عکس و خاطراتی از راننده رهبر شهید انقلاب شهید حاج عباس سعدآبادی
شهید حاج عبّاس سعدآبادی از رزمندگان دوران دفاع مقدّس بود که از سال ۱۳۶۳ به تیم حفاظت آیتالله خامنهای در دوران ریاست جمهوری پیوست و پس از مدّتی رانندهی ایشان شد و مسئولیّت واحد نقلیّه را نیز بر عهده گرفت. او پس از سالها خدمت صادقانه، در جریان بمباران مجدّد محدودهی بیت رهبری، در یازدهم اسفندماه ۱۴۰۴ به شهادت رسید.
«بعد از شهادت آقا نمیتوانم زندگی کنم»
«من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا.» (احزاب: ۲۳)
شهید حاج عبّاس سعدآبادی از رزمندگان دوران دفاع مقدّس بود که از سال ۱۳۶۳ به تیم حفاظت آیتالله خامنهای در دوران ریاست جمهوری پیوست و پس از مدّتی رانندهی ایشان شد و مسئولیّت واحد نقلیّه را نیز بر عهده گرفت. او پس از سالها خدمت صادقانه، در جریان بمباران مجدّد محدودهی بیت رهبری، در یازدهم اسفندماه ۱۴۰۴ به شهادت رسید.
رسانهی KHAMENEI.IR در نخستین مطلب از پرونده «مردان صادق»؛ ویژه معرفی شهدای تیم حفاظت و دفتر مقام معظم رهبری در جنگ تحمیلی سوم، در گزارشی کوتاه، بخشهایی از حیات نورانی شهید حاج عباس سعدآبادی، راننده رهبر شهید انقلاب را که برگرفته از گفتوگو با خانوادهی وی است، منتشر میکند.
شهید حاج عبّاس سعدآبادی در بیستونهم خردادماه سال ۱۳۳۸ در خانوادهای مذهبی در تهران به دنیا آمد. پدرش مؤذّن بود و در ساخت مسجد نیز مشارکت داشت. حاج عبّاس از همان سالهای نوجوانی و جوانی در فضایی رشد کرد که مسجد، نماز، مردمداری و مسئولیّتپذیری بخش جداییناپذیر زندگی او بود. او پس از دریافت دیپلم فنّی از هنرستان، در سال ۱۳۵۸ و در نخستین دورههای تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این نهاد پیوست و آموزشهای خود را در سعدآباد آران گذراند. هنوز جنگ تحمیلی آغاز نشده بود که برای دفاع از امنیّت کشور راهی کردستان شد. پس از آن، در عملیّاتهای منطقهی غرب کشور، از جمله در منطقهی بازیدراز حضور پیدا کرد و مدّتی نیز در کنار شهید خلبان علیاکبر شیرودی به انجام وظیفه پرداخت.
پس از بازگشت به تهران، وارد سپاه حفاظت شد تا اینکه در مردادماه سال ۱۳۶۳، فصل تازهای در زندگی کاری او آغاز شد؛ حاج عبّاس به تیم حفاظت حضرت آیتالله خامنهای در دوران ریاست جمهوری پیوست و پس از مدّتی رانندهی رهبر شهید شد و مسئولیّت واحد نقلیّه را نیز بر عهده گرفت. خانوادهاش میگویند در تمام این سالها آنچه برای حاج عبّاس اهمّیّت داشت، انجام دقیق وظیفه و حفظ حرمت امانتی بود که بر دوش داشت؛ امانتی که تنها به حفاظت از یک شخصیّت محدود نمیشد، بلکه حفاظت از آرامش، امنیّت و شأن مردم را نیز در بر میگرفت.
همسر شهید حاج عبّاس سعدآبادی دربارهی دقّت و مهارت او در رانندگی میگوید: «در این ۴۲ سال، ایشان حتّی یک بار هم تصادف نکرده بود.» تنها یک بار، در دوران ریاست جمهوری، خودرویی که حاج عبّاس در مسیر منزل رهبر شهید به ساختمان ریاست جمهوری هدایت میکرد، با مانعی برخورد کرد. رهبر شهید با اشاره به مسئولیّتپذیری در برابر اموال عمومی، فرموده بودند این بیتالمال است؛ لذا جبران خسارت انجام شد. با این حال، حاج عبّاس توبیخ نشد و آن تذکّر برایش به نشانهای از دقّت و حسّاسیّت رهبر شهید نسبت به حقوق مردم تبدیل شد. در یکی از سفرها نیز وقتی خودرو با سرعتی بیش از حدّ مجاز حرکت میکرد، رهبر شهید متوجّه موضوع شدند و به حاج عبّاس فرمودند با سرعت قانونی حرکت کند. برای حاج عبّاس، این خاطرات تنها روایتهایی از مسیرهای کاری نبود؛ هر کدام درسی درباره قانونمداری، رعایت حقوق مردم و پرهیز از ایجاد زحمت برای دیگران بود.

تصویری از شهید حاج عباس سعدآبادی در کنار رهبر شهید انقلاب
رهبر شهید انقلاب همواره تأکید داشتند که تردّد خودروهای حفاظتی نباید موجب آزار مردم شود و به حاج عبّاس فرموده بودند اگر قرار است بهموقع به مقصد برسند، باید از قبل هماهنگی لازم انجام شده باشد تا نیازی به ایجاد مزاحمت برای مردم نباشد. این حسّاسیّت، در سفرهای استانی نیز دیده میشد. رهبر شهید نسبت به مردمی که ممکن بود در مسیر حرکت خودروها زمین بخورند یا دچار آسیب شوند، توجّه ویژهای داشتند. در دورهای، در جریان تردّدهای رهبر شهید، اسکورت موتوری هم انجام میشد؛ امّا به دلیل رعب و وحشتی که این کار در دل مردم ایجاد میکرد، ایشان دستور دادند اسکورت موتوری جمع شود. این تصمیم برای حاج عبّاس نیز نشانهای روشن از اهمّیّت آرامش مردم بود. خدمت از نظر او زمانی ارزش داشت که به آسایش و امنیّت مردم آسیب نزند؛ حتّی در یکی از بازدیدها از روستایی محروم، با هلیکوپتر به منطقه رفتند تا از نزدیک شرایط مردم را ببینند.
یکی از ویژگیهای برجستهی حاج عبّاس امانتداری او بود. همسر و فرزندش میگویند او اهل حفاظت در گفتار بود و مسائل محرمانه را حتّی به خانواده نیز منتقل نمیکرد. این سکوت از سر بیتفاوتی نبود، بلکه نشانهی مسئولیّتی بود که به آن باور داشت. آقای محمود سعدآبادی، فرزند شهید، دربارهی پدرش میگوید: «بابا خیلی اهل حفاظت گفتار بود.» او میدانست که بخشی از خدمت، نگفتن است؛ اینکه انسان بداند چه چیزی را باید بشنود، چه چیزی را حفظ کند و چه چیزی را با خود به خانه نبرد.
بخش بزرگی از زندگی او با مأموریّت، سفر و خدمت سپری شد؛ امّا در میان این مشغلهها، خانواده هیچ گاه از محبّت و توجّه او بیبهره نبودند. روزی به مناسبتی رهبر شهید به حاج عبّاس فرموده بودند: «نوه فقط نوهی پسری نیست و باید نسبت به نوهی دختری و تربیت او هم حسّاسیّت داشته باشیم.» همین نگاه باعث شده بود حاج عبّاس نیز نسبت به خانواده، فرزندان، نوهها و خانوادههای شهدا حسّاس و مسئول باشد. او برای خانوادهی شهدا احترام ویژهای قائل بود. او با برادر همسرش، شهید محمّدمهدی خوشنویسان، همکلاس بود. پس از شهادت محمّدمهدی در مهرماه سال ۱۳۵۹، حاج عبّاس هر هفته خانوادهی همسرش را به بهشت زهرا میبرد. این کار برای او یک وظیفهی اداری یا تشریفاتی نبود، بلکه پیوندی عمیق با خانوادهی شهید و اداء احترامی همیشگی به راهی بود که دوست و همکلاسیاش در آن قدم گذاشته بود.
پس از سالها خدمت، زمانی که حاج عبّاس تصمیم گرفت بازنشسته شود، در آخرین روز خدمتش نزد رهبر شهید رفت و گفت اگر اجازه بدهید، میخواهم بروم. رهبر شهید با تعجّب پرسیدند: «چرا اینقدر زود؟» سپس به سردار جبّاری، فرمانده وقت سپاه حفاظت ولیّامر، فرموده بودند: «عبّاسآقا را نگه دارید.» بنابراین، او مدّتی دیگر به خدمت ادامه داد و پس از مدّتی، سپاه حفاظت از او خواست که دیگر راننده نباشد و در واحد نقلیّهی دفتر مشغول شود. حاج عبّاس، در تمام این سالها، جایگاه و عنوان را اصل نمیدانست؛ آنچه برایش اهمّیّت داشت، مفید بودن و درست انجام دادن مسئولیّتی بود که به وی سپرده شده بود.
شهید حاج عبّاس سعدآبادی از نسلی بود که در روزهای نخست انقلاب وارد میدان شد، در جبهههای جنگ تحمیلی جنگید، در حفاظت از شخصیّتها مسئولیّت پذیرفت، سالها در کنار رهبر شهید خدمت کرد و در همهی این مراحل، امانتداری، قانونمداری، تواضع و مردمداری را از یاد نبرد. وقایع نهم اسفند ۱۴۰۴ نیز خللی در وظیفهشناسی وی ایجاد نکرد و همچنان مشغول انجام وظیفه در دفتر بود که دو روز بعد، در یازدهم اسفند ۱۴۰۴ و در جریان بمباران مجدّد محدودهی بیت رهبری به شهادت رسید و به آقای شهیدش پیوست. پسر ایشان تعریف میکند که در آخرین دیدار، حدود یک ساعت پیش از حادثهی منجر به شهادت ایشان، بسیار تلاش کرده بود پدرش را قانع کند که همراه او به خانه برود، امّا حاج عبّاس نپذیرفته بود. وقتی پسرش از احتمال ناامن شدن مکان گفته بود، حاج عبّاس پاسخ داده بود که «ایمان من را از من نگیر؛ من بعد از شهادت آقا نمیتوانم زندگی کنم.»
این جملات، تصویری از عمق باور و دلبستگی حاج عبّاس به آرمان خدمت را نشان میدهد؛ مردی که سالهای زندگی خود را در مسیر دفاع، حفاظت و خدمت گذراند و حتّی در روزهای پایانی نیز دغدغهاش انجام وظیفه بود و گویا تحمّل دوری از مولای خویش را نداشت و سرانجام، پس از سالها خدمت، به آرزوی خویش رسید. نام او با سالها خدمت در کنار رهبر و مقتدای شهیدش در یادها میماند.
دیدگاه تان را بنویسید