بوسه بر دست خدا
مهدی قزلی در وبلاگ خود از سفر به مکه مکرمه می نویسد.
گزارش از سفر به قبله-21
اعمال عمره تمتع را به کمک دو نفری که قبلا حج آمده بودند انجام دادیم؛ طواف و نماز طواف و سعی و تقصیر. همهاش مثل رویا بود. انگار نشسته بودیم جلوی تلویزیون یا در سینما. چطور میشود باور کرد این ساختمان چهار گوش سیاه قبلهای است که به سویش نماز میخوانیم. با همان فضای رویایی برگشتیم هتل. دوش گرفتم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم فهمیدم حسابی کوفته و مریض احوالم. خلاصه دکتر هتل بستم به قرص و توصیه کرد به استراحت. توصیه هم البته لازم نبود. یک بار دیگر که سرم را گذاشتم روی بالش خوابیدم تا شب!
شب که احساس کردم حالم بهتر شده تصمیم گرفتم بروم و کعبه را دوباره ببینم. دو خط اتوبوس سوار شدم و وقتی رسیدم به مسجدالحرام ساعت یک نصفه شب بود.
وارد که شدم خودم را انداختم در جریان خروشان مردم و با آنها گرد خانه خدا چرخیدم. بعد از حجر اسماعیل که جریان آرام میشود رفتم سمت کعبه و همان جریان مردم در حال طواف مرا راند به سمت دیوار خانه. یادم بود که نباید کسی را اذیت کنم. صبر کردم که کسی از دیوار کعبه دل بکند. صبرم داشت طولانی میشد که یک سیاه درشت هیکل از دیوار جدا شد. جلو رفتم و کف دستهایم را گذاشتم روی دیوار خانه خدا. همین الان که مینویسم هم موج هیجان و انرژیای را که از دیوار به تمام چهارستون بدنم وارد شد، حس میکنم. خواستم به قدر توانم دیوار را در آغوش بکشم که کسی زد به شانهام. پیرمردی افغان بود، نحیف و تکیده. معلوم بود جانش درآمده تا رسیده آنجا. نگاهم کرد و هیچ نگفت. در آن شلوغی اگر هم چیزی میگفت نمیشنیدم و حتی در این تنوع قوم و زبان شاید نمیفهمیدم ولی کنار خانه کعبه یک جفت چشم کوچک و کمی باریک چه میخواست بگوید. جایم را به پیرمرد دادم و پیرمرد تا دستش به کعبه رسید هقهق گریهاش بلند شد.
کمتر از یک دقیقه بعد دوباره دست به دیوار خانه گرفتم ولی احساس میکردم باید میزبان را بیشتر متوجه اشتیاقم کنم. دیشب موقع اعمال دیده بودم مردم ازدحام میکنند برای استلام حجرالاسود. گفتم بروم در صفش بایستم. در صف ایستادن هم بی اجر و منزلت نیست. حجر دست خدا روی زمین است و خدا میبیند ایستادهام تا با او دست بیعت بدهم. ازدحام هر چه جلوتر میرفتیم بیشتر میشد. احتیاجی نبود خودم را حفظ کنم و به کسی فشار بیاورم. فشار جمعیت آرام مرا جلو میبرد. قبلا فکر میکردم این کارها مخصوص ما ایرانیهاست ولی در مدینه و مکه فهمیدم این شوق بینالملی است. چینی و هندی و عرب و عجم و ترک و اروپایی و .... اصلا مگر شوخی است؟ میخواهند دست خدا را بگیرند!
من روی سکوی شیبدار کنار دیوار بودم و کمی از بالاتر فشار مردم را میدیدم و البته وحشت میکردم. از آن طرف چند زن مالایی دسته جمعی فشار آوردند و یکی را هل دادند جلو. بعد هم دست گذاشتند پشت سرش تا سرش را بکنند داخل محفظه حجرالاسود تا ببوسدش و عجب به همت این زنها که موفق شدند. فشار جمعیت خطی نبود، از همه جهت فشار بود حتی از پایین. دستم به قاب فلزی حجر رسید ولی ابا داشتم که فشار بیاورم و ملت را اذیت کنم. یک دفعه موجی بلند شد و از بالای سکو افتادم پایین. ناامید شده بودم که دیدم موج همه چیز را به هم زده و من درست جلوی حجرالاسود هستم. دستم را دراز کردم به سمت دست خدا و دست دادم. دستم به حجرالاسود بود و فکر میکردم چطور توانستهام در آن ازدحام برسم به آن. یک دفعه فشار دیگری آمد و من را با حجرالاسود رخ به رخ کرد. کسی سرش در محفظه فلزی بود و در حال بوسیدن حجر. به نظرم آمد شاید بتوانم من هم ببوسمش. گردن کشیدم به سمت حجر ولی تقریبا محال بود. کسی که سرش داخل محفظه بود بیرون آمد. من و چند نفر دیگر گردن کشیدیم به سمت حجر. احساس کردم کسی دستش را گذاشته پشت سرم و هلم میدهد به سمت دست خدا. درواقع کسی آنجا و در آن حال به فکر دیگری نیست که چنین کاری کند ولی واقعیت این است که این دست غیبی را خوب حس کردم. همه جا تاریک شد و صورتم به حجرالاسود رسید. عقل حسابگر سریع یادآوری کرد که این همه آدم سالم و مریض دست کشیدهاند به سنگ و این کار بهداشتی نیست اما دل واله یادم آورد: «اسمه دواء و ذکره شفاء» را. یاد چشمان ملتمس پیرمرد افغان افتادم و احساس کردم عوض کمک به او را گرفتم به همین زودی. بوسیدم دست خدا را بر روی زمین، دست میزبان کریمم را.
چنان فشاری به سینه و کمرم آمد که احساس کردم جان خواهم داد. تنها امیدم این بود که مردم میخواستند بیرونم بکشند تا خودشان به حجر برسند. دستی که سرم را داخل محفظه نگه داشته بود انگار برداشته شد و مثل توپی از بین جمعیت پرت شدم بیرون و بین طواف کنندگان. مردی سیاه به پشتم زد و خندید. انگار داشت تبریک میگفت موفقیتم را.