یادداشت فردا در مورد سرنوشت منازعه تهران و واشنگتن ؛
پاسخی به این پرسش : پایان نبرد یا تمهید طوفان؟
اگر جنگی رخ دهد، پیروزی با طرفی است که بتواند جنگ را از سطح محدود خارج کند و هزینه را به سطحی برساند که ادامه آن برای طرف مقابل غیرقابل تحمل شود.
مصطفی صادقی : پرسش ایام اخیر این است: آیا جنگی دیگر در راه است؟ و اگر باشد، منطق برنده و بازنده در آن چیست؟
نقطه عزیمت تحلیل، وضعیت فعلی است: آتشبسی که یکطرفه تمدید شده در کنار محاصرهای که همچنان برقرار است. این ترکیب، در ادبیات راهبردی نه نشانه صلح بلکه نشانه «تعلیق منازعه» است؛ وضعیتی که در آن یکی از طرفها به هدف خود در میدان نرسیده و میکوشد با ترکیب فشار نظامی محدود، عملیات روانی و مذاکره، آن هدف را از مسیر دیگری تأمین کند.
از این منظر، رفتار آمریکا سه لایه دارد:اول، حفظ گزینه نظامی از طریق تهدید به حملات محدود (زیرساخت، ترور، عملیات ویژه).دوم، تداوم فشار اقتصادی و دریایی برای فرسایش طرف مقابل.سوم، فعال نگه داشتن کانال مذاکره برای تبدیل دستاوردهای ناقص به امتیاز سیاسی.
اما مسئله اصلی اینجاست: آیا این سه لایه در کنار هم به یک راهبرد منسجم تبدیل میشوند یا خود نشانه بحران در تصمیمگیریاند؟
واقعیت میدانی نشان میدهد که مشکل آمریکا دقیقاً در همین نقطه جای گرفته است. هر یک از گزینههای نظامی مطرح از حمله به زیرساختها تا عملیات دریایی در صورت اجرا، بلافاصله با یک پاسخ متقارن یا نامتقارن از سوی ایران مواجه میشود که دامنه درگیری را از «محدود» به «گسترده» ارتقا میدهد. این همان چیزی است که در نظریههای بازدارندگی به آن «قفل تصاعد» گفته میشود؛ یعنی نقطهای که خروج از درگیری بدون هزینه سنگین ممکن نیست.
در مقابل، طراحی پاسخ ایران بر پایه یک منطق مشخص است: تبدیل هر اقدام محدود به یک بحران گسترده در سطح منطقه و اقتصاد جهانی. از هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی تا بستن گلوگاههای حیاتی مانند هرمز و بابالمندب، همه نشان میدهد که پاسخها صرفاً دفاعی نیستند، بلکه با هدف «تغییر مقیاس جنگ» طراحی شدهاند.
در چنین شرایطی، پاسخ به پرسش اول روشنتر میشود:جنگ، بهمعنای یک درگیری محدود و کنترلشده، بعید است؛اما جنگ، بهمعنای یک درگیری گسترده و منطقهای، اگر آغاز شود، تقریباً غیرقابل مهار خواهد بود و این دقیقاً همان جایی است که محاسبه هزینه-فایده تعیینکننده میشود.
در سناریوی جنگ تمامعیار، چهار واقعیت غیرقابل انکار وجود دارد: نخست، جنگ به سرعت از مرزهای ایران عبور میکند و کل منطقه را درگیر میسازد.دوم، پاسخ ایران صرفاً به خاک خود محدود نمیماند و شبکهای از اهداف منطقهای را فعال میکند.سوم، بازار انرژی جهانی با شوکی مواجه میشود که پیامدهای آن فراتر از منطقه خواهد بود.چهارم، آمریکا با بحرانی مواجه میشود که نه ابزار نظامی آن برای پایان سریع کافی است و نه اجماع بینالمللی برای ادامه آن تضمینشده.
در این چارچوب، «پیروزی» دیگر به معنای تصرف سرزمین یا نابودی کامل طرف مقابل نیست، بلکه به معنای «تحمیل هزینه و جلوگیری از تحقق اهداف دشمن» است. اگر معیار این باشد، معادله متفاوت میشود.
آمریکا بهدنبال تحقق اهدافی محدود اما سریع است؛ تغییر رفتار، مهار توان یا گرفتن امتیاز. ایران اما در موقعیتی قرار دارد که هدفش نه کسب دستاورد فوری، بلکه جلوگیری از تحمیل اراده طرف مقابل است.
این تفاوت، نتیجه را تعیین میکند.در جنگهایی با این مختصات، طرفی که نیازمند «نتیجه سریع» است، آسیبپذیرتر از طرفی است که برای «دوام در بحران» طراحی شده است. بنابراین پاسخ نهایی به پرسش دوم،چه کسی برنده است در همینجا نهفته است:
اگر جنگی رخ دهد، پیروزی با طرفی است که بتواند جنگ را از سطح محدود خارج کند و هزینه را به سطحی برساند که ادامه آن برای طرف مقابل غیرقابل تحمل شود.
و بر اساس آرایش فعلی، طراحی پاسخ و شبکه اهداف، ایران دقیقاً در همین نقطه ایستاده است.از این رو، آنچه امروز میبینیم،تمدید آتشبس در کنار حفظ فشار بیش از آنکه مقدمه جنگ باشد، نشانه یک واقعیت دیگر است:تلاش برای خروج از بنبستی که ورود به آن سادهتر از خروج از آن بوده است.