یادداشت تحلیلی فردا درباره پاسخ تهران و بنبست هژمونیک ترامپ
و حالا آیا جنگ؟
آیا منطقه در آستانه یک جنگ تازه قرار دارد یا وارد ماراتن جدیدی از پیامهای پنهان و میانجیگریها شده است؟
مصطفی صادقی : در این چند ساعتی که گذشته، هم پاسخ تهران به کاخ سفید رسیده و هم ترامپ با لحنی آمیخته به خشم و اضطراب اعلام کرده که این پاسخ «غیرقابل قبول» است. حالا خاورمیانه دوباره در برابر پرسش بزرگ ایستاده است: آیا منطقه در آستانه یک جنگ تازه قرار دارد یا وارد ماراتن جدیدی از پیامهای پنهان، میانجیگریها، تهدیدهای متقابل و چانهزنیهای هژمونیک شده است؟
آنچه ایران به واشنگتن فرستاده، صرفاً یک پاسخ دیپلماتیک نیست؛ نوعی جابهجایی در «هندسه قدرت» و بازتعریف میدان منازعه است. تهران، برخلاف انتظار واشنگتن، نه از موضع انفعال سخن گفت و نه با ادبیات استرحام. ایران، مسئله را از «پروندهی هستهای» به «معادلهی نظم منطقهای» منتقل کرد؛ از هرمز تا رفع کامل تحریمها، از آزادی صادرات نفت تا پایان واقعی جنگ و مهار تنش در لبنان. این یعنی تهران، دیگر حاضر نیست صرفاً درباره محدودشدن خود مذاکره کند؛ بلکه میخواهد درباره تحدید «اراده مداخلهگر آمریکایی» گفتوگو شود.
ترامپ پاسخ را رد کرد، اما مسئله دقیقاً همینجاست: ردکردن پاسخ ایران، لزوماً به معنای در اختیار داشتن بدیل راهبردی نیست. واشنگتن اکنون در وضعیتی گرفتار شده که نظریهپردازان روابط بینالملل از آن بهعنوان «بنبست هژمونیک» یاد میکنند؛ لحظهای که قدرت مسلط، هنوز سازوکارهای قهر را در اختیار دارد، اما دیگر یقین ندارد اعمال آن قهر، بتواند نظم مطلوبش را بازتولید کند.
جنگ اخیر، بسیاری از مفروضات آمریکایی و اسرائیلی را دچار فروپاشی معرفتی کرد. آنان تصور میکردند ایران، زیر فشار همزمان حمله نظامی، محاصره اقتصادی و جنگ ادراکی، وارد فاز فروپاشی اجتماعی خواهد شد؛ همان رؤیای قدیمی «شوک و آشوب». اما نتیجه، معکوس بود. ایران نهتنها از هم نپاشید، بلکه توانست سطح منازعه را از میدان صرفاً نظامی، به سطح «اختلال در نظم جریان» منتقل کند.
اینجاست که هرمز، از یک آبراه، به یک مفهوم فلسفی ـ ژئوپلیتیکی بدل میشود. قدرت را نباید فقط در زور فاحش دید؛ قدرت یک مرکب و شبکه نامرئیای است که میتواند جریانها را متوقف کند، ریتم زندگی را مختل سازد و اضطراب را به شریانهای اقتصاد و امنیتِ جهانی تزریق کند. ایران، دقیقاً همین کار را کرد. نتانیاهو حالا اعتراف میکند که تصور نمیکردند مسئله هرمز تا این اندازه واقعی و خطرناک شود. این اعتراف، صرفاً یک خطای اطلاعاتی نیست؛ اعتراف به شکست یک «دستگاه ادراک استعماری» است.
حتی رابرت کاگان، از مهمترین تئوریسینهای نومحافظهکاری آمریکایی، حالا ناچار شده بنویسد که «هیچ بازگشتی به وضعیت پیشین وجود ندارد». این جمله، در واقع اعلام مرگ یک توهم است؛ توهم اینکه ایران را میتوان با ترکیبی از تحریم، تهدید و عملیات محدود، دوباره به جایگاه یک بازیگر مهارپذیر بازگرداند.
اما درست همینجا، نقطه خطر نیز آغاز میشود. در تاریخ سیاست، بسیاری از جنگها نه از موضع اقتدار، بلکه از دل «اضطراب هژمون» آغاز شدهاند؛ زمانی که قدرت مسلط درمییابد ابزارهای کلاسیک انقیاد دیگر کارایی سابق را ندارند، اما هنوز شهامت پذیرش واقعیت نوظهور را نیز پیدا نکرده است. امروز، واشنگتن و تلآویو دقیقاً در چنین نقطهای ایستادهاند.
ترامپ، بیش از هر چیز، اسیر زمان سیاسی است؛ انتخابات، بحران انرژی، افکار عمومی، فشار اقتصادی و حتی سفر چین، همگی او را به سمت نوعی توافق هل میدهند. اما از سوی دیگر، اسرائیل هنوز جنگ را «تمامشده» نمیبیند، زیرا به هیچیک از اهداف بنیادین خود نرسیده است؛ نه توان موشکیِ ایران از میان رفته، نه ظرفیت هستهای آن منهدم شده و نه نظم داخلی ایران دچار گسست شده است.
از همینرو، منطقه اکنون در وضعیت تعلیق ایستاده؛ وضعیتی که در آن، هم مذاکره واقعی است و هم خطر جنگ. ایران، برخلاف تصویرسازیهای غربی، نه از جنگ هراس دارد و نه برای توافق شتابزده عمل میکند. تهران دریافته که امروز، کارتهایش فقط موشک و میدان نیست؛ از هرمز تا انرژی، از عمق منطقهای تا فرسایش تدریجی نظم آمریکامحور، همه به بخشی از معادله قدرت تبدیل شدهاند.
شاید به همین دلیل است که سکوت این روزها، بیش از آنکه شبیه آرامش پس از بحران باشد، شبیه مکثی متافیزیکی در آستانه یک تصمیم تاریخی است؛ تصمیمی که میتواند یا منطقه را وارد فصلِ تازهای از بازتعریف قدرت کند، یا دوباره آتش را به خلیج فارس بازگرداند.