پشت‌پردۀ روایت «ضدجنگ»؛

بازسازی یک دوقطبی سیاسی

کد خبر: 1406038

شعار «ضدجنگ» زمانی واجد معنا و اعتبار است که با تحلیلی واقع‌بینانه از عوامل شکل‌دهنده جنگ و مؤلفه‌های جلوگیری از آن همراه باشد.

 بازسازی یک دوقطبی سیاسی

در روزهای اخیر، برخی چهره‌ها و رسانه‌های نزدیک به جریان اصلاح‌طلب، با ادبیاتی مشابه بر «ضدجنگ» بودن خود تأکید کرده‌اند و در مقابل، تلاش دارند رقبای سیاسی‌شان را در جایگاه «جنگ‌طلب» بنشانند.

در نگاه نخست، چنین موضعی طبیعی و حتی جذاب به نظر می‌رسد؛ چراکه هیچ ایرانی خواهان جنگ نیست. اما با کمی دقت، می‌توان پرسید آیا مسئله واقعاً دفاع از صلح است یا تلاش برای ساختن یک دوقطبی سیاسی؛ دوقطبی‌ای که در یک سوی آن «طرفداران صلح» قرار می‌گیرند و در سوی دیگر، مخالفان سیاسی با برچسب «جنگ‌طلب» معرفی می‌شوند؟

جنگ‌طلب کجاست؟

نخستین پرسش این است: اساساً چه جریان مؤثری در ایران از وقوع جنگ حمایت کرده است؟

اختلاف موجود، بیش از آنکه میان «طرفداران جنگ» و «مخالفان جنگ» باشد، بر سر چگونگی جلوگیری از جنگ است.

یک دیدگاه بر این باور است که تقویت بازدارندگی، افزایش توان دفاعی و بالا بردن هزینه هرگونه تجاوز، احتمال وقوع جنگ را کاهش می‌دهد. در مقابل، دیدگاهی دیگر بیش از هر چیز بر مذاکره، تنش‌زدایی و عقب‌نشینی از برخی مؤلفه‌های قدرت برای کاهش تنش تأکید دارد.

تبدیل این اختلاف راهبردی به دوگانۀ ساده‌شدۀ «صلح یا جنگ»، بیش از آنکه یک تحلیل دقیق از شرایط باشد، می‌تواند به یک تکنیک سیاسی برای برچسب‌زدن به رقیب تبدیل شود.

تکرار یک روایت قدیمی

این نخستین‌بار نیست که چنین دوقطبی‌ای در فضای سیاسی ایران شکل می‌گیرد. سال‌هاست که در برخی بزنگاه‌های انتخاباتی، این گزاره به افکار عمومی القا می‌شود که روی کار آمدن جریان رقیب، خطر جنگ را افزایش خواهد داد.

اکنون نیز به نظر می‌رسد همان روایت با ادبیاتی تازه بازتولید شده است؛ با این تفاوت که تحولات سال‌های اخیر و تجربه درگیری‌های نظامی، بسیاری از معادلات گذشته را تغییر داده است.

منتقدان این رویکرد معتقدند به‌جای بازخوانی و ارزیابی تحلیل‌ها و سیاست‌های گذشته، بار دیگر تلاش می‌شود فضای سیاسی کشور حول ترس از جنگ شکل بگیرد و مسئولیت شرایط موجود به سمت رقیب سیاسی سوق داده شود.

تجربه تاریخی چه می‌گوید؟

تجربه تاریخی نیز نشان می‌دهد که صرف اتخاذ ادبیات تنش‌زدایی، لزوماً به معنای کاهش فشار و تهدید خارجی نبوده است.

در دوره‌ای که دولت وقت شعار «گفت‌وگوی تمدن‌ها» را به‌عنوان یکی از محورهای سیاست خارجی مطرح می‌کرد، جورج بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، ایران را در کنار عراق و کره‌شمالی در زمرۀ «محور شرارت» قرار داد.

در سال‌های بعد نیز تجربه مذاکرات مختلف نشان داد که مذاکره و دیپلماسی، هرچند ابزارهایی ضروری در سیاست خارجی‌اند، به‌تنهایی نمی‌توانند جایگزین مؤلفه‌های قدرت و بازدارندگی شوند.

تحولات اخیر نیز این پرسش را بار دیگر پیش روی افکار عمومی قرار داده است که آیا صرف حضور در میز مذاکره می‌تواند مانع تهدید یا اقدام نظامی شود، یا آنکه دیپلماسی تنها زمانی مؤثر است که در کنار قدرت بازدارندگی قرار گیرد؟

بازدارندگی؛ حلقه‌ای که از روایت حذف می‌شود

آنچه در این فضاسازی کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، مفهوم «بازدارندگی» است.

تقویت توان دفاعی، قدرت موشکی، ظرفیت‌های راهبردی و سایر مؤلفه‌های اقتدار ملی، لزوماً به معنای علاقه به جنگ نیست. در منطق بازدارندگی، هدف اصلی آن است که هزینه تجاوز برای طرف مقابل آن‌قدر افزایش یابد که اساساً از ورود به جنگ منصرف شود.

از این منظر، دفاع از توان بازدارندگی را نمی‌توان به‌سادگی مترادف با «جنگ‌طلبی» دانست. همان‌گونه که تأکید بر مذاکره نیز لزوماً به معنای «تسلیم‌طلبی» نیست.

مسئله اصلی، پیدا کردن نسبتی واقع‌بینانه میان «دیپلماسی» و «قدرت» است؛ نسبتی که بتواند امنیت و منافع ملی را تأمین کند.

شعار «ضدجنگ» زمانی واجد معنا و اعتبار است که با تحلیلی واقع‌بینانه از عوامل شکل‌دهنده جنگ و مؤلفه‌های جلوگیری از آن همراه باشد.

اما اگر این شعار به ابزاری برای دوقطبی‌سازی سیاسی، برچسب‌زدن به رقبا و بازتولید روایت‌های انتخاباتی گذشته تبدیل شود، دیگر نمی‌توان آن را صرفاً یک موضع صلح‌طلبانه دانست.

آنچه امروز کشور بیش از هر چیز به آن نیاز دارد، تقویت انسجام داخلی، حفظ و ارتقای قدرت بازدارندگی، فعال نگه داشتن مسیر دیپلماسی و پرهیز از دوقطبی‌هایی است که هم می‌تواند افکار عمومی را دچار خطای محاسباتی کند و هم پیام‌های نادرستی به طرف مقابل مخابره کند.

 

۰

دیدگاه تان را بنویسید