سه ماه و بیست روز از آخرین پستم می گذره راستش حال و حوصله چندانی برا نوشتن نداشتم یعنی اونقدر دغدغه فکری دارم که برا نوشتن فرصتی باقی نمی مونه. اما یک خبر که آسان از ان گذشتم و به خاطر اون عذاب وجدان دارم مجبورم کرد چند سطری بنویسم. البته دوستانی که می دانستند و خبرش رو به من ندادند را راحت نمی بخشم این رو صراحتا می گم. تویی که نمی شناختمت تو را رودر رو و سینه به سینه نشناختم تو را از دوستانت شنیدم و با واسطه با تو ارتباط داشتم تو را با افکارت شناختم که چگونه دغدغه دین داشتی و روشنفکری دینی را در
قالب اندیشه های ناب اسلامی ترویج می کردی. تو را که حرمت رزمنده بودنت را نگه نداشتند. برخی تو را دوست داشتند چون شاگرد دکتر بزرگ شریعتی بودی. تو را دوست داشتند چون از مقام و منصب گذشتی و پرورش جوانان را وظیفه خود دانستی تو را دوست داشتند چون منتقد بودی اما نمی دانستند منتقد چه تو را نشناختند و حتی کتاب هایت اجازه انتشار نیافت تو را دوست داشتم چون بدون اینکه مرا بشناسی برایم ایثار کردی امروز که پرکشیدی بسوی دوستان شهیدت بیشتر افسوس می خورم که چرا برای پیدا کردنت کمتر تلاش کردم برای برگزاری کلاس مولانا شناسیت زودتر اقدام نکردم چرا دعوت دیدنت را زودتر اجابت
نکردم فکر می کردم زمان هست اما امروز می فهمم چقدر زود دیر می شود. دانش آموخته دانشگاه های ایران و لبنان ُ معلمی بزرگُ جانباز ۴۵ درصدُ جانباز شیمیایی دفاع مقدس همرزم شهید بزرگ جهان آرا ُ اندشمند متواضع روشنفکر و داماد خانواده جهان آرا از میان ما آهسته پر کشید و رفت اکنون که می نویسم دیدگانم اشک آلود است چرا که امروز که می نگرم بیشتر می شناسمت.