یادداشت تحلیلی فردا ؛

شکست ترامپ از تیم ملی ایران

. پروژه ترامپ، پروژه تبدیل ایران به «سوژه مضطر» بود؛ سوژه‌ای که نه از موضع اراده، بلکه از موضع اضطرار امضا می‌کند.

کد خبر : 1402320

مصطفی صادقی : شکست ترامپ را نباید در سطح یک عقب‌نشینی تاکتیکی یا یک تفاهم موقت فروکاست. این شکست، شکست یک «صورت‌بندی قدرت» بود؛ شکست در جایی که امپراتوری می‌خواست ایران را از مقام یک دولت-ملت صاحب اراده به ابژه‌ای برای انضباط، محاصره و بازتربیت سیاسی تقلیل دهد، اما با مقاومتی روبه‌رو شد که نه صرفاً نظامی بود، نه صرفاً دیپلماتیک و نه صرفاً اجتماعی. ترامپ از «تیم ملی ایران» شکست خورد؛ از ترکیب تاریخی دیپلماسی، میدان و خیابان. این تیم یک صورت‌بندی هژمونیک از قدرت ملی بود: دیپلماسی به‌مثابه عقلانیت حکمرانی، میدان به‌مثابه بدن سخت حاکمیت، و خیابان به‌مثابه اراده اجتماعی ملت.

ترامپ می‌خواست این سه ضلع را از هم جدا کند. می‌خواست دیپلماسی را در برابر میدان بنشاند، میدان را در برابر خیابان قرار دهد و خیابان را به رخنه‌گاه فروپاشی تبدیل کند. در منطق او، اگر میدان خسته شود، دیپلماسی تسلیم می‌شود؛ اگر دیپلماسی متهم شود، میدان تنها می‌ماند؛ اگر خیابان از کلیت حاکمیت فاصله بگیرد، جنگ بیرونی به گسست درونی ترجمه می‌شود. اما محاسبه او در همین نقطه شکست خورد. سه‌گانه ایرانی از هم نپاشید. دیپلماسی متن را رها نکرد، میدان هزینه تجاوز را بالا برد و خیابان، به جای آن‌که به صحنه اضطراب و آشوب بدل شود، در مقام پشتوانه اجتماعی بقا و انسجام ظاهر شد.

ترامپ جنگ را با دال مرکزی «تسلیم» آغاز کرد. او می‌خواست معنای سیاست را از دل تهدید استخراج کند و ایران را در وضعیتی قرار دهد که فقط دو انتخاب داشته باشد: عقب‌نشینی یا فروپاشی. در این دستگاه معنایی، بمب ابزار گفت‌وگو بود، محاصره زبان مذاکره، تحریم دستور زبان اقتصاد و عملیات روانی تکنیک سوژه‌سازی. پروژه ترامپ، پروژه تبدیل ایران به «سوژه مضطر» بود؛ سوژه‌ای که نه از موضع اراده، بلکه از موضع اضطرار امضا می‌کند.

اما ایران از این جایگاه سر باز زد. این همان لحظه امر سیاسی است؛ لحظه‌ای که یک ملت اجازه نمی‌دهد دیگریِ متخاصم، او را نام‌گذاری کند. آمریکا می‌خواست ایران را «بحران» بنامد، اما ایران خود را «قدرت» نشان داد. می‌خواست ایران را «پرونده» کند، اما ایران در مقام «طرف متن» باقی ماند. می‌خواست ایران را به موضوع مدیریت امنیتی خود تبدیل کند، اما ایران نشان داد هنوز توان شرط‌گذاری، توان مقاومت و توان معناپردازی دارد.

در این معنا، شکست ترامپ فقط شکست در میدان جنگ نبود؛ شکست در جنگ معنا بود. هر قدرتی برای پیروزی، باید بتواند شکست خود را پنهان و پیروزی خود را نام‌گذاری کند. ترامپ تلاش کرد همین کار را انجام دهد. می‌خواست محاصره را فشار مشروع بخواند، حمله را پیام صلح، تهدید را پیش‌درآمد توافق و عقب‌نشینی را کامیابی. اما نسبت میان هدف و نتیجه، این رژیم معنا را فرو ریخت.

او با رؤیای سرنگونی آمد و به باز شدن تنگه هرمز رضایت داد. با زبان تسلیم بی‌قید و شرط وارد شد و به تفاهم موقت تن داد. از نابودی برنامه هسته‌ای سخن گفت و در پایان، اورانیوم و تأسیسات در خاک ایران باقی ماند. می‌خواست نقش منطقه‌ای ایران را از متن قدرت حذف کند، اما لبنان به یکی از نقاط اصلی تفاهم بدل شد. محاصره دریایی را ابزار تحمیل می‌دانست، اما همان محاصره باید به‌عنوان تعهد فوری برداشته شود.

این فاصله میان خواست و حاصل، همان نام دیگر شکست است.

ترامپ از «تغییر رژیم» به «تفاهم موقت» رسید، از «تسلیم» به «بازگشایی هرمز»، از «فشار حداکثری» به «تعهدات مرحله‌ای»، از «جنگ برای تغییر محاسبه ایران» به «مذاکرات ۶۰ روزه». این قبض افق، نشانه زوال اراده امپراتوری است. قدرتی که نمی‌تواند خواست نخستین خود را محقق کند، مجبور می‌شود امر کوچک را به‌عنوان پیروزی بزرگ جا بزند.

اینجا همان جایی است که ترامپ به بازنده تبدیل می‌شود؛ نه چون آمریکا از قدرت تهی شده، بلکه چون قدرت آمریکا نتوانست اراده ایران را به زبان خود ترجمه کند. هژمونی وقتی شکست می‌خورد که دیگر نتواند امر جزئی خود را امر کلی جهان معرفی کند. ترامپ می‌خواست بگوید آنچه او می‌خواهد، همان صلح است؛ آنچه او تحمیل می‌کند، همان نظم است؛ آنچه او می‌نویسد، همان آینده است. اما ایران این معادله را نپذیرفت.

معنای «تیم ملی ایران» دقیقاً در همین نقطه روشن می‌شود. دیپلماسی، میدان و خیابان در این بحران، سه نیروی پراکنده نبودند؛ سه سطح از یک عقلانیت ملی بودند. دیپلماسی، زبان حقوقی و سیاسی قدرت ایران شد. میدان، بدن بازدارنده این قدرت بود. خیابان، افق اجتماعی و مشروعیت‌بخش این ایستادگی بود. اگر یکی از این سه فرو می‌ریخت، کل معماری قدرت ایران آسیب می‌دید. اما ترامپ با وضعیتی روبه‌رو شد که در آن، متن بی‌پشتوانه نبود، میدان بی‌زبان نبود و خیابان بی‌ریشه نبود.

این همان چیزی است که در لحظه‌های بحران، یک دولت-ملت را از یک ساختار شکننده جدا می‌کند. ساختار شکننده، زیر فشار بیرونی اجزایش علیه هم فعال می‌شوند. دولت-ملتِ صاحب اراده، فشار بیرونی را به انسجام درونی تبدیل می‌کند. ایران در این مقطع، از منطق دوم پیروی کرد. میدان، دیپلماسی و خیابان، به جای آن‌که در نسبت آنتاگونیستی قرار گیرند، در نسبت تکمیلی ظاهر شدند.

دیپلماسی در اینجا نه سازش بود و نه انفعال؛ صورت عقلانیِ استمرار میدان بود. میدان نیز نه نفی سیاست بود و نه ماجراجویی؛ پشتوانه سختِ متن بود. خیابان نیز نه تماشاچی منفعل بود و نه ابزار هیجان؛ بدن اجتماعیِ معنا بود. این سه‌گانه، همان تیم ملی ایران بود؛ تیمی که ترامپ انتظار داشت فروبپاشد، اما در لحظه بحران، بدل به نظم ملی شد.

اگر لبنان وارد متن شد، این فقط یک بند حقوقی نبود؛ نشانه شکست پروژه حذف عمق منطقه‌ای ایران بود. اگر هرمز در اختیار ایران ماند، فقط یک مسئله دریایی نبود؛ نشانه باقی ماندن ایران در مقام صاحب جغرافیای قدرت بود. اگر اورانیوم و تأسیسات در ایران باقی ماند، فقط یک گزاره فنی نبود؛ نشانه شکست تلاش برای تهی‌کردن ایران از دارایی راهبردی بود. اگر تعهدات ایران مرحله‌ای و متناظر شد، فقط یک تکنیک مذاکره نبود؛ نشانه آن بود که ایران زیر فشار، به سوژه بی‌اختیار تبدیل نشده است.

ترامپ، البته، خواهد کوشید شکست را در زبان پیروزی بازنویسی کند. او سیاست را با منطق نمایش می‌فهمد؛ یعنی تصور می‌کند اگر بتواند صحنه را مدیریت کند، واقعیت نیز تابع صحنه خواهد شد. اما سیاست، برخلاف تبلیغات، حافظه دارد. حافظه سیاسی می‌پرسد: او چه می‌خواست و چه گرفت؟

خواست سرنگونی بود؛ نتیجه، تفاهم موقت شد.

خواست تسلیم بود؛ نتیجه، متن مرحله‌ای شد.

خواست حذف هرمز از اراده ایران بود؛ نتیجه، مدیریت ایرانی هرمز شد.

خواست پایان قدرت منطقه‌ای ایران بود؛ نتیجه، ورود لبنان به متن شد.

خواست فروپاشی خیابان بود؛ نتیجه، تداوم انسجام اجتماعی شد.

خواست تحمیل یک‌طرفه بود؛ نتیجه، تعهدات متناظر شد.

این‌ها نشانه پیروزی نیستند؛ نشانه شکست در سطح راهبرد، معنا و اراده‌اند.

ترامپ از تیم ملی ایران شکست خورد؛ از آن لحظه‌ای که دیپلماسی، میدان و خیابان، به‌جای گسست، به هم پیوستند. شکست او شکست یک شخص نبود؛ شکست یک منطق بود: منطق قدرت بی‌اخلاق، جنگ بی‌افق، صلح بی‌قانون و مذاکره زیر سایه تهدید. او می‌خواست ایران را به ابژه اضطرار تبدیل کند، اما ایران در مقام سوژه تصمیم باقی ماند. می‌خواست حقیقت را با بمب بسازد، اما حقیقت از دل مقاومت، متن و اجتماع بیرون آمد. می‌خواست اراده خود را بر جغرافیای سیاست تحمیل کند، اما ناچار شد با اراده‌ای روبه‌رو شود که نه در میدان شکست، نه در متن حذف شد و نه در خیابان فرو ریخت.

ایران در این لحظه، نه فقط از خاک خود دفاع کرد، بلکه از معنای خود دفاع کرد. از این‌که چه کسی حق دارد ایران را تعریف کند: دشمن یا خود ایران؟ ترامپ می‌خواست ایران را «موضوع» کند؛ ایران خود را «فاعل» نگه داشت. می‌خواست ایران را به «پرونده» تبدیل کند؛ ایران در مقام «طرف معادله» باقی ماند. می‌خواست شکست را به زبان پیروزی بنویسد؛ اما واقعیت سیاسی، متن او را خط زد.

بازنده همین‌جاست؛ در فاصله میان رؤیای سرنگونی و رضایت دادن به باز شدن تنگه هرمز. ترامپ از تیم ملی ایران شکست خورد؛ از دیپلماسی، از میدان، از خیابان؛ از همان جایی که قدرت ملی، به جای آن‌که قبض شود، بسط یافت و به جای آن‌که در بحران فروریزد، خود را در متن تاریخ دوباره صورت‌بندی کرد.

لینک کوتاه :

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: