رئالیسم تهاجمی» خود توضیح می‌دهد که بی‌اعتمادی مقامات ایرانی به آمریکا، کاملاً منطقی و حتی به عنوان یک ضرورت راهبردی، قابل درک است. او تأکید می‌کند که ترامپ در یک دام گرفتار شده و نه می‌تواند از نردبان تشدید بالا برود و نه قادر است به شکل آبرومندانه از این بحران خارج شود.

گروه تحلیل بین‌الملل فارس: جان مرشایمر، صاحب نظریه «رئالیسم تهاجمی» در حوزه روابط بین‌الملل معتقد است که ایران یکی از مصادیق کلاسیک نظریه اوست؛ او بر اساس این نظریه توضیح می‌دهد که ایران به وضوح به آنارشیک بودن فضای بین‌الملل پی برده و به هیچ وجه به واشنگتن اعتماد ندارد و این بی‌اعتمادی را در قالب یک ضرورت راهبردی، درونی ساخته است؛ نتیجه‌ای که او از این وضع می‌گیرد آن است که ایران در مسیر حداکثرساختن توانمندی‌های خود در تمامی بخش‌های مرتبط با امنیت ملی حرکت خواهد کرد و دکترین بازدارندگی جدید و هوشمندتری را تعریف خواهد کرد.

ادامه بن‌بست در تنگه هرمز، ابتکارعمل را در دست ایران تثبیت می‌کند

مرشایمر، معتقد است که برتری راهبردی ایران در این مرحله از بحران، پیش از هر چیز از موقعیت ژئوپلیتیکی و توان آن برای کنترل یا مختل کردن تنگه هرمز ناشی می‌شود. او استدلال می‌کند که همین اهرم، موازنه را به زیان آمریکا تغییر داده، چون هرچه درگیری بیشتر ادامه پیدا کند و صادرات نفت و گاز از خلیج فارس و حتی در صورت گسترش بحران از دریای سرخ کاهش یابد، فشار اقتصادی جهانی تشدید می‌شود و هزینه سیاسی و اقتصادی آن بیش از همه متوجه واشنگتن و متحدانش خواهد شد. 

به تعبیر او، ایران در چنین شرایطی صرفاً در موضع دفاعی نیست، بلکه با در اختیار داشتن امکان بستن یا محدود کردن این شریان حیاتی، عملاً توانسته به بازیگری تبدیل شود که قواعد بحران را تعیین می‌کند و طرف مقابل را وادار می‌سازد به‌جای دیکته کردن شرایط، به فکر مهار خسارت و جست‌وجوی توافق بیفتد. مرشایمر نتیجه می‌گیرد که ایران نه فقط در بخش نظامی به برتری رسیده، بلکه توانسته میدان جنگ را به اقتصاد جهانی پیوند بزند و اهرم فشار راهبردی دیگری را نیز از آن خود کند.

بالا رفتن از نردبان تشدید از این پس به زیان آمریکا خواهد بود

از نگاه این نظریه پرداز روابط بین‌الملل، ایده «بالا رفتن از نردبان تشدید» برای آمریکا در این بحران نه‌تنها یک گزینه مؤثر نیست، بلکه به‌طور ساختاری به بن‌بست می‌رسد؛ زیرا هر سطح بالاتر از درگیری، به‌جای افزایش اهرم فشار واشنگتن، عملاً به تقویت موقعیت ایران منجر می‌شود. او استدلال می‌کند که در صورت تشدید جنگ، ایران می‌تواند دامنه اختلال در جریان انرژی را گسترش دهد و با کاهش بیشتر عرضه نفت و گاز از خلیج فارس و سرایت بحران به دریای سرخ، هزینه‌های اقتصادی را به‌صورت تصاعدی بالا ببرد؛ هزینه‌هایی که بیش از همه اقتصاد جهانی و در نتیجه خود آمریکا را تحت فشار قرار می‌دهد. 

در چنین شرایطی، جنگ طولانی‌تر نه به فرسایش ایران، بلکه به افزایش قدرت چانه‌زنی آن می‌انجامد، چون زمان به نفع کشوری کار می‌کند که می‌تواند یک گلوگاه حیاتی جهانی را تهدید کند. بنابراین، مرشایمر نتیجه می‌گیرد که تشدید تنش آمریکا را در مسیری قرار می‌دهد که هم از نظر راهبردی بازنده است و هم از نظر اقتصادی مجبور به عقب‌نشینی یا پذیرش توافقی نامطلوب خواهد شد.

ترامپ در میان دو دندانه فشار، گرفتار شده است

از نگاه مرشایمر، خطای محاسباتی اولیه ترامپ در رسیدن به یک پیروزی سریع و کم‌هزینه، اکنون او را بین دو دندانه فشار قرار داده است. از یک‌سو، اسرائیل و شبکه حامیان آن در داخل آمریکا ترامپ را به سمت ادامه مسیر تقابل و تشدید درگیری سوق می‌دهد، زیرا این بازیگران اساساً به دنبال تجزیه ایران هستند و هرگونه مصالحه را نامطلوب می‌دانند؛ از سوی دیگر، واقعیت‌های میدانی و اقتصادی برخلاف برآورد اولیه، ترامپ را به سمت مهار بحران و رسیدن به توافق سوق می‌دهدند.

به بیان دیگر، همان تصمیم اولیه که بر پایه ارزیابی نادرست از رفتار ایران و خوش‌بینی به یک جنگ کوتاه اتخاذ شد، اکنون فضای مانور رئیس‌جمهور آمریکا را به‌شدت محدود کرده و او را میان دو نیروی متضاد گرفتار کرده است: فشار سیاسی-ایدئولوژیک برای ادامه جنگ و فشار ساختاری-اقتصادی برای پایان دادن سریع به آن.

بی‌اعتمادی مقامات ایرانی به آمریکا، به عنوان یک ضرورت راهبردی قابل درک است

این استاد دانشگاه شیکاگو، بی‌اعتمادی ایران به آمریکا را کاملاً منطقی توصیف می‌کند؛ چه آنکه رفتار واشنگتن در این بحران و در گذشته همواره نشان داده که آمریکا هرگز به تعهدات خود پایبند نیست. مرشایمر این وضعیت را به رفتار متناقض ترامپ پیوند می‌زند؛ او تأکید می‌کند که ترامپ نسبت به نظر کارشناسان بی‌اعتناست، میان تمایل به توافق و اقدامات تنش‌زا در نوسان است و تصمیم‌هایش از منطق دیپلماتیک منسجم پیروی نمی‌کنند. 

اما در آن سوی ماجرا، رفتار ایران از نگاه مرشایمر کاملاً منسجم و بر اساس محاسبات راهبردی تحلیل می‌شود؛ او معتقد است که عدم اعتماد ایران به آمریکا نه یک انتخاب بلکه به عنوان یک ضرورت راهبردی در میان مقامات ایرانی، پذیرفته شده است.

ایران، در مسیر تعریف یک بازدارندگی جدید و هوشمندانه‌تر گام برمی‌دارد

مرشایمر معتقد است که یکی از نتایج کلیدی این جنگ برای ایران، فرای عدم تحقق اهداف آمریکا و اسرائیل، این است که در مواردی نتیجه معکوس حاصل شده است. به این معنا که منطق راهبردی ایران، این دولت-ملت را وادار ساخته تا از این تجربه درس معکوس بگیرد. 

او این درس را چنین توضیح می‌دهد: «به‌جای عقب‌نشینی و تثبیت جایگاه و دستاوردهای خود، رویکردی تهاجمی در پیش گرفته و به سمت تقویت ابزارهای بازدارندگی خود حرکت کند.» مرشایمر تأکید می‌کند که این جنگ انگیزه ایران برای گسترش زرادخانه موشکی، افزایش تعداد و پراکندگی لانچرها به‌ویژه در قالب ساختارهایی مانند «شهرهای موشکی» را تقویت می‌کند.

او معتقد است که از منظر تهران، تجربه این درگیری نشان داده که نداشتن چنین ابزارهایی، آسیب‌پذیری را افزایش می‌دهد. بنابراین، از این منظر جنگ نه تنها به تضعیف ایران منجر نشد، بلکه آن را به سمت یک دکترین بازدارندگی هوشمندانه‌تر و پیشرفته‌تر سوق داد.

 

لینک کوتاه :

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: