ماجرای گوشت نذر قربانی که رهبری قبول نکرد
9 اسفندماه سال گذشته تلخ ترین رویداد و حادثه کشورمان رخ داد و در پی حمله وحشیانه آمریکایی صهیونی به کشورمان، رهبر معظم انقلاب حضرت آیه الله خامنهای(ره) به شهادت رسیدند.
سرپرست تیم پزشکی رهبر شهید انقلاب از 32 سال همراهی با رهبر شهید انقلاب و خاطرات شنیدنی از ایشان روایت کردند؛ از جمله سرکشی همسر رهبر شهید انقلاب با پیکان قدیمی از خانواده نیازمندان و....
گروه سلامت: 9 اسفندماه سال گذشته تلخ ترین رویداد و حادثه کشورمان رخ داد و در پی حمله وحشیانه آمریکایی صهیونی به کشورمان، رهبر معظم انقلاب حضرت آیه الله خامنهای(ره) به شهادت رسیدند.
شخصیت، منش و اخلاق رهبر شهید انقلاب، موضوعی بسیار مهم برای عموم مردم جامعه بوده و حقایق زندگی ایشان بازتابی شگرف در بین آحاد جامعه داشته است؛ ساده زیستی و پرهیز از هرگونه تجملات حتی پرهیز از بسیاری مسائل مرسوم بین مردم عادی، موجب تعجب همگان قرار گرفته است.
یکی از افرادی که سالها در محضر ایشان بودند و از نزدیک با رفتار و زندگی ایشان آشنا هستند «دکتر علیرضا مرندی، رئیس تیم پزشکی رهبر شهید انقلاب و رئیس فرهنگستان علوم پزشکی ایران» هستند که بیش از 3 دهه مسئولیت نظارت بر وضعیت سلامتی ایشان را بر عهده داشتند.
برای آشنایی از زوایای مختلف زندگی قائد شهیدمان، با وی گفتوگویی انجام دادیم که در ادامه مشروح آن از نظر گرامی تان میگذرد.
آقای دکتر! در ابتدای صحبت میخواستم مقداری توضیح بدهید که دقیقاً از چه سالی با حضرت آقا، رهبر شهیدمان، آشنا شدید؟
اولین باری که من خدمت ایشان بهتنهایی رسیدم، زمانی بود که در وزارت بهداشت شایع شده بود چون آقای دکتر منافی برای دور بعد رأی نیاوردهاند، ممکن است من را به عنوان وزیر پیشنهاد کنند.
من خیلی نگران شدم که چنین اتفاقی نیفتد؛ چون در خودم توانایی لازم را نمیدیدم.
از آقای نخستوزیر وقت، وقت گرفتم و رفتم خدمت ایشان. گفتم که چنین شایعهای از صبح امروز در وزارت بهداشت مطرح شده و من، چون خودم را لایق و شایسته این کار نمیدانم، آمدم به شما بگویم که نه تقوای لازم، نه تیزهوشی و نه مدیریت خیلی خوب را دارم و اصولاً هم علاقهمند به کار اجرایی نیستم.
من آمده بودم که در دانشگاه باشم، اما از بد حادثه گرفتار کارهای اجرایی شدم. همین را گفتم و جوابی هم از شما نمیخواهم، فقط لازم دیدم مطرح کنم.
اما دیدم ایشان عکسالعملی نشان ندادند؛ شاید اصلاً گوش نمیکردند. لذا از آیتالله خامنهای وقت گرفتم ، که آن موقع رئیسجمهور بودند، و باز هم بهتنهایی خدمت ایشان رفتم.
عین همین مطالب را برای ایشان تکرار کردم. گفتم امروز صبح هم چنین شایعهای مطرح بوده و آمدهام پیشگیری کنم؛ اگر این شایعه درست است، دلایلی را که عرض میکنم در نظر بگیرید تا مبادا من را معرفی کنید. این، اولین نقطه آشنایی ما بود.
چه سالی بود؟
سال ۱۳۶۳و بعد از آن، وقتی وزیر شدم، دیدارهایم با ایشان بیشتر در جلسات هیئت دولت بود. اما مثلاً بعد از یکی از جلسات دولت، همراه ایشان در ریاستجمهوری قدم میزدیم. در آنجا صحبت از خانواده شد.
من از خانواده خودم تعریف کردم و از چیزهایی که برایم ارزشمند بود گفتم. ایشان هم، ضمن اینکه خانواده ما، یعنی خانواده همسرم، را میشناختند، درباره همسر خودشان صحبت کردند و خیلی درست و عمیق از ایشان تعریف و تمجید میکردند.
میگفتند زمانی که در زندان بودند یا در تبعید به سر میبردند، همسرشان با دست خالی و با وجود فرزندان متعدد و کمسنوسال، زندگی را اداره میکردهاند. در حالی که آقا حضور نداشتند، سختی زیادی بر ایشان گذشته بود.
بعدها هم ملاقاتهایی بود که بیشتر جنبه کاری داشت و موضوع خیلی مهم یا خصوصیای در میان نبود. گاهی برای ارائه گزارشی خدمت ایشان میرسیدم، یا اگر فرمایشی داشتند، خدمت میرفتم، اما مطلب خصوصی نبود.
دور اول وزارت بنده که پنج سال طول کشید تمام شد، مدتی دیگر مسئولیت اجرایی نداشتم. ضمنا باید اشاره کنم من سال ۱۳۵۹، زمانی که معاون درمان وزارتخانه بودم و اوج جنگ بود، سکته قلبی کردم. بخشی از عضله قلبم از بین رفته بود و مشکلاتی داشتم. در ایران گفتند نمیتوانیم مشکل را حل کنیم و من را برای درمان به آمریکا فرستادند.
اتفاقاً در آن زمان، وسیلهای که امروز به آن «فنر» یا استنت میگویند هنوز اختراع نشده بود. بنابراین آنها هم غیر از باز کردن رگ، کار دیگری نتوانستند انجام دهند و خودشان هم گفتند که این رگ احتمالاً ۳۵ تا ۴۰ درصد دوباره بسته میشود؛ که همینطورهم شد
در همان ایام که برای درمان آنجا بودم، افراد مختلفی با من تماس میگرفتند و میگفتند که قرار است وزیر تعیین کنند و شما باید اینجا باشید. هر کس زنگ میزد، میگفتم که من توان این کار را ندارم و آماده این مسئولیت نیستم
و به همه جواب منفی دادم.
آخرین نفر آقای ولایتی بود که به من زنگ زد و گفت اسم شما را برای نامزد ی وزارت به مجلس دادند هر طور هست خودت را برای رای گیری برسان.
از طرف آقای ناطق نوری ومحفوظی هم تماس گرفته شد.
وقتی آقای ولایتی گفت اسم شما را دادند من دیگر ماندم چی بگویم؟ به یکی از دوستان زنگ زدم بلیط بگیرد تا به ایران بیایم و وقتی آمدم در مجلس رای گیری بود.
این زمان گذشت. مدت کوتاهی بعد از پایان وزارتم، آقای گلپایگانی یکروز زنگ زد و گفت حضرت آقا می خواهند شما مسئول گروه پزشکی شان باشید.
من هم خوشحال شدم و هم نگران؛ به هر حال قبول کردم و از سال 1372 بنده در خدمت ایشان تا حالا بوده ام. بنده به خودشان می گفتم خداوند خودش شما را حفاظت می کند و من هفته ای یکبار خدمت ایشان می رسیدم.
شناخت از ایشان فوق العاده ارزشمند بود واز روز اولی که ایشان رئیس جمهور بودند در کنار مدیریت، درجه تقوایشان را که بنده دیدم بسیار بالا بود و این در دوران رهبری نیز فقط تکمیل شد و هیچ نقطه ضعفی در کار و فرمایشات ایشان که بتوانم بگویم لغزشی بوده نمی دیدم.
الان دلم می سوزد که مردم چنین توفیقی نداشتند که بتوانند به ایشان نزدیک باشند. حتی افراد علاقمند ایشان که سئوالات و مسائلی مطرح می کردند و معلوم می شد شایعاتی از بیرون وجود دارد؛ حالا چه در مورد کسالت ایشان (مثلاً اینکه آقا سرطان دارند یا موارد دیگر) که تماماً ناشی از ناآگاهی بود.
بعضیها فکر میکردند که لابد ایشان چه زندگی مجللی دارند، مثلاً «دستگیرهای در خانه شان شان طلا»ست و... اما من که از ابتدا در منزلشان تردد داشتم، جزئیات زندگیشان را دیده بودم.
اولین باری که یادم میآید، ایشان در همین محلی که شهید شدند مستقر شده بودند، من به خاطر اینکه یکی از بچههایشان مریض بود، لازم شد به دیدنش بروم، چون مطب نداشتم.
رفتم آنجا، وارد اتاق که شدم، دیدم اتاقی است، که موکت کف آن است، صندلی و مبلی یا چیزی شبیه آن وجود ندارد. در گوشهای هم یک سماور با استکان و فنجان بود. من روی زمین نشستم و مشغول معاینه دختر کوچیکشان شدم. یادم نمیآید خود آقا یا خانم بودند که بیش از یک بار چای برای من ریختند.
اینکه رهبر یا همسر ایشان بیاید واز کسی پذیرایی کند، اصلاً در مخیله من نمیگنجید؛ اما این تواضع و فروتنی، تنها یکبار نبود؛ این همیشه تکرار میشد؛ یعنی پیدا بود که این، روند زندگی آنهاست.
در اوایل انقلاب، چون همسرم که به ایران آمده بود و بچهها به زبان انگلیسی مسلط بودند و در آن زمان در ایران به خصوص برای خانمها، تسلط به انگلیسی کم یا نادر بود، از من خواستند که من همسرم و بچهها به ایشان کمک کنیم. من هم با اینکه آنها میل باطنی نداشتند، از آنها خواستم که این کار را انجام دهند.
در این جریان، آنها با مهمانهایی که از خارج میآمدند آشنا میشدند و همچنین این مهمانها را به منازل مسئولان مانند امام، حضرت آقا، یا آقای منتظری میبردند.
یک روز همسرم به من گفت: «من بین تمام این خانوادههایی که تردد کردم، همهشان خوب هستند، اما اصلاً کسی را قابل مقایسه با همسر رهبرمان (که آن موقع رئیسجمهور بودند) ندیدم؛ از نظر تقوا، از نظر تواضع…» و واقعاً هر چه میگذشت، من هم همین را میدیدم
این موضوع بیش از یک بار و دو بار به من یادآوری شد.
مثلاً می گفت: «ما که خانهشان می رفتیم، یک پتو بالای اتاق بود و ما همانجا مینشینیم. خودشان پایین دم در میآمدند؛ بعد معمولاً دختر ارشدشان که شهید شدند، میآمد پذیرایی میکرد. خب باید در ذهنمان باشد که ایشان رهبرانقلاب و ولی امر مسلمین بودند.
آدم، افراد با سمتهای خیلی معمولی را هم ببیند، رفتارهایشان جور دیگری است؛ اما این خانواده همینطور بودند و این موضوع مکرر تکرار میشد.
برای من چیز غیرعادی نبود. یا مثلاً یادم میآید، قبل از اینکه آقا را زیارت کنم، همسرشان را بدون اینکه بشناسم، زیارت کرده بودم.
یعنی بعد از اینکه در دوران وزارتخانه سکته قلبی کردم، از معاونت وزارت بهداشت استعفا دادم و رفتم دانشگاه.
فقط اجازه گرفتم از پزشکان قلبم که یک دو ساعتی در روز بروم بخش نوزادان و به بیمارستان (که آن موقع میثاقیه بود و الان شهید مصطفی خمینی نام دارد) سر بزنم. ساعت دو تا چهار آنجا میرفتم و نوزادان را میدیدم.
هر نوزادی را که میدیدم، بعد با مادرش صحبت میکردم و توصیههای لازم را میکردم. ولی اغلب، چون وقت خیلی کم بود و من تازه به ایران آمده بودم، اسامی را نمیشناختم. مثلاً روز اولی که بچه آیتالله امامی کاشانی و مادرش را دیدم، نمیدانستم ایشان کیست؟ مشکلی داشت، فردا که خود آیتالله تشریف آوردند، مرحوم آیتالله کاشانی را دیدم و فهمیدم این بچه ایشان است؛ یا مثلاً مرحوم نوربخش، یا وزرا و استانداران دیگر.
ظاهراً دخترآقا، یعنی دختر ارشدشان، در همان بیمارستان به دنیا آمده بود و من او را دیده بودم و با مادرش صحبت کرده بودم.
بعد چند هفته پس از تولد، او را نزد من آوردند و صحبت کردیم.اما ایشان(همسر رهبر انقلاب) را نمی شناختم.
وقتی از در بیرون میرفت، به بنده گفت:« وقت گرفتن برای دیداربا شما خیلی مشکل است؛ می گویند ساعت یک باید زنگ بزنید اما از ساعت یک هم تلفن اشغال است و بعد از دو سه دقیقه می گویند نوبت گرفتن تمام شد.
بنده عذرخواهی کردم و گفتم حق با شماست؛ بنده بیمار هستم و پزشکان بیشتر از این به من اجازه فعالیت نمی دهند. حتی در همان مکالمه کوتاه، گوشه عینکشان از زیر حجاب بیرون بود و فرم عینک را دیدم. ایشان رفتند و بعد از آن، فرد دیگری وارد شد و گفت که خانم خامنهای هم فرزندش را برای معاینه اینجا میآورند؟!
من گفتم نه؛ اشتباه میکنید، ایشان اسم دیگری داشتند به اسم حسینی آمده بودند.اما گفت من با ایشان رابطه دارم و می شناسم. خلاصه چند هفته بعد، باز همان خانم با همان ویژگیهای عینک وارد مطب شدند. من در حین معاینه فرزندشان به ایشان گفتم که شما خانم آیتالله خامنهای هستید؟ ایشان کمی جا خوردند و گفتند بله، مگر چطور؟ من گفتم خب بنده نمیدانستم این موضوع را.
شما آن دفعه گفتید در گرفتن وقت مشکل دارید. اگر می شناختم وسیله ای فراهم می کردم تا اذیت نشوید؛ اما ایشان گفتند که من برای پارتیبازی نگفتم؛ بلکه گفتم شاید راهی باشد که نوبت گرفتن راحت تر باشد و من بلد نیستم. ایشان گفتند نه؛ از این به بعد هم مثل قبل زنگ میزنم و اگر توانستم وقت میگیرم واگر نشد پشت در مطب مینشینم تا نوبتم شود.
واقعاً ایشان در طول دو سالی که من از وزارتخانه رفته بودم و در آن بیمارستان مشغول بودم، بدون هیچ سفارشی به من مراجعه میکردند. من هر بار شرمنده میشدم؛ اما از این رفتار ایشان درس میگرفتم. ایشان و خانوادهشان الگوهایی بودند که من دوست داشتم عامه مردم با این ویژگیها آشنا می شدند و بعد طرز تفکرشان تغییر می کرد.البته نه اینکه بگویم مردم به ایشان عشق نمی ورزیدند.
بعد از شهادت ایشان، تجمع مردم شبها در میادین چند برابر دوران قبل بود؛ افرادی که برای اولین بار در میدانها می آمدند و خانم هایی که می گفتند ما سرباز خوبی برای ایشان نبودیم وغیبت شان را کردیم حلالیت می طلبیدند.شهادت شان خیلی چیزها را روشن کرد.همان طور که مردم زیر موشک باران بودند رهبر و خانواده شان نیز در همان محل کار و زندگی بودند و در پناهگاه نبودند و در آنجا به شهادت رسیدند.
این به مردم شوکی وارد کرد و اینکه مگر رهبری این طور هستند؟! ما مردم احساس شرمندگی کردیم و این باعث شد اعتقاد و انسجام به رهبری بیشتر شد.
شعارهایی که از خانمهای کم حجاب و همین طور مردان می شنیدم و از افرادی که انتظار نداشتیم، عکس آقا و پرچم ایران در دستشان باشد اما هنوز هم بعد چند ماه می بینید و این نشان می دهد این یک اعتقاد است و تظاهر نیست.
به خاطر مظلومیت ایشان، دلم میخواست مردم شناخت نزدیکتر و عمیقتری از ایشان داشتند. شهادت ایشان بهترین مزدی بود که میتوانستند بگیرند. ایشان در سن 87 سالگی بودند و احتمال هر اتفاقی وجود داشت و حیف بود غیر از شهادت بروند.
شهادت ایشان در حالی که زیر موشکها بودند، بهترین جایزه بود که از طرف خداوند دریافت کردند.
به نظر من، مظلوم شهید شدند، هم خودشان و هم خانوادهشان. آیتالله آقا مجتبی، الان بهترجا افتادهاند. اما در زمان شهادت پدرشان، شاید این اعتماد به این خانواده وجود نداشت. آنچه که من دیدم، فروتنی، سادهزیستی و خدمت بیدریغ به مردم بود.
آقای دکتر! شما حدود ۴۰ سال در محضر حضرت آقا، رهبر شهید انقلاب بودید. یکی از چیزهایی که واقعاً برای همه سؤال بود، این است که آقا در این سن، در خیلی از مراسم ایستاده صحبت میکردند و این پرکاریشان از ابتدای صبح و صحبتها در جلسات؛ میخواستم ببینم ایشان چقدر مقید به رعایت مثلاً تغذیه و توصیههایی که شما بهعنوان پزشک میکردید، بودند؟ در این خصوص توضیح بفرمایید.
ایشان تقریباً بهطور کامل از توصیههای پزشکی تبعیت میکردند. منتها بعضی از توصیهها که پیچیدگیهایی داشت یا در ابتدا برایشان روشن ن می پرسیدند؛ یعنی چیزی نبود که اصل آن را رد کنند. شاید موردی را عرض کنم که یکی دو مورد را که نتوانستند عمل کنند؛ یکی مربوط به دوران کرونا بود.
ملاقات هفتگی با خانواده شهدا داشتند و واقعاً هم ایشان به آنها علاقهمند بودند. این جلسات را در اتاقهای کوچکتر و در فضایی با هوای محبوس برگزار میشد و با توجه به شرایط کرونا، برای ما نگرانکننده بود.
دیدار با خانواده شهدا، خط قرمز رهبری
ما نگران بودیم که به شکلی بتوانیم فاصله بیشتری بین ایشان وافراد ایجاد کنیم، اما ایشان فرمودند که نمیتوانند این کار را انجام دهند؛ اینهاخانواده شهدا هستندد و خب در ذهنشان از ما هم راجع به شهدا خیلی بیشتر فکر میکردند و به خانواده شهدا ارزش و احترام زیادی قائل بودند و ما هم فهمیدیم بیخود وارد این بحث می شویم.
یکی هم همان موقعی بود که کرونا آمده بود.من خدمتشان عرض کردم که این شیر آبی که در اتاق هست، خودش وسیله آلودگی است؛ برای اینکه کسی که میآید دستش را میشوید، شیر را میبندد و نفر بعدی که میآید، ممکن است همین ویروس را بگیرد. شما این شیر را بگویید الکترونیکی کنند و وزارت نیرو هم تشویق میکند؛ برای اینکه میگوید در مصرف آب هم صرفه جویی میشود.
منزل استیجاری رهبر شهید انقلاب
اینها را توضیح دادم که بلکه ترغیب به انجامش شوند. دیدم استقبال نمی کنند. آخرش گفتند: «فلانی، من اینجا مستأجرم. من که صاحب ملک نیستم؛ مستأجر هم که هر کاری که دلش میخواهد نمیتواند بکند.» من کاری نباید کنم که صاحب ملک راضی نباشد.»
به بچهها میگویم وقتی دستشان را شستند، روی شیر، آب بریزند که تمیز شود.
این دو مورد را میدانم که به دلایلی که عرض کردم، نتوانستیم جا بیندازیم؛ وگرنه هر چیز دیگری بود که خدمت شان گفتیم، قبول میکردند. ممکن بود انجام ندهند؛ مثلاً فرض کنید اگر توصیه میکردیم که شما باید حتماً میوه میل کنید، دلایلش را هم میگفتیم و ایشان میپذیرفتند.
ماجرای خودداری کردن رهبری از خوردن میوه
وقتی که میرفتیم و چند روز بعد دوباره خدمتشان میرسیدیم، میپرسیدیم از بچههایی که آنجا بودند که آقا میوه میخورند یا نه؟ گفتند همان وقت که شما رفتید، ما را صدا زدند و پرسیدند «میوه چه قیمتی است؟» و یک یک قیمتها را پرسیدند و بعد گفتند: «ارزانترینش هم در دسترس همه نیست و طبقات محروم گیرشان نمیآید.» و لذا به این دلیل حاضر نشدند که این کار را انجام دهند و میوه مصرف کنند.
همه اینها که عرض میکنم، محذوریتهای اخلاقی یا مذهبی بود؛ وگرنه نه اینکه بخواهند از دستور تخلف کنند؛ یعنی اصل قضیه را قبول داشتند ولی به این دلایلی که عرض کردم، برایشان مقدور نبود.
از نظر تغذیه، ما اوائل که خدمتشان شروع به خدمت کردیم، برنامهشان خیلی دقیق نبود. خانمشان گلایه میکردند؛ میگفتند ایشان مثلاً در سالهای اول یک یخچال هم نداشتند.
ایشان هندوانه ای که حتی دو سه روز مانده و چون یخچالی نداریم شاید هم خراب شده بود، میخوردند؛ یا فقط نان و ماست میخوردند یا بادمجان با نان می خوردند اما ما همان توصیه های ساده را که می گفتیم عمل می کردند و ما مشکلی با ایشان نداشتیم اما بنده بعد از مدتها فهمیدم رهبر انقلاب یخچال ندارد؛ در حالی که یخچال کالای لوکسی نبود.
گوشت نذر قربانی که رهبری قبول نکرد
یکبار محسن رفیقدوست که وزیر سپاه آن زمان بود در عید قربان گوسفندی را قربانی کرده بودند و خدمت شان فرستاده بودند اما ایشان یک تکه برداشته بودند و بقیه اش را برگردانده بود.
آقای رفیقدوست ناراحت شده بود واز بچه های آنجا پرسیده بودند چرا ایشان این کار را کردند و بالاخره آنها مجبور شده بودند بگویند آقا یخچال ندارند. مثلا اگر روزی دو سیر گوشت می خواستند مصرف کنند می گیرند و با همسرشان می خورند و چیزی را نمی توانستند نگه دارند.
این نه تظاهری بود و نه لزومی داشتند که همه بفهمند که یخچال ندارند.
لذا این ملاحظات فوق العاده بود و وقتی ما لزوم یخچال و بروز آلودگی و میکرب و.. را که توضیح دادیم، قانع شدند و یخچال تهیه کردند.
ماجرای بستن حرم امام رضا توسط رهبری
میخواهیم به موضوعی بپردازیم که مربوط به استفاده از واکسن کرونا در زمان شیوع گسترده این بیماری بود. با توجه به اینکه بیماری نوظهوری بود و واکسن نیز مراحل آزمایش بالینی خود را به طور کامل طی نکرده بود، پذیرش تزریق آن، بهنوعی، یک ریسک بزرگ محسوب میشد. چگونه این موضوع را پذیرفتید؟
بله، زمانی که این ویروس ظهور کرد و کشتار آن آغاز شد، خطر این ویروس را خدمت ایشان توضیح دادیم و ایشان نیز پذیرفتند. حتی در مقطعی، رئیس دانشگاه علوم پزشکی مشهد با من تماس گرفت و عنوان کرد که چندین ساعت با امام جمعه آنجا صحبت کردهاند تا راهکاری برای جلوگیری از ازدحام در حرم امام رضا(ع) و کاهش خطر ابتلای مردم بیندیشند، اما موفق نبودند و پس از ساعتها تلاش، نتیجهای حاصل نشد و اگر می توانی کاری کن.
من همان موقع به خدمت آقا رفتم و موضوع را شرح دادم.برای ایشان نیز پذیرش محدودیت در زیارت حرم مطهر و مساجد، که محل تجمع مردم هستند، بسیار دشوار بود. با این حال، استدلالهای ما را شنیدند..
در ابتدای صحبت، فکر میکردم موفق نمی شوم، چون اعتقادات مذهبی، بهویژه در مورد زیارت حضرت امام رضا (ع)، بسیار قوی است و اگر من جای ایشان بودم، شاید نمیتوانستم چنین محدودیتی را بپذیرم و حالا اینکه از ایشان انتظار این کار را داشته باشیم؟
اما با توضیح بیشتر در مورد ضررها و پذیرش کامل موضوع از سوی ایشان، در نهایت به آقای حجازی صحبت کردند و فرمودند:«بله، بگویید که این کار را انجام دهند.» حتی برای مساجد نیز گفتند و دستورالعملی نوشتند که چه چیزهایی را باید رعایت کنند. به هر حال، این موضوع به سادگی در کشور جا افتاد.
آن زمان واکسن نبود، اما کمی که گذشت، اخباری مبنی بر ساخت واکسن کرونا در آمریکا و کانادا منتشر شد. من فکر کردم شاید بتوانیم از طریق نمایندگی خود در نیویورک یا سفیرمان، نمونههای معدودی از این واکسن را تهیه کرده و برای مصرف ایشان [مقام معظم رهبری] بیاوریم و ایشان استفاده کنند.
این یک فکر خام و نپخته بود، اما در ذهن من بود. اولین بار که این موضوع را با ایشان مطرح کردم، فرمودند: «نه، من واکسن ایرانی میزنم.» گفتم: «هنوز واکسن ایرانی ساخته نشده است.» فرمودند: «صبر میکنیم.» این در حالی بود که آن واکسنهایی که آمریکا و کانادا میساختند، هنوز برای استفاده عمومی قابل دسترس نبودند و آزمایشات بالینی خود را کامل نکرده بودند..
با گذشت زمان، جمهوری اسلامی ایران به فکر ساخت واکسن افتاد. وقتی واکسن ساخته شد، ایشان مرتباً پیگیر بودند که آن را تزریق کنند. ما به ایشان عرض میکردیم که واکسن باید سه مرحله آزمایشی را بگذراند و تا زمانی که این مراحل تأیید نشود، واکسن به هیچکس تزریق نخواهد شد. حتی در مرحله سوم، تعدادی داوطلب آن را دریافت میکنند و اثر واکسن بر روی آنها سنجیده میشود.
وقتی رهبری منتظر تایید نهایی واکسن کرونای ایرانی نشدند
هنوز آن مرحله به طور کامل طی نشده بود. به هر حال، ایشان صبرشان تا پایان مرحله دوم بود و پس از آن فرمودند: «دیگر بیش از این نمیتوانم صبر کنم.» دلیل این اصرار، این بود که میخواستند مردم دلگرم شوند و از واکسن ایرانی استقبال کنند. در آن زمان، واکسن روسی و چینی نیز وجود داشت، اما به سختی به کشورهای دیگر داده میشد.
ایشان تمایل داشتند که در این امر که جان مردم در میان بود، مشارکت داشته باشند و اگر خطری هم وجود دارد، خودشان پیشگام باشند تا مردم تشویق شوند.
بنابراین، در اولین فرصتی که تست دوم واکسن انجام شده بود، با دوستانی که در کارخانه سازنده واکسن بودند و از اساتید آن مجموعه محسوب میشدند، قرار گذاشتیم و تیمی کوچک را فرستادیم تا حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ دوز از واکسن را به محل بیاورند. به صورت اتفاقی، بدون اینکه کسی بداند افراد را انتخاب کردیم و کسی نمی دانست برای چه منظوری هست.بالاخره مردم تمام مراحل کشیدن و زدن واکسن را دیدند.
این واکسنها بین افراد انتخاب شده توزیع شد تا خدای نکرده مشکلی ایجاد نشود. به هر حال، برای ما بسیار دشوار بود.
من بارها به ایشان گفتم که این واکسن آزمایش نشده است و شما نباید اولین نفر باشید.
نکتهای که باید به آن اشاره کرد این است که ایشان هیچگاه شخصاً برای دریافت واکسن تقاضایی نداشتند. اما در راستای شفافیت و تشویق مردم به واکسیناسیون، تصمیم بر این شد که مراحل تزریق واکسن به صورت عمومی و در مقابل دیدگان مردم انجام شود. ایشان این فرآیند را به طور کامل طی کردند و مردم شاهد آن بودند
آیا نگرانی از عوارض یا سن ایشان مطرح نبود؟
قطعاً نگرانیهای پزشکی، از جمله سن بالا و ملاحظات مربوط به آن، وجود داشت. ما وظیفه داشتیم تمام جوانب را، از جمله احتمال کمتر بودن تأثیر واکسن در سنین بالا و همچنین احتمال بیشتر بروز عوارض را به ایشان شرح دهیم.
این موارد را به هر فرد دیگری نیز بیان میکردیم. اما با توجه به اینکه ایشان ولی امر مسلمین بودند و جایگاه ویژهای داشتند، استدلال ایشان در این زمینه، از منظر مسئولیتپذیری، برای ما کاملاً درست و پذیرفته شده بود. در واقع، ایشان بیش از آنچه به سلامت شخصی خود فکر کنند، به سلامت و امنیت مردم اهمیت میدادند.
پس از مدتی، تعدادی از پزشکان برجسته کشور، مدارکی را ضمیمه نامههایی به ایشان ارسال کردند و توصیه نمودند که واکسنهای بعدی را تزریق نفرمایند. این نامهها با گذشت زمان محکمتر و جدیتر میشد. اما دیدم استدلال این پزشکان عالمانه نیست و خدمت رهبری شرح دادم.
که این توصیه، نظر دو سه نفر از پزشکان است و باید نظر دانشمندانی که از دیدگاه علمی جامعتری برخوردارند، لحاظ شود.
ایشان توصیههای ما را شنیدند و واکسنهای بعدی را نیز دریافت کردند. این اقدام، علاوه بر حفظ سلامت خودشان، اثر تبلیغی و تشویقی قابل توجهی بر مردم داشت.
در مورد ملاقاتهای ایشان با مردم و نگرانی از انتقال ویروس چه تدابیری اندیشیده می کردید؟
این یکی از دغدغههای اصلی ما بود. با وجود اینکه تلاش میکردیم ملاقاتها کمتر شود و فاصله فیزیکی رعایت گردد، اما ایشان علاقه شدیدی به ارتباط مستقیم با مردم داشتند و این امر تا حدودی محدود کردن ملاقاتها را دشوار میکرد؛ اما در حد امکان، تهویه مناسب محل ملاقاتها را در نظر میگرفتیم.
به نظر شما، چه عاملی باعث میشد که ایشان با وجود این همه فشار و نگرانی، همچنان روحیه خود را حفظ کنند؟
حقیقتاً، نیروی اصلی حفظ سلامت و روحیه ایشان، اتکای عمیق به خداوند متعال و ائمه اطهار بود. ایشان همواره به ما یادآوری میکردند که تنها حافظ واقعی، خداوند است و اوست که همه چیز را تنظیم میکند. سخنرانیهای طولانی ایشان، که گاهی بیش از یک ساعت به طول میانجامید، نه تنها خستگی برایشان نداشت، بلکه از صحبت با مردم لذت میبردند.
حتی در مواجهه با اخبار ناگوار یا حوادث، بلافاصله پس از پایان ملاقات بعدی با چهرهای شکسته و ناراحت وارد میشدیم، اما ایشان با همان صلابت، خنده رویی و روحیهای مضاعف، به ما قوت قلب میدادند.
ارتباط و اعتقاد عمیق رهبری با خداوند و ائمه اطهار
ویژگیهای منحصر به فرد ایشان، ارتباط عمیقشان با خداوند و ائمه، و نگاه امیدبخششان به آینده،عامل نجاتبخش این کشور بود. سخنرانیها و نوشتههای ایشان، حتی پس از گذشت سالها، همچنان گویا و راهگشا هستند و انگار امروز بیان میشوند. ایشان هیچ شکستی را نمیپذیرفتند و همواره بر یاری خداوند تأکید داشتند. این پیامها، به ویژه در مواقع ترس و ناامیدی، به ما اطمینان و قوت قلب بود.
آیا این تأثیرگذاری فقط محدود به داخل کشور بود؟
خیر، ایشان معلمی فوقالعاده برای مردم کشور خودمان بودند و فراتر از مرزها نیز تأثیرگذار بودند. امروزه شاهد هستیم که مردم در کشورهای دیگر مانند کشمیر، پاکستان، عراق و... نیز با شور و شوق از ایشان یاد میکنند. اینها همه عنایت الهی است، اما مردم نیز با دیدن استدلالها و سیره ایشان، به درستی راه را تشخیص میدادند و در صورت لزوم، اشتباهات احتمالی را در ذهن خود جبران کرده وعقیده درستتری را اتخاذ میکردند.
پیاده روی روزانه رهبری
آقای دکتر! درباره سبک زندگی و نحوه استفاده از خدمات پزشکی در خانواده رهبر شهید انقلاب، برخی ادعاها مطرح شده است. لطفاً در اینباره توضیح بفرمایید؟
ایشان همه روزه 45 دقیقه پیاده روی می کرند و به آن عمل می کردند. بعضی روزها به علت خستگی نیم ساعت انجام می داند و اما چند هفته یکبار به کوه می رفتند.
در خصوص غذا روزهای ابتدایی غذای مانده را هم می خورند اما وقتی توضیح دادیم ایشان عمل کردند.ما می خواستیم رعایت اصول بهداشت در غذاها بشود. اما آنچه که توصیه می کردیم انجام می دانند.لذا اصلا نمی توانم بگویم ما چیزی از ایشان درخواست کردیم و ایشان مخالفت کرده باشند.
مبل و صندلی های کهنه منزل رهبری
گفتیم تهویه کتابخانه خوب نیست اما گفتند من مستاجر هستم و در زندگی ایشان نیز من چیزی غیر از یک مبل قراضه ای که ده ها سال در کتابخانه بود و صند لی های جور واجور و مبلی که اصلا نمی توانستی راحت رویش نشست؛ از بس ناهموار بود.
اما اصلا برای ایشان و خانواده اهمیت نداشت. همسر ایشان آنقدر متواضع بود.
یکروز که من تازه مطب زده بودم با موبایل بنده تماس گرفتند و گفتند بنده فلانی هستم.شما یادتان می آید دختر ارشد ما را هنگام تولد در بیمارستان مراقبت کردی؟
حالا فرزند این دختر به دنیا آمده و اجازه می دهی برای ویزیت به مطب بیاوریم؟ ببینید اینکه همسر رهبر انقلاب به من زنگ بزند و بگوید اجازه می دهی فرزند دخترم را مطب بیاوریم؟! این اوج تواضع بود.
پیکانی که همسر رهبر شهید انقلاب با آن به منزل نیازمندان می رفت
یادم میآید آقایی راننده داشتیم که با پیکان کار میکرد. من ابتدا نمیدانستم، اما دو یا سه بار که ایشان تماس گرفت، متوجه شدم که میگوید «خانم خواستهاند اگر ممکن است به این فرد از نظر پزشکی کمک کنید.
در همان زمان فهمیدم که ایشان (همسر رهبر شهید انقلاب) با همان پیکان قراضه و بدون هیچگونه محافظ، به مناطق محروم میرود و به افرادی که ایشان را نمیشناختند، سر میزند و هر کاری از دستش برمیآمد برایشان انجام میداد.
بعدها که این موضوع را بیشتر دیدم، متوجه شدم دست حاجخانم نیز مانند دست یک کارگر، زبر و ترکخورده است. هیچگاه از ایشان نپرسیدم، اما با خودم فکر میکردم که احتمالاً چه بسا هنگام رفتن به خانه چنین افرادی، در کارهای خانه مانند شستوشو و امور مشابه هم مشارکت میکردند.
به احتمال زیاد همینطور بوده است، اما ایشان نمیخواستند هیچگونه تظاهری در کار باشد. آن راننده نیز جزئیات را نمیدانست و مکلف هم نبود چیزی بگوید.
ویژگیهای منحصر به فرد ایشان، ارتباط عمیقشان با خداوند و ائمه، و نگاه امیدبخششان به آینده،عامل نجاتبخش این کشور بود. سخنرانیها و نوشتههای ایشان، حتی پس از گذشت سالها، همچنان گویا و راهگشا هستند و انگار امروز بیان میشوند.
ایشان هیچ شکستی را نمیپذیرفتند و همواره بر یاری خداوند تأکید داشتند. این پیامها، به ویژه در مواقع ترس و ناامیدی، به ما اطمینان و قوت قلب بود.
هر زمان به این خانواده فکر میکنم، میبینم که مشابهی نداشتند و ندارند. فرزندان ایشان در چنین خانوادهای بزرگ شدند.
در مورد ملاقاتهای ایشان با مردم و نگرانی از انتقال ویروس چه تدابیری اندیشیده می کردید؟
این یکی از دغدغههای اصلی ما بود. با وجود اینکه تلاش میکردیم ملاقاتها کمتر شود و فاصله فیزیکی رعایت گردد، اما ایشان علاقه شدیدی به ارتباط مستقیم با مردم داشتند و این امر تا حدودی محدود کردن ملاقاتها را دشوار میکرد؛ اما در حد امکان، تهویه مناسب محل ملاقاتها را در نظر میگرفتیم.
آقای دکتر! گفته میشود خانواده ایشان از امکانات پزشکی خاص، حتی در خارج از کشور، استفاده میکردند، در این باره توضیح دهید؟
واقعیت این نیست. آنان دقیقاً مانند سایر مردم از همان پزشکانی استفاده میکردند که ما نیز استفاده میکردیم.
گاهی از من درباره پزشک مناسب سؤال میشد و من نیز میگفتم فلان خانم دکتر بد نیست. آنان نیز از همانها استفاده میکردند؛ حتی اگر از نظر سیاسی با آنان همسو نبودند، باز هم مراجعه میکردند.
اصلاً سفر درمانی به خارج از کشور، بهویژه اروپا، مطرح نبود. فقط بعضی از فرزندان برای زیارت به کربلا رفتند. در مسائل پزشکی نیزخود ایشان، همسرشان و فرزندانشان، هر نیازی که بود، در داخل کشور برطرف میکردند.
امکانات خاصی هم نداشتند. اگر معاینه قلب یا معاینه گوش لازم بود، یا از وسایل خودمان استفاده میکردیم یا از درمانگاه میگرفتیم و پس از استفاده بازمیگرداندیم.
یعنی هیچ وسیلهای مخصوص خودشان نبود. دستگاه فشار خون را نیز یادم هست یکی از پزشکان داخلی از طرف خود آورد و آنجا گذاشت؛حتی آن هم متعلق به ایشان نبود و به ایشان هدیه شده بود..
بنابراین از نظر امکانات، هیچ چیز ویژهای در کار نبود. اگر مسئله بیمارستان مطرح میشد، نیز همینطور بود.
اگر دخترشان نیاز به وضع حمل داشتند، در همان بیمارستانها و در کنار سایر بیماران انجام میشد؛آنها به صورت ناشناس به بیمارستان میرفتند.البته ممکن بود من بدانم، برای اینکه به نوزاد سر بزنم، اما سایر مردم در کنار آنان بودند و همانگونه هم خارج میشدند.
آقا مجتبی نیز میگفتند که من در میان مردم بودم و این را با چشم خود میدیدم. در آن زمان این رفتار برای آنان کاملاً طبیعی بود. اگر امروز به آن نگاه کنیم، میبینیم کسی که قرار بوده رهبر آینده باشد، اینگونه در میان مردم و با زندگی عادی زیسته است.
این منش را از پدر و مادر خود آموخته بودند. هم در دامن پدر بزرگ شده بودند و هم سالها در مکتب پدر زندگی و رفتار او را مشاهده کرده بودند. مادرشان نیز الگوی عملی ایشان بود.
بنابراین الحمد الله همه این ویژگیها را داشتند. اگر موردی فراتر از اینها لازم میشد، مثلا برای معاینات پیچیدهتر، پزشکان وسایل را از مطب خود میآوردند، و اگر نبود، به مطب یا بیمارستان دولتی مراجعه میکردیم.
ایشان بسیار مقید بودند که از بخش خصوصی استفاده نکنند؛ حتی برای یکی دو عمل جراحی که لازم شد که یکی پروستات و دیگری آب مروارید داشتند شرطش این بود که در بیمارستان دولتی باشد.
زمانی هم که برای عمل می روند هیچ مزاحمتی برای هیچ یک از بیماران نباشد و اینکه نوبت کسی را به ایشان ندهند؛خیلی مقید بودند از پزشکان و پرستاران تشکر کنند.
ایشان عاشق مردم بودند و به این خاطر در دوران کرونا به خصوص نتوانستند از خانواده شهدا جدا باشند. یکباردر همان دوره نماز جماعت مغرب و عشا در محضر شان بودیم و بعد نماز به من گفتند فلانی می خواهی یک جای خوب شما را ببرم. بعد به خانه 3 شهید رفتیم.
در خصوص بحث رعایت حق الناس توسط بالاترین مقام کشور با توجه به اینکه امکانات می توانست در خدمت ایشان قرار گیرد، اما بسیار حساس بودند توضیح دهید.
من وقتی که این چیزها را دیدم پیش خودم فکر میکنم پس ائمه اطهار چه بودند؟ حقیقتاً یک توفیق عظیمی برای همه ما بود که در این زمان به دنیا آمدیم و زیر پرچم جمهوری اسلامی زندگی کردیم.
فکر میکنم منت بزرگی است که خدا بر سرمان گذاشته؛ حالا برای بنده که یک خدمات کوچکی هم میکردم توفیق بیشتری بود که متاسفانه از دست دادیم.
آیت الله جوادی آملی یکبار جلسهای با ایشان داشتند که این جلسه کمی طول کشیده بود و به زمان نماز و ناهار رسیده بود. بعد آقا و آقای جوادی آملی مشغول ناهار شده بودند؛ یکی از آقازاده ها، احتمالا فرزند ارشدشان آمده بود سر سفره اما آقا به وی فرموده بودند که این غذا از بیت المال است و شما به خانه بروید.
حتی ما که خدمت شان میرفتیم چای و قندی که به ما میدادند مال خودشان بود؛ یعنی ما که به اصطلاح مهمان شخص ایشان که نبودیم؛ اما آن چای و قندی که به ما می دانند را نیز از مال خودشان به ما میدانند.
دمپایی سوراخ و لباس ساده رهبری
یا اگر احیانا سوهانی بود یا برای خودشان هدیه ای آورده بودند که به ما تعارف میکردند همین طور. خیلی رعایت میکردند. ایشان بیرون از منزل الحمدالله ظاهر آراسته و درستی داشتند اما در منزل اگر نگاه میکردید دمپایی شان سوراخ بود یا لباسشان همین طور.
خلاصه، زندگی خیلی مردمی داشتن یعنی نه در حد طبقات یک و دو؛ بلکه پایین ترین طبقات بود؛ برای اینکه ایشان هیچ رجحانی نمیخواستن بین خودشان و خانوادشان و بقیه مردم باشد.
همین طور خانمشان از خودشان مقیدتر. خب اینها روی زندگی و رفتار آقازادهها و نوهها نیز اثر گذاشته بود؛ عروس و دامادهایی که دارند خیلی انسانهای شریفی بودند.
مثل آقای باقری کنی؛ ایشان واقعا خارق العاده بود. استاد دانشگاه بود ولی از نظر شخصیتی و تواضع و هر ویژگی دیگر، کسی اینها را میدید باور نمیکرد که با هیچ مسئولی نسبت داشته باشند؛ این ویژگی ها اصلا تکرار شدنی به نظر نمیآید؛ یعنی خیلی مشکل است؛ آدم شش ماه میتواند اینجوری باشد، بعد خسته شود و رها کند؛ ولی این ویژگی ها برای دهها سال ادامه داشته باشد و روز به روزهم مقید ترو الگوتر باشند.
آقای دکتر! در خصوص سلامتی حضرت آقای مجتبی خامنه ای اگر نکتهای هست که مردم آرامش خاطر بیشتری داشته باشند توضیح دهید.
الحمدلله همه فرزندان رهبر شهید انقلاب سالم بودند؛ دو تا از نوههای رهبر شهیدمان هنگامی که به دنیا آمدن خیلی نارس بودند؛ یعنی زود به دنیا آمده بودند و حقیقتاً امید به ماندن و سالم ماندنشان خیلی کم بود؛ چراکه معمولاً بچههایی که همچین وضعیتی را دارند و به دنیا میآیند زودتر جان خود را از دست می دهند و اکثرشان هم که میمانند یکی از مشکلات مغزی مانند عقب ماندگی ذهنی دارند اما دعای حضرت آقا و مجموعه خانواده هم اینها را زنده نگه داشت و الحمدلله هم سالم نگه داشته است و هیچ چیزی کمتر از بچه های دیگر نداشتند؛ حتی بعضی وقتها به نظر من شاید باهوش تر هستند.
این دو مورد بود که مربوط به دختر کوچیکشان بود و ما خیلی نگران بودیم ولی خداوند مشیتاش بر این بوده که اینها سالم بمانند و قطعاً دعاهایی که برایشان شد خیلی موثر بود.
دیدگاه تان را بنویسید