با معتادی که درخواست کمک دارد، چه کنیم؟

وقتی کنار اتوبان دستش را بالا آورد تا سوار ترک موتورم شود، اصلاً فکرش را نمی‌کردم معتاد تزریقی باشد. شلوار جین‌ تروتمیزی پوشیده بود و کتانی مارکدار. تی‌شرت زرد رنگش را روی شلوارش انداخته بود و کیف چرمی کوچکی روی دوشش. می‌خواست تا نزدیکی‌های اتوبان چمران برسانمش. نمی‌دانستم چرا وسط اتوبان حکیم ایستاده‌ام؛ شاید برای ثواب، شاید هم حس انساندوستی‌ام گل کرده بود.

کد خبر : 580206
وقتی کنار اتوبان دستش را بالا آورد تا سوار ترک موتورم شود، اصلاً فکرش را نمی‌کردم معتاد تزریقی باشد. شلوار جین‌ تروتمیزی پوشیده بود و کتانی مارکدار. تی‌شرت زرد رنگش را روی شلوارش انداخته بود و کیف چرمی کوچکی روی دوشش. می‌خواست تا نزدیکی‌های اتوبان چمران برسانمش. نمی‌دانستم چرا وسط اتوبان حکیم ایستاده‌ام؛ شاید برای ثواب، شاید هم حس انساندوستی‌ام گل کرده بود.

ترکم ‌نشست و راه افتادم. هنوز چندصد متری نرفته‌ بودم که شروع کرد به وول خوردن. یک لحظه پیش خودم گفتم نکند از شانس بد زورگیر باشد و بخواهد از جیبش چاقو دربیاورد و با تهدید موتور و موبایلم را بگیرد. در کمتر از چند ثانیه نظرم عوض شد. بنده‌ خدا درد می‌کشید؛ به پاهایش چنگ می‌زد و زیر لب به خودش لعنت می‌فرستاد. پرسیدم چه مشکلی دارد که این همه درد می‌کشد؟ گفت: «معتادم، خماری می‌کشم.» انگار صدایش در باد گم شده باشد یا من خودم را به نشنیدن می‌زنم؟ دوباره پرسیدم و جواب داد: «معتادم داداش! خمارم. دارم از بی‌دوایی می‌میرم. اگه می‌شه یک کم تندتر برو برسم به ساقی. تا ساعت 3

بیشتر نیست.»
از تعجب گاز موتور را ول کردم و کنار اتوبان ایستادم. برگشتم و نگاهی به صورتش انداختم. چرا همان اولی که برایش ایستاده‌ بودم صورتش را این‌گونه ندیده بودم؟ چشم‌هایش گود رفته و دندان‌هایش یکی در میان ریخته بود. رنگ و رویش از شدت ضعف مانند گچ سفید بود. تا خواستم چیزی بگویم به التماس افتاد و دوباره به بدنش چنگ زد.
دنده زدم و گاز موتور را گرفتم اما سرم پر از کشمکش و گفت‌و‌گو شده بود. یاد «آنکه گفت آری، آنکه گفت نه» برتولت برشت، نمایشنامه‌نویس آلمانی می‌افتم. ارزش کدام سوی ماجراست؟ ایستادن یا راندن؟ با خودم می‌گویم هر روز دنبال سوژه هستی، این هم از سوژه. سرعت را کم می‌کنم و اسمش را می‌پرسم.

- مجید.30 سالمه. فوق دیپلم برق دارم. به خماری‌ام نگاه نکن از خانواده درست و حسابی‌ام. تا به حال دستم را جلوی کسی دراز نکردم. - چی شد که رفتی سمت اعتیاد؟ - بعد از دانشگاه چند مدتی در یک کارگاه فنی مشغول به ‌کار شدم. صاحبکار و یکی از کارگرها سر ظهری تریاک می‌کشیدند. چند باری تعارف کردند. کشیدم و گرفتار شدم. - الان چی می‌کشی؟ - اولش تریاک، بعد شیشه. الان هم کراک یا هروئین. - پول مواد را از کجا می‌آوری؟ - یک زمانی از پدر و مادرم می‌گرفتم. از زمانی که پول ندادند وسایل خانه را می‌دزدم. امروز مجسمه برنزی را که مادرم 20 سال پیش از پاریس خریده بود، دزدیدم و فروختم 50 هزار تومان. شاید 3 - 2 میلیون پولش بود. خیلی عذاب وجدان دارم. - چند ساله مواد می‌کشی؟ - نزدیک 9 سال. - چرا ترک نکردی؟

- پدر و مادرم سه بار برای ترک به کمپ اجباری فرستادند ولی نمی‌توانم ترک کنم. توی کمپ با معتاد مانند آدم‌ برخورد نمی‌کنند. کتک‌مان می‌زدند. یکی دو روز آدم را با زنجیر می‌بندند که ترک کنیم. هیچ وقت نتوانستم حتی برای یک‌ماه پاک بمانم چون از نظر روحی و جسمی نمی‌توانم. به نظرم معتاد زمانی می‌تواند ترک کند که خودش بخواهد نه اینکه آدم را بکنند توی صندوق عقب و ببرند کمپ کتکش بزنند.
تا چند لحظه پیش از آن فکر می‌کردم آدم‌هایی که معتادند و برای تأمین پول مواد دست به هر کاری می‌زنند وجدان ندارند که به خانواده خودشان ضرر می‌زنند و پول می‌دزدند ولی با شنیدن حرف‌های مجید تصوراتم تغییر کرد. او خودش را لعنت می‌کرد که مایه شرمساری خانواده‌ است.
نزدیک بزرگراه چمران خواست کنار تیر چراغ برق بایستم. پیاده شد و تشکر کرد. فرصت دوباره‌ای بود که خوب براندازش کنم. اگر نخندد و دندان‌هایش معلوم نشود کسی شک نمی‌کند که معتاد است. پیش از رفتن با آن حال نزارش که حتی به زور می‌توانست روی پایش بایستد، گفت: «از این وضعیت خسته‌ شده‌ام، شاید این آخرین باری باشد که تزریق می‌کنم. می‌خواهم بروم کمپ درست و حسابی ترک کنم.»

بسختی از روی گاردریل رد شد. کمی آن‌طرف‌تر 20 - 30 نفر دیگر ایستاده‌‌اند. آدم‌هایی درست مانند خودش. آنها هم منتظر ساقی‌اند. مجید رفت و حرف‌هایش ماند و کشمکش درونی من. آنکه گفت آری، آنکه گفت نه. آیا مجید نه بزرگ زندگی‌اش را خواهد گفت؟ ترک خواهد کرد؟

لینک کوتاه :

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: