فردا بررسی می کند ؛

خیابان علیه خیابان؟ / نقدی بر سیاستِ تفرقه در لباس تبیین

کد خبر: 1401199

برنامه «خیابان انقلاب» اگر می‌خواهد واقعاً در خدمت انقلاب باشد، باید بداند خیابان ملک شخصی هیچ جریان سیاسی نیست.

خیابان علیه خیابان؟ / نقدی بر سیاستِ تفرقه در لباس تبیین

گروه سیاسی فردا : در وضعیت جنگی، نخستین رخنه همیشه در خاک اتفاق نمی‌افتد؛ گاهی در زبان رخ می‌دهد، آنجا که واژه‌ها به‌جای ساختن اعتماد، به ابزار فرسایش انسجام تبدیل می‌شوند. دشمن وقتی از بیرون نتواند اراده یک ملت را بشکند، به درون زبان آن ملت پناه می‌برد؛ به سوءظن‌ها، دوگانه‌سازی‌ها، خطابه‌های پرحرارت و تریبون‌هایی که ظاهراً برای تبیین برپا شده‌اند، اما در عمل جامعه را به بی‌اعتمادی، تردید و اضطراب می‌کشانند.

مسئله «خیابان انقلاب» را باید از همین زاویه دید؛ نه به‌عنوان یک برنامه معمولی، نه به‌عنوان اختلاف سلیقه میان چند چهره رسانه‌ای، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از یک خطای بزرگ‌تر در سیاست‌ورزی انقلابی. خیابان در روزهای جنگ، ملک شخصی هیچ جریان و تریبونی نیست؛ خیابان سرمایه نمادین ملت است. همان جایی است که مردم،  خود را به میدان آورده‌اند تا بگویند ایران از درون نپاشیده، نسبت میان مردم، انقلاب، مقاومت و رهبری برقرار است و هنوز دشمن نتوانسته اراده اجتماعی این ملت را منهدم کند.

به همین دلیل، هر تریبونی که در خیابان برپا می‌شود، شأنی فراتر از یک برنامه رسانه‌ای پیدا می‌کند. در وضعیت عادی، یک جمله تند شاید فقط یک حاشیه سیاسی بسازد؛ اما در وضعیت جنگ ترکیبی، همان جمله می‌تواند به داده‌ای برای محاسبه دشمن تبدیل شود. تریبون خیابانی یا اعتماد تولید می‌کند، یا آن را مصرف می‌کند؛ یا شکاف‌های اجتماعی را ترمیم می‌کند، یا به آن‌ها زبان و صورت تازه می‌دهد؛ یا مردم را نسبت به مسیر کلان کشور دلگرم می‌سازد، یا آنان را دچار تردید نسبت به مرکز تصمیم‌گیری می‌کند.

مشکل اصلی این جنس برنامه‌ها دقیقاً در همین نقطه است. برنامه‌ای که باید در امتداد پیام روشن رهبر انقلاب درباره وحدت، تاب‌آوری مردم، اعتماد متقابل و پرهیز از هر اقدامی که موجب سرخوردگی جامعه شود حرکت کند، در برخی لحظات به صحنه داوری‌های تند، تقسیم‌بندی‌های خطرناک و تردیدافکنی نسبت به تصمیمات کلان کشور تبدیل شده است.

وقتی از یک تریبون عمومی، مذاکره «خیانت» خوانده می‌شود، مذاکره‌کنندگان به بی‌باوری نسبت به سنت‌های الهی متهم می‌شوند، یا چنان سخن گفته می‌شود که گویی امکان تحمیل تصمیم بر رهبری وجود دارد، دیگر با نقد یک سیاست مواجه نیستیم؛ با تولید سوءظن نسبت به سازوکار حکمرانی روبه‌رو هستیم.

تفاوتی جدی میان «نقد سیاست عمومی» و «بحران‌سازی در مشروعیت تصمیم» وجود دارد. نقد سیاست عمومی یعنی بررسی عقلانی یک تصمیم، ارزیابی هزینه و فایده آن، سنجش نسبت آن با منافع ملی و ارائه بدیل. اما بحران‌سازی در مشروعیت تصمیم یعنی تبدیل اختلاف کارشناسی به اتهام اعتقادی و سیاسی؛ یعنی به جای پرسش از کیفیت مذاکره، اصل مذاکره را نشانه انحراف دانستن؛ به جای نقد متن، مذاکره‌کننده را متهم کردن و به جای فهم نسبت میدان و دیپلماسی، این دو را در برابر هم نشاندن.

چنین رویکردی در شرایط جنگی، خطر مضاعف دارد. در وضعیت عادی، تندگویی شاید در سطح نزاع جناحی باقی بماند؛ اما در وضعیت جنگ ترکیبی، همین تندگویی می‌تواند در مدار عملیات شناختی دشمن قرار گیرد. دشمن دقیقاً می‌خواهد جامعه ایرانی به این نتیجه برسد که تصمیم‌گیرانش قابل اعتماد نیستند، مذاکره‌کنندگانش از میدان جدا شده‌اند، مسولانش حقیقت را متوجه نمی شوند و میان مردم، رهبری، دولت، مجلس، نیروهای مسلح و دستگاه دیپلماسی شکاف افتاده است.

اگر تریبونی در داخل، ولو با نیت انقلابی، همین تصویر را باز تولید کند، دیگر صرفاً منتقد نیست؛ بخشی از میدان خطا سازی می‌شود.

پیام اخیر رهبر انقلاب درست در مقابل همین مسیر قرار دارد. تأکید بر اینکه هر اقدامی که موجب بدبینی و سرخوردگی مردم شود، کمک به دشمن است، یک توصیه اخلاقی ساده نیست؛ یک گزاره راهبردی درباره ماهیت جنگ جدید است. در جنگ جدید، دشمن فقط به دنبال تخریب زیرساخت نیست؛ به دنبال تخریب اعتماد است. زیرا می‌داند تا وقتی اعتماد عمومی، انسجام اجتماعی و پیوند مردم با مرکز تصمیم‌گیری برقرار باشد، فشار خارجی به نتیجه نهایی نمی‌رسد.

از همین منظر، خیابان باید محل بازتولید سرمایه اجتماعی باشد، نه مصرف آن. مردمی که شب‌ها به میدان می‌آیند، سرمایه این کشورند. آنان آمده‌اند که پشت ایران بایستند، نه اینکه با ادبیات شکاف‌ساز، نسبت به مسیر کشور مردد شوند. آمده‌اند که احساس کنند میدان، دیپلماسی، سیاست و مقاومت، اجزای یک راهبرد واحدند؛ نه اینکه به آنان القا شود بخشی از نظام در حال خیانت است و بخشی دیگر باید علیه آن قیام کند.

این همان خطای کلاسیک تندروی است: تبدیل پیچیدگی سیاست به دوگانه ایمان و خیانت. تندرو، چون از فهم پیچیدگی می‌گریزد، همه چیز را ساده می‌کند؛ مذاکره یا خیانت است یا تسلیم؛ دیپلماسی یا عقب‌نشینی است یا بی‌ایمانی؛ اختلاف‌نظر یا نفوذ است یا بریدگی.

در حالی که سیاست واقعی، به‌ویژه در لحظه جنگ، عرصه تنظیم نسبت نیروها است. میدان و دیپلماسی دو قلمرو متخاصم نیستند؛ دو ابزار یک قدرت ملی‌اند. دیپلماسی بی‌میدان، تهی و بی‌پشتوانه است؛ میدان بی‌دیپلماسی، ممکن است پرهزینه و بی‌افق شود. هنر حکمرانی، ترکیب این دو است، نه تحریک یکی علیه دیگری.

امروز تیم مذاکره‌کننده ایران در خلأ عمل نمی‌کند. مذاکره در این سطح، پروژه شخصی یک وزیر یا میل یک جریان سیاسی نیست. این مذاکرات در متن یک موازنه بزرگ‌تر انجام می‌شود؛ موازنه‌ای که در آن قدرت موشکی، هرمز، جبهه مقاومت، توان اجتماعی مردم، موقعیت منطقه‌ای ایران و راهبری کلان نظام، همه با هم معنا پیدا می‌کنند. بنابراین تخریب خام تیم مذاکره‌کننده، عملاً تضعیف بخشی از ابزار قدرت ملی است. نقد آن ممکن است؛ اما بی‌اعتبارسازی آن در خیابان، خطاست.

نمونه لبنان نیز همین را نشان می‌دهد. وقتی ایران، لبنان را بخشی از روند آتش‌بس و تفاهم احتمالی می‌داند و رهبران مقاومت از نقش ایران در این مسیر تقدیر می‌کنند، نمی‌توان از تریبون عمومی چنان سخن گفت که گویا تهران در حال فاصله گرفتن از جبهه مقاومت است. این نوع تحلیل، اگر از کمبود اطلاع نباشد، دست‌کم از ضعف در فهم معماری قدرت منطقه‌ای ایران رنج می‌برد. جبهه مقاومت، ابزار حاشیه‌ای سیاست ایران نیست؛ بخشی از هندسه بازدارندگی جمهوری اسلامی است.

در اینجا باید میان «انقلابی‌گری» و «سیاست‌زدگی گروهی» تفکیک کرد. انقلابی‌گری یعنی تبعیت از خط کلان رهبری، حفظ انسجام مردم، تقویت روحیه ملی، دفاع از میدان و دیپلماسی در جای درست خود، و مراقبت از اینکه دشمن از شکاف‌های داخلی بهره نبرد. اما سیاست‌زدگی گروهی یعنی تبدیل هر مسئله ملی به فرصت تسویه‌حساب، تبدیل هر مذاکره به بهانه حمله، تبدیل هر اختلاف تاکتیکی به شکاف هویتی، و نشستن بر سکوی خیابان برای اجرای پروژه‌های کوچک جناحی.

مهدی محمدی در پاسخ خود به دعوت همین برنامه، دقیقاً روی این نقطه انگشت گذاشته است: مردم سرمایه امروز انقلاب‌اند، نه مخاطبان آزمایشگاه سیاسی جریان‌ها. خیابان باید دل مردم را گرم کند، نه بلرزاند. وقتی کشوری در حال جنگ است، وقتی دشمن منتظر نشانه‌ای از واگرایی داخلی است، وقتی ترامپ و نتانیاهو هر شکاف اجتماعی را به‌عنوان داده اطلاعاتی تحلیل می‌کنند، سخن گفتن در خیابان باید با درک موقعیت تاریخی همراه باشد.

انسجام ملی فقط محصول شعار نیست؛ محصول اعتماد است. اعتماد نیز با دو چیز زنده می‌ماند: صداقت در روایت و مسئولیت در گفتار. نمی‌شود به نام صداقت، جامعه را از هم پاشاند؛ و نمی‌شود به نام تبیین، به مردم القا کرد که تصمیم‌گیران کشور در مسیر باطل‌اند. نقد باید ناظر به اصلاح باشد، نه ناظر به انهدام اعتماد. اگر نقد، خروجی‌اش بی‌اعتمادی عمومی، سرخوردگی، ترس و احساس رهاشدگی باشد، دیگر نقد نیست؛ تخریب سرمایه اجتماعی است.

در این لحظه، مسئله اصلی کشور این نیست که چه کسی تندتر شعار می‌دهد؛ مسئله این است که چه کسی بهتر از انسجام ایران مراقبت می‌کند. تندگویی همیشه نشانه بصیرت نیست. گاهی تندی، پوشش ناتوانی از تحلیل است. گاهی کسی که با صدای بلند از مقاومت سخن می‌گوید، با همان صدا، پشتوانه اجتماعی مقاومت را می‌فرساید. سیاست، فقط شدت بیان نیست؛ دقت در نسبت‌هاست.

برنامه «خیابان انقلاب» اگر می‌خواهد واقعاً در خدمت انقلاب باشد، باید بداند خیابان ملک شخصی هیچ جریان سیاسی نیست. خیابان متعلق به مردم است؛ مردمی که در سخت‌ترین روزها کنار کشور ایستاده‌اند. این مردم نباید قربانی رقابت‌های درون‌جریانی شوند. آنان نباید به بهانه تبیین، گرفتار اضطراب، تردید و بدبینی شوند. آنان باید بفهمند کشور در حال اداره شدن است، میدان و دیپلماسی در یک منظومه‌اند، و اختلاف‌نظرها قرار نیست به شکاف درون جبهه ملی تبدیل شود.

اکنون وقت آن نیست که خیابان علیه خیابان فعال شود. وقت آن نیست که تریبون انقلابی، مردم را نسبت به سربازان همین نظام بدبین کند. وقت آن نیست که مذاکره‌کننده، فرمانده، رئیس مجلس، وزیر خارجه یا هر مسئول درگیر جنگ، به جای تمرکز بر دشمن، مجبور شود در برابر اتهام‌های داخلی از اصل وفاداری خود دفاع کند.

در نهایت باید گفت خطر «خیابان انقلاب» فقط در چند جمله تند نیست؛ در تبدیل خیابان به میدان بی‌اعتمادی است. این برنامه اگر می‌خواهد با نام انقلاب سخن بگوید، باید به منطق انقلاب وفادار باشد: وحدت، مردم، مقاومت، عقلانیت، تبعیت از رهبری و پرهیز از شکاف‌سازی. انقلاب با تفرقه حفظ نمی‌شود؛ با تبیین مسئولانه، اعتماد عمومی و پیوند میدان و دیپلماسی حفظ می‌شود.

امروز خیابان باید سنگر باشد، نه شکاف. هر کس این سنگر را به محل تردیدافکنی، اتهام‌زنی و بی‌اعتمادسازی تبدیل کند، حتی اگر پرچم انقلاب در دست داشته باشد، در عمل سرمایه انقلاب را خرج پروژه‌ای می‌کند که دشمن بیش از همه از آن سود می‌برد.

۰

دیدگاه تان را بنویسید