یادداشتی درباره رنج بدفهمی در میانه میدان و مذاکره
چرا مذاکره ادامه مبارزه است
رنج ما، بیش از آنکه از مذاکره باشد، از نفهمیدن معنای مذاکره در شرایط است.
مصطفی صادقی در روزنامه صبح نو نوشته است : در وضعیت جنگی، رنج همیشه فقط محصول آتش و محاصره نیست؛ گاه از سوءفهم صحنه نیز زاده میشود. آنجا که میدان و دیپلماسی همزمان در حال تولید قدرتاند، برخی صداهای داخلی به جای خواندن دقیق نسبت نیروها، یا سیاست را به واگذاری تقلیل میدهند یا تدبیر را با رادیکالیسمِ نمایشی میپوشانند. امروز تیم مذاکرهکننده ایران، فقط در برابر آمریکا ننشسته است؛ در برابر دو طیف داخلی نیز ایستاده که هر دو، با دو زبان متفاوت، به یک نتیجه خطرناک میرسند: بیاعتبار کردن عقلانیت ملی.
یک طیف میگوید «بدهیم و تمام کنیم». گویی سیاست، بازار واگذاری است و مذاکره، دفترخانه ثبت عقبنشینی. این نگاه، از رنج فهم قدرت میگریزد. نمیبیند که ایران امروز در وضعیتی وارد گفتوگو شده که تنگه هرمز، محاصره، نفت، داراییهای بلوکهشده، لبنان و پایان جنگ، همگی روی یک میز نشستهاند. نمیفهمد که اگر آمریکا در میدان نتوانسته توان موشکی و هستهای ایران را از میان ببرد، هیچ ضرورتی ندارد ایران همان اهداف محققنشده را در اتاق مذاکره تقدیم کند.
طیف دیگر، از آن سوی بام افتاده است. هر متن مذاکره را خیانت میبیند، هر تدبیر را سازش میخواند و هر پیچیدگی را با شعار میپوشاند. اینان نیز، به گونهای دیگر، سیاست را نمیفهمند. گمان میکنند مقاومت یعنی نفی مطلق گفتوگو؛ حال آنکه در جهان واقعی، مذاکره اگر درست طراحی شود، ادامه میدان است با دستور زبانی دیگر. پیداست که قدرت فقط در قهر آشکار نیست؛ در تولید میدان گفتار نیز هست. ایران با متن ۱۴ مادهای خود دقیقاً چنین کرده است: موضوع مذاکره را از «مهار ایران» به «حقوق ایران» و از «امتیازگیری آمریکا» به «پایان جنگ، رفع محاصره و تضمین امنیت» منتقل کرده است.
واکنش واشنگتن به همین متن، خود بخشی از معنای متن بود. اگر پیشنهاد ایران صرفاً یک نوشته تشریفاتی یا بیدندان بود، نه نیازی به آن حجم از برآشفتگی بود و نه ضرورتی برای احضار دوباره ادبیات تهدید. کاخ سفید بهخوبی فهمید که تهران، در این متن، صرفاً پاسخ نداده؛ زمین بازی را جابهجا کرده است. متنی که از رفع محاصره، آزادسازی داراییها، رفع محدودیت فروش نفت، پایان جنگ و مدیریت ایرانی هرمز آغاز میکند، در واقع آزمونی برای سنجش جدیت طرف مقابل است. قدرتهای بزرگ معمولاً از متنهای ضعیف نمیرنجند؛ از متنهایی میرنجند که آنها را مجبور میکند جای خود را روی صفحه دوباره تعریف کنند.مشکل اما اینجاست که هر دو طیف رادیکال، از درک همین معماری عاجزند. یکی از شدت ترس، هر امتیاز دشمن را بزرگ میبیند و هر کارت ایران را کوچک. دیگری از شدت هیجان، هر تدبیر را محافظهکاری مینامد و هر گفتوگو را ترک میدان. هر دو گرفتار «تقلیل امر راهبردی به امر عاطفی»اند. سیاست اما میدان عاطفه خام نیست؛ میدان تنظیم نسبت نیروهاست.
نمونه لبنان، این خطا را روشنتر میکند. در هفتههای گذشته، عدهای با ژست دلسوزی، چنان سخن میگفتند که گویی از خود نیروهای میدان نیز بیشتر نگران سرنوشت لبناناند و تهران را بابت رها کردن آن جبهه ملامت میکردند. اما وقتی دبیرکل حزبالله آشکارا از نقش ایران در گره زدن آتشبس لبنان به روند گفتوگوها و کاهش فشار جنگ سخن گفت، ناگهان همان صداهای پرحرارت فرو نشست. این سکوت، تصادفی نبود؛ نشان داد برای برخی، مسئله نه لبنان بود و نه مقاومت، بلکه زنده نگه داشتن شکاف در داخل ایران بود. وقتی واقعیت با روایتشان سازگار نشد، ترجیح دادند از کنار آن عبور کنند.
اکنون ایران و آمریکا در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» ایستادهاند؛ وضعیتی فرسایشی که لزوماً به معنای ضعف ایران هم نیست. زمان برای ترامپ کوتاهتر است. نفت گرانتر میشود، فشار داخلی آمریکا بیشتر میشود، متحدان منطقهای از جنگ میترسند و حتی تحلیلگران غربی اعتراف میکنند ایران تابآوری بیشتری از آن چیزی دارد که واشنگتن تصور میکرد. ایران ایستاده است، اما ایستادن به معنای بینیازی از تدبیر نیست.رنجی که میبریم، همین است: در لحظهای که باید قدرت ملی را فهم کنیم، بعضیها یا نسخه تسلیم میپیچند یا نسخه انفجار. حال آنکه راه ایران، نه واگذاری است و نه هیجان؛ راه ایران، ترکیب مقاومت، مذاکره، زمانسازی و تثبیت دستاوردهاست.
تیم مذاکرهکننده را باید با نقد دقیق سنجید، نه با فریاد. اگر متنی توانسته واشنگتن را از حالت طلبکار بیرون بکشد، لبنان را در هندسه گفتوگو وارد کند، هرمز را به کانون معادله بدل سازد و اهداف ایران را در قالبی حقوقی و مرحلهای صورتبندی کند، دستکم شایسته آن است که پیش از حمله، فهمیده شود.رنج ما، بیش از آنکه از مذاکره باشد، از نفهمیدن معنای مذاکره در شرایط است.
دیدگاه تان را بنویسید