سرمقاله «فردا» در مورد تازه ترین اظهارات محمد باقر قالیباف
از هرمز تا خیابان؛ مسئله «تبدیل قدرت»
قالیباف، چهار میدان را کنار یکدیگر قرار میدهد: نظامی، دیپلماسی، خدمت و خیابان. این چهارگانه اتفاقاً پاسخ همان پرسش است. جنگ در این روایت، حادثهای محصور در میدان نظامی نیست؛ یک «منازعه توزیعشده» است که نتیجه نهایی آن را برهمکنش قدرت سخت، قدرت چانهزنی، تابآوری اقتصادی و انسجام اجتماعی تعیین میکند.پس اینکه ایران توان نظامی خود را با چه سرعتی بازسازی کرده، مهم است؛ اما کافی نیست.
سرویس سیاسی فردا: مصطفی صادقی نوشت : یک سوءتفاهم قدیمی در سیاست ایران وجود دارد: گمان میکنیم «قدرت داشتن» همان «قدرتمند بودن» است. نیست. قدرت تا زمانی که نتواند رفتار دیگری را تغییر دهد، هزینه تحمیل کند، قاعده بسازد یا منفعت تولید کند، چیزی بیش از یک ظرفیت بالقوه نیست. شاید از همین زاویه باید سخنان اخیر محمدباقر قالیباف را خواند؛ نه فقط بهعنوان گزارشی از وضعیت جنگ، بلکه بهمثابه طرح یک مسئله مهمتر: ایران با قدرتی که در جنگ تولید کرده، چه خواهد کرد؟
قالیباف، چهار میدان را کنار یکدیگر قرار میدهد: نظامی، دیپلماسی، خدمت و خیابان. این چهارگانه اتفاقاً پاسخ همان پرسش است. جنگ در این روایت، حادثهای محصور در میدان نظامی نیست؛ یک «منازعه توزیعشده» است که نتیجه نهایی آن را برهمکنش قدرت سخت، قدرت چانهزنی، تابآوری اقتصادی و انسجام اجتماعی تعیین میکند.پس اینکه ایران توان نظامی خود را با چه سرعتی بازسازی کرده، مهم است؛ اما کافی نیست.
قالیباف میگوید نیروهای مسلح حتی «لحظات و ساعتها» را برای بازسازی از دست نمیدهند و ایران بیش از دشمن توان نظامی خود را بازسازی کرده است. معنای سیاسی این سخن روشن است: آتشبس نیز میتواند بخشی از موازنه قدرت باشد. زمان به سود کسی کار میکند که نرخ تبدیل آن به قدرت بیشتر باشد. بنابراین فاصله میان دو جنگ، الزاماً فاصله میان دو سیاست نیست؛ گاهی خود زمان، میدان سیاست است.
اما دشواری از جایی آغاز میشود که قدرت تولیدشده باید از میدان خارج شود
هرمز مثال خوبی است. قالیباف تأکید میکند «اهرم بسیار پرقدرت تنگه هرمز رها نشده و رها نخواهد شد». این گزاره را نباید صرفاً با ادبیات کنترل یک آبراه خواند. در منطق قدرت اجبار، لازم نیست همیشه ماشه را بکشید؛ کافی است طرف مقابل یقین داشته باشد ماشهای وجود دارد، امکان کشیدن آن واقعی است و هزینه اصابتش را نمیتواند نادیده بگیرد. هرمز از این منظر، جغرافیا نیست؛ جغرافیای سیاسیشده قدرت است.
اما نگهداشتن ماشه نیز غایت سیاست نیست. اینجاست که سخن قالیباف درباره اسلامآباد اهمیت بیشتری پیدا میکند: آنچه در «میدان نظامی» و «انسجام اجتماعی و خیابان» به دست آمده باید به «سند سیاسی» تبدیل شود. کلمه کلیدی همین «تبدیل» است.
یکی از مشکلات مزمن سیاست خارجی ما همینجا بوده است: گاهی در تولید قدرت موفق بودهایم اما در نقدکردن قدرت نه. هزینه ژئوپلیتیک دادهایم، اما تمام عایدی ژئواکونومیک و سیاسی آن را دریافت نکردهایم. حال آنکه قدرت ملی زمانی کامل میشود که یک زنجیره شکل بگیرد: میدان، بازدارندگی تولید کند؛ بازدارندگی، موقعیت مذاکراتی بسازد؛ مذاکره، امتیاز بگیرد؛ امتیاز، قاعده تولید کند و قاعده، با حفظ اهرمهای لازم، به یک تعهد معتبر تبدیل شود.
از این منظر، دوگانه «مذاکره یا مقاومت» اساساً صورت مسئله را غلط مینویسد. مقاومت بدون تولید قدرت، فرسایش است؛ قدرت بدون تولید منفعت، انباشت است؛ و مذاکره بدون پشتوانه قدرت، چیزی بیش از مدیریت مؤدبانه ضعف نیست.
اما مهمترین بخش سخنان قالیباف نه اسلامآباد باشد و نه هرمز؛ خیابان است. چرا باید رئیس مجلس در میانه بحث موشک، محاصره دریایی و مذاکره، ناگهان از کالابرگ، رضایت مردم و «دوگانهسازیها» حرف بزند؟چون در جنگ ترکیبی، شکاف داخلی دیگر صرفاً یک مسئله جامعهشناختی نیست؛ متغیری در محاسبات استراتژیک دشمن است. قالیباف میگوید انسجام اجتماعی در جنگهای اخیر به نیروهای مسلح و مدیران کشور قدرت داده و اکنون برخی اختلافات داخلی، دشمن را به طمع انداخته است.
اگر تحریم بتواند فشار را از دولت به سفره، از سفره به نارضایتی و از نارضایتی به گسل اجتماعی منتقل کند، آنگاه اقتصاد به امتداد میدان جنگ تبدیل شده است. اگر دوگانهسازی سیاسی نیز همان گسلها را تعمیق کند، ما عملاً بخشی از کاری را که فشار خارجی قرار است انجام دهد، در داخل انجام دادهایم.
نمیشود در هرمز هزینه مداخله دشمن را بالا برد و در تهران هزینه بهرهبرداری او از شکافهای اجتماعی را پایین آورد. نمیشود در بیرون بازدارندگی ساخت و در داخل آسیبپذیری تولید کرد.این همان نقطهای است که چهار میدان قالیباف به یک میدان تبدیل میشوند.جنگ امروز، همزمان با رقابت زرادخانهها، رقابت بر سر کارآمدی قدرت است. اینکه کدام طرف میتواند قدرت نظامی را به بازدارندگی، بازدارندگی را به امتیاز سیاسی، جغرافیا را به اهرم ژئوپلیتیک، اقتصاد را به تابآوری و انسجام اجتماعی را به مصونیت استراتژیک تبدیل کند.
برای ایران، مسئله دیگر صرفاً اثبات قدرت نیست. بخش دشوارتر تازه آغاز شده است: تبدیل قدرت به منفعت.زیرا در سیاست، تاریخ در نهایت نمیپرسد چه میزان قدرت داشتید؛ میپرسد با قدرتی که داشتید، چه به دست آوردید؟